ابر
بدست POETRYMAG • ۲ دی ۱۳۸۶ • دسته: شعر
ابر
علی عبدالرضایی
برای دریافت فایل صوتی این شعر اینجا کلیک کنید
شب که پدید آمد
شکلِ وقت وقتی که در میرفت دیدنی بود
تا صورت از سرِ صبح برداشت
روز مکثی کرد
فردا نمیدانست که باید بیاید
و شب که قطعهیی از روشن خورد
برتکهای از سیب ریخت که در جهان سوم شد
صدای سرد از کوهها سرازیر و سبز از دره سر بالا رفت
و آدم که بینِ دو راهه گیر کرده بود عابر شد
در همان راهی که بعدها به چند منجر شد
خورشید را از بالای سرِ تک تکِ روزها برداشت و احتکار کرد
تا آب که سرتاسری می شد
کشتی را به نوح بسپارد
شمشیر را لوازمِ زندگی کند
لازم شود گوگرد بیابد
باروت را به آدم علاوه کند
و با اینهمه توفیری نکند
باز بیاید روز
شب چون گاوِ تاریکی از طویله بیرون بزند
روز پشتِ گوسالهای قهوهای گم شود
و ابرکه مادرِ پسر از دست دادهای ست
در آسمان چرخ بزند
هی چرخ بزند
و خلوتی پیدا نکند
که برایش سیر گریه کند

من آن بغضم که خاموشم
درون سینه میجوشم
همیشه با همه دردم
شراب غصه مینوشم
بیا بنگر که تکرارم
غم دنیا شده کارم
میان وماندن ورفتن
خداوندا گرفتارم
دلی با بغض خاموشم
اگرچه سخت میکوشم
درون خاطرت اما
فراموشم…فراموشم
شعر از : فرزانه شیدا