پساهفتاد

ممکنِ ادبیات

ساعت خوانی

بدست POETRYMAG • ۱۱ دی ۱۳۸۶ • دسته: نقد

ساعت

علی عبدالرضایی

 

 

برای دریافت فایل صوتی این شعر این‌جا کلیک کنید

 

 

 

و تنهایی که صفحه‌ی ساعت اندازه می‌گیرد

 هرگز نمی‌میرد

 درحالِ تازه جهان از تازه می‌گیرد
 که از دست رفته بودهمیشه مُچ ما را گرفته بود
 بزرگتری که دورِ تند می‌چرخید تو بودی
  عقربه‌ها بر میز کار می‌کردیم
  گیج می‌خوردیم من از کوچکترم تکان نمی‌خوردم
 و روی سنگین راه می‌بردم
 سر آخر سرِ دیوار که آونگ دارمان زد
  حلاجِ دنبال کرده­‌ات باز بوده‌ام
 بازم!

در هر سه ساعتی که روی تو من می‌افتیم
 خدا خدا می‌کنم
 باطری روی دستِ ما باد و ما باطل
 که من توی تو روی من تو در تو
 تو هر توهای جهانِ منی
 در ساعتِ من و سی دقیقه از تو عقب مانده
 چند ساعت و من دقیقه باید از من جلو بزنم
 تا چند ربعی مانده به زن در تو وقت کنم؟
 منی که پیش از پس از تو با تو بوده‌ام
 بعد از هنوز و قبل از تو با توام

درساعتِ من و زن دقیقه از تو عقب رفته
 چرا بَرم داشتی و روم افتادی
 و از بیشتر رو دادی؟

 روم کم شد!

 

 

 

 

 وقتی که زبان، زمان را دیگر می‌کند. وقتی که زمان، زبان را غیرمی‌کند

پرهام شهرجردی

 

و تنهایی. تن-هایی در دو تن  دو عقربه  عقربه هایی که ربطی با زبان ِ زمان ندارند و تنها صفحه ی ساعت اندازه می گیرند، که اندازه نیست، بیرون ِ اندازه است، بیرون ِ اندازه ی ساعت است. ساعت؟ زمان است، زمانی است. زمانی دارد، اندازه ای دارد، با اندازه اش اندازه می گیرد. اندازه ها محدودند و محدود می کنند. تنهایی که صفحه ی ساعت اندازه می گیرد، اندازه ی دیگری می خواهد، که اندازه ی تعریف نیست، تعریف دیگری است، تعریف تازه ای است، تعریفی از زمان.

از تازه بودن، از زمان ِ تازه که تازه گی  ی همه چیزی است. با زمان ِ تازه، نابودی، چهره اش را بازمی سازد،زمان ِ گم شده از دست رفته به دست می آید. و دست، که همیشه به زمانی وصل است، زمانی ست که به دست ها آویخته، زمان معمول، زمان ِ روزمره، زمان ِ همیشه به مچ، زمان ِ مچ گیر، که همیشه جلوی چیزی را می گیرد، و حالا، زمان ِ معمول را جا گذاشته، جا می گذاریم، تا جای دیگری پیدا کنیم، جایی که جا به جا نشود، جایی جم نخورد، و برای لحظه ای، تنها، تن-ها لحظه ای، تن های مجاور، معاشر شوند. مجاورتی که هیچ وقت به هم نمی رسد، و در یک «وقت»، منطبق که می شوند، متفرق می شوند، از نو متفرق می شوند. آیا لحظه را می توان مکرر کرد ؟ در کجای زمان ِ بی پایان، زمان ِ مکرر شدن جای می گیرد؟ چطور یک لحظه مکرر می شود؟ می تواند مکرر شود؟ هر بار همان لحظه و دیگر هیچ وقت همان لحظه. همیشه همان ساعت، همیشه همان دور و همان رسیدن و نرسیدن، همان بودن، همان آنیت و همان تفریق.

زمان بایستد. زمان بماند، بمانیم، زمان بماند و ما بمانیم و بی زمان، بمانیم. باطری باطل شود، باطری که تکان ام می دهد، تمام شود، چرخیدن و گشتن و گیج هایمان بایستد و زمان را بگیریم بایستانیم و زمان تازه ای بخواهیم از زمانی که بیرون ِ زمان است، بیرون ِ تعریف است، بی تعریف است و بی زمان است، زمان ِ همیشه است، همیشه است و همواره است. زمان ِ سیاه چاله بخواهیم. زمان ِ «بی». زمان نامحدود. زمان ِ تمام ناشدنی. زمان ِ بی ساعت. بی عقربه. چه کوچک چه بزرگ. چه آونگ و چه آونگ شدن. بی آونگ و بر آونگ شدن. زمان ناملی، نابین المللی، نامفهوم، زمان ِ بی مقیاس، زمان ِ تخیل بخواهیم که با هیج خط کشی کنار نیاید. زمانی که متریک نباشد. شمرده نشود. بی شمار باشد و بی شمارمان کند.

زبان ِ این زمان چیست ؟ زبانی که در این زمان، در این بی زمانی و نازمانی، می خواهد زمان را متوقف کند. زبانی که می خواهد زبانی دیگر باشد :

همیشه، مچ، ما را گرفته بود؟

همیشه مچ ِ ما را گرفته بود؟

و روی سنگین راه می بردم یعنی چه ؟

و این روی و روم ها این جا در چه کاری هستند؟

روی من و روم ؟

که من توی توروی من تو در تو

که من :

توی تو

روی من تو

در تو

تو در تو ؟

تو هر توهای جهان ِ منی

تو همه ی توهای جهان ِ منی؟

تو همه ی توها هستی؟

تو همه ای ؟

همه تواند و تو همه ای ؟

تو و هر تویی، فقط تویی؟

در ساعت ِ من و سی دقیقه عقب مانده از تو

در ساعت ِ من

سی دقیقه در تاخیرم

یا تو سی دقیقه در جلویی

سی دقیقه مانده که کوچک به بزرگ برسد و نه کوچکی باشد و نه بزرگی، هم کوچکی باشد و هم بزرگی، یکی باشد، بزرگ تری.

بزرگ تر دقیقه است. باید از خودش جلو بزند که به کوچک تر، ساعت برسد. همیشه دقیقه باید از خودش فراتر برود تا لحظه ای را لحاظ کند. لحظه ی یکی شدن ِ کوچک با بزرگ.

و همیشه، همیشه یک دقیقه است که اتفاق می افتد. اتفاق یک دقیقه طول می کشد. در این زمان یک دقیقه است. اما اگر زمان را طور دیگر تعریف کنیم، اگر در زمان ِ دیگری همین اتفاق واقع شود، واقعه همیشه می شود. واقعه در تخیل همیشه گی است. واقعه ی تخیل همیشه گی است.

شعر با تخیل شروع می شود و زمان را تخیل می دهد و زبان را تخیل می دهد و ساعت را تخیل می دهد و تخیل را تخیل می دهد و در تخیل باقی می گذارد. باقی می مانیم. با ساعتی متخیل. با زمانی متخیل. با زبانی متخیل.

 

 

 

 

محو شدگی نشانه ها در نحو

آرش قربانی

 

 

بلوف همیشه نشان دادن چیزی که در متن غایب است نیست ، بلکه همیشه اشاره ای به این است که متن در وهله ی اول یک سوراخ است .شعر ساعت روایت نیست ، اجرا ست ، گفتن چیزی که باید گفته شود نیست ، بلکه نگفتن آنچه نباید گفته شود است، اجرای سوراخ ، اجرای غیابی که اشاره ای به معنا نیست بلکه فقط اشاره ایست به اینکه همه چیز از غیاب آغاز می شود :

 

شروع شعر مثل همیشه آغازی آشنا از علی عبدالرضایی است . یک مانیفست که سوژه ی انقلابی اش مرده ولی بلوف مانیفست را با خود دارد . خوب این آغاز خوبی است چون به سرعت ما را به جایی که نباید پرتاب می کند به این جا : همیشه مچ     ما را گرفته بود

      بزرگتری که دور ِ تند می چرخید  تو بودی

      عقربه ها بر میز کار می کردیم

       گیج می‌خوردیم

 همیشه مچ ما را گرفته بود / بزرگتری ( ردپایی از گزاره ی قبل ) که دور تند می چرخید تو بودی ( محو کردن ردپا ) . این یک تکنیک عالی است . چرا که از سویی معنا تولید و از سویی نابود می شود ( یعنی از تولید اولیه اش جدا می شود ). این یکی از تکنیک های همیشگی عبدالرضایی است . پس بگذارید این بلوف را جدی بگیریم : دست کم این شعری از علی عبدالرضایی است . پس او درست می گوید که هر نشانه ای در حرکتش نسبت به دیگر نشانه ها به سر می برد ، این حرکت حتی اگر سکون باشد معناست . اما مسئله ی معناگریزی اگر به معنای تخریب معنا با این فرض باشد که متون گذشته معنا دارند ، اشتباهی فاحش است . مسئله این نیست که معنایی وجود دارد و باید نابود شود ، بلکه  تمایز بین معنا و بی معنایی باید محو شود ، آیا متون گذشته قبلا معنایی داشته اند؟ نه این فقط یک بلوف است که البته ما آنرا از یاد برده ایم مثلا محمد آذرم آنرا از یاد برده و تقریبا در دریدا راه را به ترکستان رفته همانطور که سورئالیستها در مسیر فروید به اشتباه رفتند و با تولید کردن نامتناهی جهان خیالی ، جهان واقعی را به مثابه ی یک دیگری اثبات کردند  . برای بورژوازی معنا دیگر حداقل در این دوره ی تاریخی  ممکن نیست ، چرا که  معنا به معنای شدن جهان برای او حاضر یا پدیدار نمی شود ، چشم انداز نظاره گرایانه ی بورژوازی در نوع تولید وانمایی شده این تاریخ تنها مرگ ژرفاهایی را که قبلا برای حقیقت ساخته بود را نظاره می کند ، اما در مقابل رهیافت دیگری شبیه همان رهیافت شاعر این متن یعنی شعر ساعت نیز وجود دارد که مسئله ی چشم انداز را کنار می گذارد و خود زمان می شود ، یعنی دیگر روایت نمی کند بلکه خودش در آن به وقوع می پیوندد :

عقربه ها بر میز کار می کردیم

 گیج می‌خوردیم

مسئله ای که شاید چند بعدی شدن متن را هم تولید می کند : گیج می خوردیم / گیج به مثابه حالت راوی در خوردن / گیج می خوردیم به مثابه نحوه ای از حضور زمان درذهن راوی که در اینجا مورد روایت نیست بلکه خود آن است . در این جا باز هم با پاک شدن نشانه ها روبروییم : از یکسو معنا دارند و از سوی دیگر این معنا به سرعت محو می شود : من این حالت ناب را شدن مرگ ؟ می نامم : حرف می زنیم برای اینکه چیزی نگفته باشیم ( بلانشو ) .

این شدن مرگ را در ادامه هم می بینیم:

در چنین گزاره های واقعا شاهکاری مثل :

                                  بعد از هنوز و قبل از تو با توام

که با نوعی منطق شکنی شاعرانه خیلی فراتر از گزاره های دیگری در این شعر مثل گزاره زیر است که تنها جابه جایی نحوی به نحوی به شاعر به منطق شکنی کمک کرده با این تفاوت که به سرعت در جریان خواندن خود را لو می دهد :

در ساعتِ من وسی دقیقه از تو عقب مانده

 چند ساعت ومن دقیقه باید از من جلو بزنم

 شاعر در آغاز گزاره ای مثل گزاره ی پایین را داشته و سپس تغییر نحوی داده که از قضا بد هم نشده :

در ساعتِ من     و سی دقیقه از تو عقب مانده  من چند ساعت و چند دقیقه باید از من جلو بزنم

یا : وتنهایی که  صفحه‌ی ساعت اندازه می‌گیرد نمی‌میرد

که شاید در آغاز یا پایان گزاره ی زیر باشد ، حتی اگر شاعر به فرض برخاستن از گور مرگ مولفی ش بخواهد آنرا انکار کند : و تنهایی که صفحه ساعت آنرا اندازه نمیگیرد      نمی میرد  

البته این یک فرض احمقانه است که البته من هم احمقانه آنرا جدی می گیرم شاعر را نمی دانم .

مسئله خیلی جالب شروع شعر با واست که هماره این و قادر است  تراژدی را و متافیزیک آنرا تولید کند . این و چیزی است چون و در این جا : رومئو و ژولیت  . چه چیزی تراژدی رومیو و ژولیت را می سازد ، آیا چیزی جز این و که آن دو را به مثابه نامیده هایی که پیشاپیش تقدیرشان را نام شان رقم زده به هم گره می زند : این و زمان پریشی است ( همان طور که دریدا می گوید ) و متافیزیک تراژدی است . به این و در شعر فروغ هم بر می خوریم : و این منم زنی تنها

اجرای پیشینی / گذشته در این و رخ می دهد و همزمان گره خوردن گذشته با زمان حال : این یعنی اجرای زمان پریشی .

متن چه سعادتی داشته که خود را چنین می آغازد . آیا چنین شروعی در هم شکستن اسطوره ی دیرین افلاتونی _ مسیحی آغاز و به نحوی محو کردن شروع نیست : وقتی در متون کهن می خوانیم که :

در آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود – انجیل

ما با نوعی خودآغازی روبروییم که البته شرط وجودی این خدای مسیحی است .یعنی یک نقطه ی آغاز وجود دارد که از نقطه ی صفر این سفر پیدایش شروع می شود . بگذارید اضافه کنم که تراژدی یونانی دقیقا برخلاف این راه را می رود .چرا که تراژدی تنها وقتی می تواند تراژدی باشد که ما یک حادثه ی محض را بدون پیشینی هایش ( یعنی همچون رویدادی بدون علت و معلول یا بدون گذشته ) تجربه کنیم . به همین خاطر تراژدی ناگزیر همزمانی دو نام ( رومیو و ژولیت ) ، همزمانی دو زمان ( گذشته و آینده درهمین سطر شعر ساعت ) و پایان آناتما( مرگ خدا)  ی نظاره گرانه ست . این نابه هنگامی این نامها و زمانهاست که نابه هنگامی شان را در یک و رقم می زند .  از اینروسن که شعر ساعت شروع نمی شود ، انگار که  شعر ساعت ادامه ی همان نجوای کهنی است که از یاد برده ایم واز اینرو شعر شروع نمی شود بلکه آن نجوا را شنیدنی می کند :

 و تنهایی که صفحه ساعت اندازه می گیرد نمی میرد …

 

 

 

 

خوانشِ ساعت

مظاهر شهامت

 

 

ساعت را خواندم .حرف از چند ، حتی از چون نگفت .البته که من در انتظار نبودم تا مثلا عبور اندکی سایه از روی دیواری را شهادت خواسته باشم یا تکان دستی از آغاز تا کمی بعدتر یک مسیر مورب را یا…بلکه می خواستم شعری را خوانده باشم بتواند حتی اگر پیش فرض هایم را برنانگیزد ، یا آنها را دست کاری نکند با قدرت کیفیت متنی خود ،تا معنا یا فرم تازه تری یا دگرگونه ایی را نشانم دهد ، خود ، آن قدرت را داشته باشد که به ایجادگر فرض هایی مبدل شود ( گو اینکه من از شعر انتظار ایجاد فرض ها را ندارم .بلکه فکر می کنم اگر موفق بوده باشد ، یقینی را خلق می کند بی شک ، حتی اگر در عمر یک لمحه)

می توانم قبول کنم شعر ساعت در تحریک تئوری بیرون از خود موفق است . به این معنا که تئوری، در عین حال توانسته از مدت ها پیش ، در شعر فارسی به جای قالب بنشیند. این البته همواره به استفاده ارادی شاعر از آن ، به کار نمی آید .بلکه توضیحی دارد در شیوه جدید کارکرد عادت در ناخودآگاه شاعر امروز. یعنی شاعر امروز به نوعی دیگر ، در مکانیک عادت خود گرفتار می شود تا قبل از سرایش شعر ، آگاه به تشریح آن شده باشد. پس هنوز آزادی شعر اتفاق نیفتاده است.

شعر ساعت آن قابلیت را دارد که سواد عمومی توضیح خود را، آماده سراغ داشته باشد. این توانایی، آن را در قبال نظرات، محکم خواهد داشت و امتیازی است بر دیگران که حتی از این ممکن هم محروم هستند.

اما وقتی به شعریت آن فکر می کنم ، در حالیکه نمی توانیم از جریان رونده شعریت هم به ناچار تعریفی داشته باشیم و مجبور خواهیم بود به تعریف هایی از آن اتکا داشته باشیم که در آن (لحظه) ادراک و احساسمان به وقت رجوع ، رخ نموده و زود حتی باطل می شود ، شعر را خالی می یابم . هر رفتاری با زبان و عناصر آن ، خاصه عناصر شعر وقتی ارزش پیدا می کند که منجر به ایجاد نشان های جدید در ذهن گیرنده شده باشد . شعر ساعت این نتیجه را نداده است .بلکه به خودویرانی مکانیکی در قبال انتظار خواننده دست زده است.

اتهام عدم تسلیح خواننده از سوی شعر یا شاعر و منتقد در اکنون اذهان ، نتیجه نخستش ، دور کردن شعر از خوانده شدن است . اگر باور کنیم شعر خود یک قدرت است ، این قدرت باید توانایی خوانده شدن و تحمیل خود و انگیزش هایش داشته باشد.

اما شعر ساعت برای توجیه نارسایی خود ، به دنبال ظرف های آماده گشته است . و درست در آشکارگی همین اراده شکست خورده است . استفاده از افعال متفاوت، تغییرات حرکتی مقام های شخصیتی ، ارقام شک برانگیز و… نتوانسته اند آن آشکارگی را به ناگفته گی گفته ها رهنمون کنند . بلکه بیشتر به یاری همان آگاهی از قبل آماده بر آمده اند.

از شاعر معذرت می خواهم که خوانش خود را بی تعارف گفتم.

 

 

 

ساعت تکرار یک تسلسل

منصور کوشان

یادداشتی در باره‌ی متن “ساعت” منتشر شده در سایت “مجله‌ی شعر”

ناگزیرم پیش از پرداختن به‌متن “ساعت” اشاره‌ای هر چند کوچک داشته باشم به‌برداشت خود از هر متن. چه متن ادبی که در آن ادبیت حلول می‌یابد و چه متن ناادبی که از آن خبر یا اندیشه مستفاد می‌شود.

هر متن پیش از آن که ما را با قرارداد نانوشته‌اش روبه‌رو کند، متشکل از احساس و اندیشه است. احساس و اندیشه‌ای که در شکل زیباشناسی‌ی خود، درجه‌ی تأثر مخاطب خود را تعیین می‌کند. هر چه متن زیباتر باشد، بدیهی است که مخاطب را به‌ادراک حسی‌ی نوین‌تری وادار می‌کند. پس از این منظر هر متنی دارای ویژگی‌های بالقوه‌ی خود و ارزش‌های نسبی‌ی خود است. اما هنگامی که مخاطب با قرارداد نانوشته‌ی یک متن یا آفرینش‌گر و مخاطب روبه‌رو می‌شود، یک دریافت زیباشناسانه‌ی از پیش یا یک تعریف و پیش‌زمینه‌ی ادراکی بر او مستولی می‌شود.

 

متن‌ها با قرارگرفتنشان در زیر “ژانر”های گوناگون یا با شکل ویژه‌‌اشان خواننده را با گونه‌های متفاوتی روبه‌رو می‌کنند. هر گونه در خود تعریفی و در نتیجه نوعی پیشینه‌ از احساس و اندیشه را منتقل می‌کند. نمی‌توان انتظار داشت که خواننده‌ای داستان یا شعری را بدون آگاهی‌های نسبی‌اش از این دو گونه‌ی ادبی بخواند. چنان که هیچ خواننده‌ای یک متن فلسفی یا نظری یا خبری را با پیش‌‌آگاهی‌های یک‌سان نمی‌خواند. هر نوع متنی با خود پیش‌آگاهی‌هایی را به‌خواننده تحمیل می‌کند. مطالعه‌ی یک متن خبری، بیشتر ذهن مخاطب را متوجه‌ی شرایط موجود و کنش و واکنش‌های سیاسی/اجتماعی‌ی روز می‌کند. یک متن فلسفی نیز تمامی‌ی آگاهی‌های از پیش خواننده را از ضمیر ناآگاهانه به‌ضمیر آگاهانه‌ی او می‌آورد و چه خواسته باشد و چه نخواسته باشد، در زمان خوانش، دریافت‌هایش از متن توأم با دریافت‌هایش از متن‌های پیش از آن یا حافظه‌اش است. از همین‌رو هم هر خواننده، خوانش‌های گوناگون می‌یابد. هر چه وسعت و عمق آگاهی‌هایش بیشتر باشد، از متن در حال خوانش دریافت‌های بیشتر و متفاوت‌تری می‌یابد. این هم‌آهنگی یا حتا تقابل خواننده و متن در مورد متن‌های ناادبی تنگناهای کمتری را به‌همراه دارد. کم هستند خوانندگانی که از یک متن خبری یا فلسفی انتظار زیبایی‌های کلامی داشته باشند. پیش‌آگاهی‌های خواننده‌ی یک متن ناادبی، بیشتر او را متوجه‌ی مفهوم یا درون‌مایه‌ها می‌کند. انتظار هیچ‌گونه پیچیدگی‌ی کلامی یا نشانه‌های عمیق ادراکی ندارد. هر کلمه یا جمله در برابرش به‌شیی‌ی ساده‌ای می‌ماند که اشاره مستقیم به‌وجه بیرونی‌ی خود دارد. کلمه‌ی “ساعت” با کلیت خود، در هر متنی بار ویژه‌ی خود را دارد. در متن خبری، اشاره‌ای است به‌انواع مکانیکی‌ی ساعت که گونه‌های گوناگون آن را از پیش می‌شناسد یا قرار است بشناسد، یا اشاره دارد به‌زمان بیرونی که در قرارداد از پیش تعیین شده‌ی میان مخاطب و نام، به‌یک شبانه‌روز تقسیم شده می‌انجامد. نه یک متن خبری یا ساده، نیتی جز این را در خود دارد و نه خواننده برداشت فرامتنی یا فرامعنایی‌ی ویژه‌ای از آن خواهد داشت. برداشت همین کلمه‌ی ساعت در یک متن فلسفی، برداشت مخاطب را با توجه به‌پیش‌آگاهی‌هایش از یک متن خبری، عمیق‌تر و متفاوت‌تر می‌کند. ساعت بیش از آن که اشاره‌ای به‌یک محصول مکانیکی و اقتصادی باشد، اشاره‌ی زمان/اندیشی را به‌همراه خواهد آورد. چنان که در شعر فروغ فرخ‌زاد “و ساعت چهار بار نواخت” یا شعر فدریکو گارسیا لورکا ” در ساعت پنچ عصر” یا شعر شاعران دیگری، ساعت از شکل بیرونی‌ی خود جدا می‌شود و ضمن حفظ مفهوم مکانیکی یا قاعده‌مند خود که اشاره به‌زمان ساده دارد، مفاهیم دیگری از زمان را به‌خواننده منتقل می‌کند.   

 

مرادم از اشاره به‌این اصل‌های ساده، از این‌رو است که نشان بدهم در هیچ‌یک از متن‌های ناادبی، قرار نیست خواننده از راه زیبایی و احساس، دریافتی ویژه داشته باشد. در تمام متن‌های ناادبی، مخاطب مستقیم با محتوای روبه‌رو است. نه شکل زبان و نه شکل متن یا در نهایت نه ساختار اجزای متن و نه ساختار کل متن، هیچ‌کدام بر مخاطب تأثیری ژرف یا ویژه نخواهند گذاشت. چرا که در اساس چنین هدفی در متن دنبال نشده است. اما مخاطب یک متن ادبی، بر مبنای پیش‌آگاهی‌هایش، خود را آماده می‌کند تا نخست با زیبایی‌ی کلام، در جز و در کل، بعد با احساس‌های ژرف با متن در پیش‌رو ارتباط برقرار کند و اندیشه‌ی مستتر در آن را دریابد. بدیهی است برای این زیبایی‌ی کلام یا این احساس ژرف با همه‌ی پیش‌آگاهی‌ها یا تعریف‌ها، هیچ قاعده و قانونی وجود ندارد. هر متن ادبی با توجه به‌ویژگی‌هایش، می‌تواند از زیبایی و احساس ژرف تعریف خاص خود را ارائه بدهد. آن‌چه مهم به‌نظر می‌رسد، ضرورت این زیبایی و احساس در یک متن ادبی است. نمی‌توان متنی را که فاقد این دو اصل نخستین است، به‌معنا و مفهومی که مراد ما در این‌جا است (یعنی شعر، داستان، رمان، نمایشنامه)، متن ادبی نامید. در این بحث، متن‌های مانند افسانه، نظم، حکایت، قصه، روایت با توجه به‌ این که اغلب از “ادبیت” تهی هستند، ساختار (محتوا و صورت در هم‌تنیده) آن‌ها نقش مهمی در ارائه‌ی پیام آن‌ها ندارد، مورد نظر نیست.

 

از سوی دیگر هر متن ما را به‌متن‌ها یا عناصر شناخته شده‌ی بیرون از خود هدایت می‌کند. به‌زبان دیگر برای دریافت هر متن، ما ناگزیر یک یا چند شیوه‌ی شناخت متن را در نظر می‌گیریم که متن  ما را به‌سوی آن هدایت می‌کند. چنان که ممکن است متنی ما را وادار به‌نشانه‌شناسی کند. با دریافت هر عنصر شاخص در متن به‌سوی یک عنصر بیرونی، چه عنصر ذهنی و چه عنصر عینی، حذب می‌شویم. چنان که متن “ساعت” ممکن است ما را به‌سوی تحلیلی نمادگرایانه ببرد یا تحلیلی روانشناسانه یا یکی از شیوه‌های شناخته شده‌ی نظری، که هر کدام تأویل ویژه‌ی خود را باعث می‌شوند. از این‌رو با خواندن و بازخواندن هر متن ادبی، کوشش متن برای جای گرفتن در یکی از نظریه‌های شناخته شده، یا ساخت یک نظریه‌ی جدید مشخص می‌شود. در این تشخص، نگاه غالب بر متن شکل می‌گیرد. زیباشناسی و معناشاسی‌ی متن نمود می‌یابد و بازنگری به‌عناصر و نهایت ساختار آن، در این چارچوب جایگاه ویژه‌ی خود را در هاله‌ای از احساس و اندیشه نشان می‌دهند.

 

متن “ساعت” ما را با دو پیش‌آگاهی روبه‌رو می‌کند. نخست شکل بیرونی‌ی آن و دوم پیام فرستنده یا نویسنده‌ی آن. هر دو پیام به‌ما یادآوری می‌کنند که متن در زیر گونه‌ی ادبی‌ی شعر قرار می‌گیرد. بنابراین ما نه تنها در ارتباط نخست انتظار دریافت خبر یا اندیشه‌ای را نداریم، که همه‌ی ادراکاتمان آماده‌ی دریافت زیبایی و احساس می‌شوند. خواسته یا ناخواسته وجود ما آماده‌ی لذت بردن از متنی می‌شود که در پیش‌رویمان قرار گرفته است. انتظار داریم هر کلمه در شیی‌شدگی‌ی خود، از راه زیبایی و احساس ما را به‌فراسوی معناهای شناخته شده هدایت کند. متن را می‌خوانیم. در قرائت نخست، فاقد زیبایی‌های پیش‌آگاهی‌مان از شعر است. متن اجازه نمی‌دهد خوانش ساده‌ای از آن داشته باشیم. اگر خواننده‌ی حرفه‌ای باشیم و بخواهیم با هر متن ادبی برابر با پیش‌آگاهی‌هایش، ارتباط لازم را برقرار کنیم، (یا به‌شکل ویژه‌اش عزیزی خواسته باشد که یادداشتی بنویسی، چنان که پرهام از من خواسته است) با توجه به‌شکست ساختار تصویری یا جمله‌ای‌ی آن، آن را دوباره می‌خوانیم. در واقع شکل کلامی‌ی ساعت سبب بازخوانی‌مان می‌شود. ناگزیریم که چرایی‌ی شکل “و تنهایی که صفحه‌ی ساعت اندازه می‌گیرد نمی‌میرد” را دریابیم. دو فعل “می‌گیرد” و “نمی‌میرد” در ساختار ویژه‌ی سطر نخست به‌ما یادآوری می‌کند که کلمه‌هایی حذف شده‌اند. کلمه‌هایی که انتقال آن‌ها به‌متن به‌عهده‌ی خواننده گذاشته شده است. برای این که این کلمه‌های حذف شده را دریابیم، سطر بعدی را می‌خوانیم.

 

سطر دوم نیز ما را به‌سوی سطرهای بعدی هدایت می‌کند. با خوانش دوم متن، چند عنصر شاخص می‌شود. با چند عنصر عینی و یک عنصر ذهنی درگیر می‌شویم. درمی‌یابیم کلیت پیش‌رو ساعتی است با دو عنصر فعال گویا، یعنی عقربه‌های کوچک و بزرگ و یک عنصر بیرونی که حاکم بر کلیت ساعت به‌عنوان یک شیی‌ی مکانیکی است. زمان نیز عنصری است ذهنی و بیرونی که حاکم بر حرکت بطئی یا زندگی‌ی نازنده‌ و نامیرای عقربه‌ها است.

 

در روایت سطحی و خطی یا ساده‌ی متن، عقربه‌های کوچک و بزرگ، جای‌گزین بیان دو موجود سخن‌گو می‌شوند. می‌کوشند مضمونی ازلی ابدی را بازگو کنند. زندگی یک تسلسل نامیرا است. همه چیز تکرار است و سوگواری‌ی این تکرار در این است که از سکون خود بیرون نمی‌آید. حرکت عقربه‌ها یا زندگی‌ی قاعده‌مند روزمره‌ای که بر اساس ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و نهایت ساعت شکل می‌گیرد، هیچ بلوغ، رشد، تعالی یا دگرگونی را به‌همراه نخواهند داشت.

 

بازم

در هر سه ساعتی که روی تو من می‌افتیم

خدا خدا می‌کنم

باطری روی دست ما باد و باطل

که من توی تو روی من تو در تو

تو هر توهای جهان منی

 

عنصر‌های شاخص به‌رغم دریافت یگانگی‌شان از طریق دقیقه‌های عقربه‌ی بزرگ که توهای عقربه‌های کوچک است یا سازنده‌ی آن، سیزیف وار بر محور خود می‌چرخند. با همه‌ی هراس‌ها و نگرانی‌ها از بازماندن، مردن یا ناتوان شدن، تماس‌ها، باز خالی از زایش یا آفرینش‌ است. موقعیت‌ها ناکارا هستند و نقشی در سرنوشت عقربه‌ها ندارند. روی دیوار یا روی میز یا هر جای دیگر، هر تماس یا هر تلاش، بی‌حاصل است.

 

عقربه‌ها بر میز کار می‌کردیم

گیج می خوردیم

من کوچک‌ترم تکان نمی‌خوردم

و روی سنگین راه می‌بردم

سر آخر سر دیوار که آونگ دارمان زد

دنبال تو من باز بوده‌ام

 

از آغاز عقربه‌ی کوچک که در حرکت ناتوان‌تر است و کندتر حرکت می‌کند، مفهوم غنی‌تری را در خود دارد و عقربه‌ی بزرگ، که سرعت بیشتری دارد، از بیان کمی یا کیفی‌ی کم‌تری برخوردار است. در این تلاش بزرگ و کوچک (با توجه به‌حرکت کامل عقربه‌ی بزرگ به‌نشانه‌ی یک حرکت مقطعی‌ی عقربه‌ی کوچک)، عنصر برنده و یویا زمان بیرون از اختیار عقربه‌ها است. زمانی که با حضور خود به‌حرکت‌ها مفهوم‌ها را منتقل می‌کند. زمانی که نهایت، به‌رغم تلاش‌ها “عقب” ماندگی و “جلو” زدگی حاکم بر سرنوشت لایزال عقربه‌ها است، مگر که بپذیرند از این دور تسلسل خارج شوند. امری که با شکل موجود در متن ممکن نیست و جز “رو کم” کنی برای یک یاز عنصرها، حاصلی نخواهد داشت. چرا که متن فاقد ارجا به‌خود و یا “چیزی” بیرون از خود است.

 

متن “ساعت” روایت ساده‌ای است از یک کنش فیزیکی که جای‌گزین کنش فیزیکی‌ی یا ذهنی‌ی دیگری جز خود نمی‌شود. جای‌گزینی‌ی عقربه‌ها، تنها به‌دلیل سخن‌گو بودنشان و یا داشتن لحظه‌های زنده‌ای که ممکن است خواننده را به‌خود و یا هر انسانی – فرض دو عاشق – حوالت بدهد، یک برداشت ساده است. کنش متن که ناشی از کنش سه عنصر فعال در آن است، کنش نوینی را در مخاطب ایجاد نمی‌کند که بتواند نشانه‌های آن را در متن بیابد. چرا که متن از نقطه‌ی آ آغاز می‌شود و تا نقطه‌ی ی بر همان محور آغازینش حرکت می‌کند. حرکت طولی، درون‌مایه‌ی او را بی‌ارتباط با ساختار خود کرده است. سطرها یا حرکت‌ها در هیچ جا ارجای به‌خود یا سطرهای دیگر نیستند. نمی‌توان رابطه‌ای منسجم و محکم نامکانیکی یا خبری میان سطر نخستین یا میانی یا پایانی برقرار کرد. حتا گردش‌های مکرر عقربه‌ها که متن سوار بر مفهوم آن آغاز شده است یا گیجی‌ی عقربه‌ها که متن به‌صراحت به‌آن اشاره می‌کند، در ساختار درونی‌ی  متن کارکردی نمی‌یابد. صورت بیرونی‌ و درونی‌ی‌ متن هیچ‌کدام از شکل‌های هندسه‌ای یا فضایی را جز پاره خط نشان نمی‌دهند. تنها عنصر تکرار شده “ساعت” از آغاز تا پایان با همان مفهوم بیرون از متن باقی می‌ماند. هیچ هجایی تشخص ویژه نمی‌یابد. ما را به‌خود یا به عنصری در متن یا بیرون از متن حوالت نمی‌دهد. هیچ‌جا هم نشانی از این پایداری وجود ندارد. متن به‌ما نمی‌گوید که آگاهانه یا ناآگاهانه بر این ساحت قرار گرفته است که با یگانگی‌ی خود، خود را به‌ کل پیوند بزند.      

 

  شیوه‌ی بیان متن در همان خوانش نخست، ما را با یک متن آشنازدایانه روبه‌رو می‌کند. اما خوانش‌های بعد نشان می‌دهند که حتا در این نوع بیان هم تنها از شالوده‌فکنی‌ی جمله یا ساختار نحوی بیان بهره برده است. تکرار، بازگشت به‌مبدا، بازگشت به‌درون، بازنگری از دیگاه‌های گوناگون، به‌ویژه کنش جنسی که تا حدودی در متن شکل می‌گیرد و … در آن شکل ویژه‌ی خود را نیافته‌اند. در نهایت به‌نظر می‌رسد متن موجود “ساعت” با این که تا حدودی مخاطب خود را از عادت و دریافت‌های کهن یا پیشین فراتر می‌برد و به‌او ادراک حسی‌ی نویی می‌دهد، باز نمی‌تواند آن ژرفای لازم را در خواننده ایجاد کند. عنصر زیبایی – بدیهی است هر شکل زبان می‌تواند نهایت به‌زیبایی‌ی ویژه‌ی خود برسد – و احساس مانع از این دریافت می‌شود. سطرها نه ضرب‌آهنگ چکشی دارند و نه ضرب‌آهنگ یک‌سان دیگری. ساختار خطی‌ی متن در خود گونه‌ای ضرب‌آهنگ “ساعتی” را جست و جو می‌کند. مخاطب با خواندن یا شنیدن کلمه‌ی ساعت، با توجه به‌پیش‌آگاهی‌اش، ذهنیتی از ریتم ساعت پیدا می‌کند. آهنگ تیک تاک یا هر ریتم شناخته شده‌ی دیگری از ساعت، ذهن مخاطب را از پیش اشغال می‌کند و متن ناگزیر است که یا همان را ادامه بدهد و یا جای‌گزینی شایسته داشته باشد. متن “ساعت” ناتوان از این جای‌گزینی است.

آهنگ سطر نخست پیش‌آهنگ هیچ ریتمی نیست. نه متن با فاصله‌های قراردادی این ناهم‌آهنگی موسیقایی‌ی میان سطرها را هشدار می‌دهد و نه در شکل بی‌فاصله‌اش، بازگشتی به‌آن دارد. متن در شکل روایتی، خطی و مکانیکی‌ی خود از یک عنصر به‌عادت درآمده بسیار موفق است. اما در بازگشت‌ها، چنان که باز ساختار مفهوم ساعت  یا تلاش خود متن این را به‌ما یادآور می‌شود، ناموفق است. رابطه‌ی میان بسیاری از سطرها از نظر ساختار یا شکل بیان با هم هم‌آهنگ نیستند.

 

بزرگت‌تری که دور تند می‌چرخید       تو بودی /  گیج می‌خوردیم / خدا خدا می‌کنم / منی که پیش از پس از تو با تو بوده‌ام / و …

 

 و سطرهایی دیگر از این دست که ساختاری ساده و متفاوت با بیشتر سطرهای متن دارند. حتا استفاده از شکل فعل، که با توجه به‌درون‌مایه‌ی متن و دو عنصر شاخص متحرک آن، جذاب است، باز متفاوت است. نمی‌توان یک ساختار منسجم و ثابتی را برای دریافت یک یا چند تأویل از آن استخراج کرد.

فعل مشترک عقربه‌ها، که اشتراک آن‌ها را نشان می‌دهد، تنها دوبار به‌کار رفته است:

 

عقربه‌ها بر میز کار می‌کردیم / در هر ساعتی که روی تو من می‌افتیم/

چنان که بافت جدید سطرها، استفاده‌ی مناسب از جابه‌جایی‌ها یا حرف‌های اضافه، در همه‌جا یک‌سان یا قاعده‌مند خود متن نیستند:

 

در حال تازه جهان از تازه … / من از کوچک‌ترم تکان …/  و روی سنگین …/ و …

 

شاید همین کاستی‌ها مانع از آن می‌شوند که خواننده بتواند سطرهای نانوشته‌ی متن را بیافریند و سپیدی‌های میان کلمه‌ها و سطرها را پر کند و حاقظه‌ای فعال از متن “ساعت” داشته باشد.     

استاوانگر، ۱۵ دسامبر ۲۰۰۴

  

 

روایتی که نمایش داده شد

 مرتضی منصور

درباره روایتِ شعر نوشتن به اعتقاد من دوباره کردن ِ یک درباره نویسی ست. شعر به تنهایی باردار ِ هزار درباره ست.

 برخلافِ ادبیاتِ داستانی که درباره ای می نویسد. شعر بزرگ درباره درباره ها می نویسد و تاویلهایی هم ساحت با هر ساحتی دارد.

 ساعت نیزاز ساحتِ هر شعر بزرگی خیلی کم ندارد.

جای آن داشت که برخی از دوستان درباره کاستی ِ ساعت  از  ساحتِ هر شعر بزرگی بنویسند نه اینکه بر علاقه ای شعری علاقه ای شخصی بیفزایند!

علاقه داشتم که از ازل درباره ی ساعت، درباره ای بیفزایم اما علاوه می کنم به ابتدا، علاقه ای را که دوستان به شعر علاوه کرده اند!

مگر نه این است که هر چیزی، همه چیزی روایت است؟

مگر نه این است که قلم در هر علم کردن ِ منی در کار ِ روایت گری روایت بوده و هست و خواهد بود؟

روایت یک جزء ، چیزی جز روایتِ کلی نیست. کافی ست که میکروسکوپیک در جایگاهِ ماکروسکوپیک قرار بگیرد.

 به اعتقاد من کل وجزئی وجود ندارد و این  زوایای دید ند که گاهی کوچک و وقتی بزرگنمایی می کنند،  یکی در حاده قلم حادث می کند و آن دیگری در باز بازی می کند.

مهم شیوه اجرای نگاهی ست که از باز یا بسته در بیرون ِ خود انداخته می شود.

راستی کجای هر کهن الگویی با اندکی راست نمایی کهنه ست؟

من به شخصه هرگز گزاره ای تازه در متنی که خود را تئوریک می نامد، ندیده ام.

پس به چه معناست که گاهی کسی یا کسانی بلای شعری را به تئوریک بودنش منتسب می کنند؟

آیا عشق کار ِ کهنه ای را تازه کردن است؟ آیا ماهیتِ رفتار اشیاء ( عقربه ها) با آنچه بدان آدمی را توصیف می کنند ، تفاوتِ ماهوی دارد؟ بگذریم!

شعر ساعت خودش را مثل ِ ساعت از آغاز، آغاز نمی کند بلکه در پایان ِ خود از هر خواننده ای درخواست می کند که پی کند زمانی را که دایم با وی معاصر نیست.

عقربه ها هر ساعته با متن در یک دقیقه معاشر می شوند، قضیه چیست؟

باید از زمان ِ علمی ِ نیوتن رهسپار ِفکرهای اینشتین شد و از انتهای هایزنبرگ به زروان رسید؟

کدام اپد از اسر، ابدی- اذلی بوده هست وخواهد بود؟

پس این حرف ها ربطی به محتوای ظرفی که ساعت پیش ِ روی مخاطب می گذارد، ندارد، قضیه چیست؟

مگر نه این است که دایم تناسبی را بین ظرف و مظروف دنبال می کنند؟

ارائه ی جهان ِ معنا یا معنای جهانی در چند سطرکه اصلی ترین هدفش رساندن مخاطب به لحظه لذتِ شعری ست، کارِ این شعر نیست.

ساعت چیزی جز خود ِ ساعت نیست. در حول و حوش ِ این عقربه ها استعاره ای در کار نیست، غرض استعاله آدمی ست در عقربه هایی که مدام دور ِ یک هیچ گیج می خورند!

وتنهایی که  صفحه ی ساعت اندازه می گیرد نمی میرد

در حال ِتازه جهان از تازه می گیرد     که از بین رفته بود

همیشه مچ     ما را گرفته بود

بزرگتری که دور ِ تند می چرخید  تو بودی

 عقربه ها بر میز کار می کردیم

 گیج می خوردیم

من از کوچکترم تکان نمی خوردم

و روی  سنگین راه می بردم

سرآخر سر ِ دیوار که آونگ دارمان زد

 دنبال تو من باز بوده ام 

بازم

سطرهای بالا در شعری که می خواهد به خود ببالد جز اینکه بخواهد ایجاد ِ تمهید کند، چه نقشی ایفا می کند؟

البته زیرکی را کم در خودش عمده نمی کند

عقربه ها بر میز کار می کردیم ، متبادر می کند چیزهایی را که در زبان ِ کوچه و بازار( لوگو): فلانی روی کار ه ،  طرف سر ِکار ه و …  روی سنگین راه می بردم، بر می گردد به نوعی متانتِ همراه با کندی…که اینها همه ربطی به اهمیتِ ساعت پیدا نمی کند.

اهمیت را باید در شیوه اجرای ساعت جست!

شاعر/ راوی بسان ناظری که در بیرون ِ ساعت ایستاده در آغاز ِ کاری نمی کند مگرشخصیت پردازی ِ نخ نما و البته تازه ای جهتِ نسبت دادن ِ رابطه ای انسانی میان ِ دو عقربه ساعتی که گاهی مُچ گیر و مُچی ست و گاهی رو میزی و سرآخر دیواری!

اما من این شعر را در ادامه اش مهم می دانم!

شاعر/ راوی بدون ِ هیچ دخل و تصرّف و ایجاد ِ تصنعی ادامه روایت را به خودِ عقربه ها وا می گذارد

 

در هر سه ساعتی که  روی تو من می افتیم

خدا خدا می کنم

باطری روی دست ما باد و ما باطل

که من توی توروی من تو در تو

تو هر توهای جهان ِ منی

در ساعتِ من وسی دقیقه از تو عقب مانده

 چند ساعت ومن دقیقه باید از من جلو بزنم

 که چند ربعی مانده به من در تو وقت کنم؟

 منی که پیش از پس از تو با تو بوده ام

بعد از هنوز و قبل از تو با توام

در ساعتِ همیشه  و ده دقیقه از تو عقب مانده

چرا برم داشتی وبر روم افتادی

و از یک دقیقه بیشتر کم دادی؟

                                                                                          روم   کم شد!

در این پاره از شعر، شاعر/ راوی حذف می شود و این عقربه هایند که با اعمال ِ تشخیص ،ایفای نقش کرده و نمایش ِ( نه روایت) داستان را روی پرده می برند.

در پاره اول  راوی/ انسان مجری ِ ذهنیتی دوآلیستی بود و رفتاری من/ تویی در حوزه سمنتیکِ متن داشت. استیلای  توی معشوق برمن ِ عاشق، شاعر را بر مسند ِ قاری ِ کلاسیک  تمام کهن الگوهای تغزلی می نشاند اما با پایان ِ روایتِ من/ تویی دربخش  اول، نمایش ِ (نه روایت) من/ تویی توسطِ عقربه ها در پاره آخر آغاز می شود.

 با حضور ِ دوباره من/ تو دیگر عقربه ها مجری ِ فکری کلاسیک نیستند زیرا  در پاره دوم هرگز مشخص نمی شود نقش من به عهده کدام عقربه ا ست و البته چیزی گفته نمی شود بلکه در صحنه ساعت به نمایش گذاشته می شود.

بی شک نمی توان در قراردادهای زبان دست برد مگر با غریبه نمایی و ایجاد ِ وجوهِ عینی و زیستی که البته شاعر در شعر ِ ساعت با مهارت این کار را می کند

آیا در صفحه ساعتی که تنها دو ساکن دارد هر کدام از این عقربه ها هر توی جهان ِ آن دیگری نیستند؟ آیا سطر ( چرا برم داشتی و بر روم افتادی) نوعی فرافکنی نیست؟ اصلا سطری چون (در ساعت من و سی دقیقه از تو عقب مانده) تنها به این دلیل است که باور پذیرمی شود.

چرا هرگز مشخص نمی شود  کدام عقربه از آن دیگری سی دقیقه عقب مانده ست ؟ آیا با همین پوشش ِ ایهامی/ ابهامی نیست که شاعر متن ِ خود را از قرائتی کلاسیک و دوآلیستی خارج کرده و مراکز دیگری در متن تعبیه می کند ؟

من فکر می کنم که در ساعت روایتِ شعر به شکل ماهرانه ای به نمایش ِ شعر انجامیده ست. خوانش ِ جدی این شعر مرکز جدیدی در ذهن ِ مخاطب ایجاد می کند که در هر بار پرسیدن ِ ساعت از بغل دستی، فعال می شود.

پس در متن ِ ساعت شعری در کار نیست باید کمی در ذهن ِ خود کندوکاو کنیم، شعر آنجاست!

  

 

 

 

 

پرهامیان عزیز

من در تحلیل متن ادبی، به تئوری­ی «مرگ مؤلف» معتقد نیستم، و  بر این باورم که همه­ی متن­هایی که به­وسیله­ی یک نویسنده­ی معین خلق شده، چه در قلمرو شعر باشند و چه در قلمرو داستان، گوشه­هایی پنهان و آشکار از تک شعر بزرگِ زندگی­ی او هستند، که در فراز و فرودهای نگاه او به زندگی هستی یافته­اند. در نتیجه اگر رویکرد تحلیل، دیدگاهی فلسفی داشته باشد، حضور نام آفریننده در کنار آفریده­ی ادبی را از جمله الزامات کار برآورد می­کنم؛  نه به خاطر استفاده از اطلاعات مربوط به زندگی­نامه­ی نویسنده، بلکه به سبب دریافت بهتر از بن­مایه­ و درون­مایه­ها­ی اثر مورد تحلیل ، که ممکن است با جلوه­های دگرگونه و رشدیابنده، در تک تک آثار او قابل ردیابی باشند. راستی چه اشکالی ایجاد می­شود اگر نام شاعر را بدانیم؟ بالأخره ما هم باید بی­نظری در نقد  و مدارا در پذیرش نظر مخالف را تمرین کنیم. پس کی و کجا تمرین کنیم؟ با این همه، شعر «ساعت»، صدایم را درآورده، و به حرفم آورده، گر­چه خیلی کوتاه:

 

 

«هیچ رودخانه­ای به سرچشمه­­ی خود بازنمی­گردد»

«ساعت» در یک نگاه

ملیحه تیره گل

بن­مایه­ی شعرِ «ساعت»، یک کهن- کلان- روایت است. « کهن» است؛ چرا که مفهوم «زمان»، از زمانِ بی­تاریخِ زروان همواره دغدغه­ی نوع انسان، یا دست کم، انسان ایرانی بوده است. «کلان» است؛ زیرا که بنیاد­ هستی­شناسی­ی انسان ایرانی، در مناسبات مربوط به «زمان» دلالت پذیرفته؛ و این هستی­شناسی به نوبه­ی خود در طول تاریخ، معرفت شناسی­ی ایرانی را در بسیاری از وجوه زندگی رقم زده است. قدمت بن­مایه، بنا به مصداق «زیر آسمان آبی هیچ ­چیز تازه ­نیست»، الزاماٌ تعیین کننده­ی پیری یا جوانی­ی شعر نمی­تواند باشد. چرا که،  پیری یا جوانی­ی شعر، به شیوه­ی دخل تصرف شاعر در پدیده­ی کهن بستگی دارد. و سخن با بن­مایه­ی«کلان روایت» هم به خودی خود به معنای «کلان پذیری» نیست، و رد یا پذیرش «کلان»، با میزان شکستگی­ی روایت در نگاهِ شعر، بستگی­ی مستقیم دارد. و اما مهم­ترین درون­مایه­ی شعر، همانا دویدن عاشق به دنبال معشوقی است دست­نیافتنی، که در جای خود، کلان روایتی است در شناخت­شناسی­ی شعر و ادبیاتِ رسمی­ی ما (رسمی را در برابر ادبیات فلکلور آورده­ام).

نحو نیمه شکسته­ی زبان شعر، البته ابداع شعرِ «ساعت» نیست، اما فرازبانِ شعر (آن غول زیبایی که از منش ایمایی­ی زبان تنوره می­کشد)، تازه است؛ چرا که در به عرصه رساندن شکل تازه­ای از بن­مایه­ای کهن، موفق است. ابزاری که کارکرد آن­، شکل تازه را عینیت بخشیده، همانا ساختار شعر است؛ یعنی روندی که شعر را در زبان/ فرم حادث کرده است.

ساختار شعر «ساعت»، متشکل از درون­مایه­های ذهنی­ی کوچک­تری (مانند عشق، عشقبازی، تنهایی، تهدید مداوم عنصری خارج از «من» و …) است که به شکل مدور، ابتدا و انتهای کلان پدیده­ای را که انسان به نام «زمان» شناسایی کرده است، به­هم متصل می­کند؛ و در ضمنِ نشان دادن این دایره، با اعتراض به مفاهیمی مانند تنهایی و عدم امکان برقراری­ی رابطه زیر نفوذ مانعی محتوم، می­کوشد  که در خطِ  پیرامون، گسست ایجاد کند. دو خطِ  «چند ساعت و من دقیقه باید ار من جلو بزنم/ که چند ربعی مانده به من در تو وقت کنم؟»، و ترکیب «حالِ تازه»، که دریچه­های «امکان» را گشوده­اند، نمونه­های تلاش شعر هستند برای ایجاد گسل در خط پیرامون. اما، با انرژی­ی «عدم امکان»ی که از بقیه­ی شعر فرامی­تابد، گسل­های احتمالی فقط  نقطه­چین می­شوند، و «دایره» دایره باقی می­ماند؛ یعنی «دورِ» باطل، باطل نمی­شود.  در برابر این محتومیت است که منِ شعر برای تداوم عشقبازی با معشوقش، «ابطالِ» خود و معشوق را آرزو می­کند. بنا براین خوانش، مفهوم عشق و رسیدن به معشوق، نهایتاٌ از همان معرفت شناسی­ای سر برمی­کند، که مبنای  شناخت در ادبیات کلاسیک ما بود: توِ معشوق بِدو و منِ عاشق به دنبالت! و باز بر اساس همین خوانش است که می­گویم: این شعر، شکل تازه­ای از بن­مایه­ای کهن را عرضه کرده است، بدون آن که در سرشت بن­مایه مداخله کرده باشد. به بیانی دیگر، شعر «ساعت»، نه به جان و روان  روایتِ کهن دست برده است و نه به کلانیّت آن. در نتیجه، همه­ی رودخانه­های شعر به سرچشمه­ی فرهنگی­ی خود بازگشته­اند. و شگفتا که حتا  پرهیبی از ثنویتِ هستی­شناختی را در دورترین سواد ذهنیت شعر می­بینیم، که تنها با جمله­ی «سرآخر سر دیوار که آونگ دارمان زد» کم­رنگ می­شود­. در حالی که خط­ها و عبارتی که از شعر بازگو کردم، پتانسیل «شدن» یا دست­کاری­ی شاعر به این کلانیت و کهنیت را در خود نهفته دارند.   

 البته امکان قرائت دیگری هم از لایه­های معنایی­ی شعر بیرون می­زند: حس دوپارگی­ی «منِ» شعر، تلاش برای رسیدن به یگانگی با خود،  وعدم امکان در تحقق این آرزو.  جمله­های «منی که پیش از پس از تو با تو بوده­ام»  و «چرا برم داشتی و بر روم افتادی/ و از یک دقیقه بیش­تر کم دادی»، به عنوان  پشتوانه­ها­ی قوی، این خوانش را تأیید می­کنند. و طرفه این است که ( مانند مخملی که از زوایای متفاوت، در چشم بیننده خواب و بیدار می­شود)، سراسر شعر نیز، این چشم­انداز را می­پذیرد، و با مختصات آن همراهی می­کند. از آن جا که ورود به این خوانش نیازمند بازکردن مبانی­ی روان­شناختی است، بحث را در این جا کوتاه می­کنم. اما در این زمینه اشاره­وار بگویم که «تو» می­تواند «من دیگر» یا «همتای» منِ شعر باشد، که گاه «من» را رها می­کند و گاه مانند بختکی به «روی» من «می­افتد».  اما در همه­ی نمونه­هایی که این بن­مایه در ادبیات جهان دارد، میل به یگانه شدن با «خود»، یا با ابزار حذفِ «همتا»، یا به وسیله­ی جفت شدنِ «من» و «همتا» عینیت یافته است.

شعر «ساعت» در هر دو خوانش،  جلوه­های بسیار نیرومندی از تفکر پست­مدرن (آن جور که این ایسمِ صد شاخه به چشم من می­آید) را به تماشا می­گذارد، که در خوانش نخستِ من، به صورت محتومیت و کنش­پذیری  خود را نشان می­دهد، و در خوانش دوم، به صورت دو پارگی و جدا شدن از «خویشتنِ» آشنا. و همه­ی این جلوه­ها، در بسیاری از آثار ادبی­ی مد روز جهان، حرف اول را می­زنند.

هم شاعر «ساعت» سبز باشد و هم شما پرهامیان

 

 

 

 

نگاهی به ساعت

امیرحسین افراسیابی  

 

 

این شعر را من تجربه ای  در ناممکن می بینم. چه از نظر ِ درون مایه: «آرزوی ِ توقف زمان» و چه از لحاظ ِ ساختار و شکل: «مضمونی از پیش اندیشیده در شکل و بیانی که می خواهد آزاد بماند». می دانیم که شعر ِ مضمونی سابقه ای طولانی دارد. یک نمونه اش شعر ِ پروین اعتصامی است که در آن از سوزن و نخ گرفته تا سیر و پیاز و ماش و عدس شخصیت هایی انسانی می یابند و با هم به گفت و شنود می پردازند. نمونه ی نزدیک ترش نادر پور است، به شکلی دیگر.

در شعر ِ ساعت اما لحن خطابی است (هر چند با روایت آغاز می کند)، گفت و گو با مخاطبی که پاسخی نمی دهد. در حالی که در شعرهای ِ پروین، به عنوان ِ مثال، لحن کاملن روایی بود. پروین بیرون ِ شعر ایستاده بود و روایت می کرد. این جا گوینده ی شعر، خود، درگیر ِ ماجرا است. و داستان هم داستان ِ همیشگی و نامکرر ِ عشق است و امکان ناپذیری ِ وصل. «می آیی، / می بینمت / … / با این همه / هنوز نیامده ای، / دیگر رفته ای، / همیشه همین طور است» (ایست گاه۰)

حالا این عشق نسبت به هرچه و هرکه (از جمله معشوق ِ زمینی، خود یا خدا) تفاوتی نمی کند.

عاشق فقط آرزو نمی کند که زمان متوقف شود، بل که می خواهد زمان در لحظه ی کوتاه ِ دیدار متوقف شود تا وصل را میسر سازد. آن سه ساعت یک بار «روی ِ هم افتادن»، که نفهمیدم چه تفاوتی با آن هر دقیقه از کنار ِ هم گذشتن دارد، وصل نیست، دیداری گذراست.  آرزوی ِ توقف ِ زمان، آرزوی ِ جاودانگی است. به گفته ی زیزِک (فیلسوف ِ اسلووِنیایی)، جاودانگی که در زمان دخالت کند، زمان به توقف می رسد. زمان برای مسیح ِ جاودانه، ایستاده است هم چنان که برای ِ چه گوارا، یا برای ِ مجنون که در ادبیات ِ فارسی نماد ِ نوعی عاشق است. (و فرهاد، نوعی دیگر.) مجنون که جاودانه شد زمانش ایستاد. مشکل این است که زمان، در آن لحظه ای که ما آرزو می کنیم (مثلن لحظه ی دیدار) نمی ایستد. و در هر لحظه ای که بایستد (حتا در لحظه ی محال ِ مورد ِ آرزو) در نیستی ِ ماست که به ایستادنش ادامه می دهد. به عبارت ِ دیگر تنها مرگ است که زمان ِ ما را متوقف می کند؛ مرگ، که همان وصل است، همان جاودانگی است. نوشته هم تنها با مرگ ِ چیزها یا واقعیت است که تحقق پیدا می کند و شاید آن چیزها را جاودانه کند؛ که البته بحثی دیگر است. تنها آن چه نیست جاودانه است. «و تنها / آن که برای ِ همیشه رفته است / می ماند / برای ِ همیشه رفته می ماند» (تا ایست گاه ِ بعدی).  و بعد، زمان که ایستاد، دیگر تفاوتی نمی کند کِی ایستاده است، حتا اگر کیفیت ِ مثلن استثنایی ِ لحظه، جاودانگی را فرا خوانده باشد. چه گونگی ِ عمل در لحظه، یعنی فرود آمدن ِ تیشه بر سر ِ فرهاد است که با فرهادی که دیگر نیست مانده است نه خود ِ لحظه.

 

از جنبه ی زبانی که به شعر ِ ساعت نگاه کنیم، می بینیم که مضمون ِ از پیش اندیشیده، زبان و بیان ِ شعر را محدود کرده است. یک صدا بیش تر نمی شنویم. صدایی که در پی ِ عقربه ها دور ِ صفحه ِ ساعت و در پی ِ واژه ها روی ِ صفحه ی کاغذ می چرخد. تمهید های ِ زبانی نظیر ِ « پیش از پس از تو با تو بوده ام» یا «روی تو من می افتیم» هم کمکی به شکستن ِ این محدودیت نمی کند. و این جا تناقضی پیش می آید که شاید هم جالب باشد. علی رغم ِ طرح ِ موضوع ِ «مرگ مؤلف» که ظاهرن قصد ِ گردانندگان ِ سایت است، در این شعر «مؤلف» حضوری قاطع دارد و مرتب از گرفتاری های ِ خود و درگیری اش با زمان (که البته گرفتاری ِ ما هم هست) برای ِ ما و مخاطب / معشوقش می گوید. و شاید به همین دلیل است که می گوید: «روم کم شد». و آیا این سطر ِ آخر را،  که انگار نفی ِ کل ِ شعر است، نمی توانیم این طور بخوانیم: با مضمون ِ از پیش اندیشیده، مشکل بتوان شعری نوشت که شعر ِ امروز باشد. و شاید جان ِ کلام ِ شعر یا به گفته ی هیلیس میلر (منتقد ادبی ِ آمریکایی) لحظه ی زبان شناسانه ی  شعر، همین جاست (چون بقیه ی حرف ها،  که اشاره شد، بالاخره حرف هایی بیش نیستند) و این را می توان به گفته ی نقد ِ نویی ها همان طنز ِ درونی ِ شعر (مشخصه ی یک شعر ِ خوب، از نظر ِ آنان) نامید که خود به عیب ِ خود آگاه است و خواننده ی عیب جو را خلع ِ سلاح می کند.

 

 

 

پی‌نوشت

 

دوست عزیز آقای شهرجردی!

از آن جا که من به ندرت به سایت های ِ اینترنتی نگاه می کنم، دیروز برای نخستین بار (پس از فرستادن ِ یاد داشت ِ «نگاهی به شعر ِ ساعت»)  به سایت ِ شما سر زدم و باید اعتراف کنم که پیش از همه همین یاد داشت ِ خودم را خواندم و دیدم که به خصوص در سطرهای ِ آخر (جنبه ی زبانی ِ شعر) نکته هایی هست که به تعجیل از آن ها گذشته ام و چه بسا که همین امر موجب ِ سوء ِ تفاهم هایی بشود. اینک با پوزش از شما و خوانندگانتان و نیز شاعر ِ «ساعت» که هنوز نمی دانم کی است، تقاضا دارم این جند سطر توضیح را وارد ِ  جمع خوانی کنید.

مهم ترین نکته مربوط به سطر ِ آخر ِ شعر، یعنی: «روم کم شد» است که من از یک سو لحظه ی زبان شناسانه ی شعر و از سویی دیگر طنز ِ درونی ِ شعرش نامیده ام. هنوز هم به این نکته معتقدم، اما در خوانش ِ این سطر دچار ِ لغزشی شده ام که به نوعی سطحی نگری منتهی شده است. در این خوانش، مسئله ای فرعی و کم اهمیت («با مضمون ِ از پیش اندیشیده، مشکل بتوان شعری نوشت که شعر ِ امروز باشد») را موضوع ِ طنز ِ درونی کرده ام و به مسئله ی اصلی که همان توقف یا آرزوی ِ توقف ِ زمان در لحظه ی دیدار باشد (از جنبه ی زبان) نپرداخته ام. در حالی که «روم کم شد» نه تنها به ناتوانی ِ شاعر که به ناتوانی ِ همه ی ما و تمام ِ انسان ها در تقابل و درگیری با زمان باز می گردد و ما را در سرنوشت ِ عقربه ها شریک می کند و علاوه بر آن، در گیری ِ زبان ِ (بگوییم) درونی را با مضمون ِ بیرونی به نمایش می گذارد.

لحظه ی زبان شناسانه ی شعر، این جا بر طنز ِ درونی منطبق شده است و طنز ِ درونی همان تضادها و تکانه های ِ شعر است که آن را در برابر ِ طنز ِ بیرونی و شک و تردید ِ خواننده و منتقد، زخم ناپذیر می کند.

حرف ِ آخر این که زبان ِ امروزین ِ شعر ِ «ساعت» با ساختار ِ ارگانیک ِ خود در تصادم و کش مکشی است که در سطر های ِ آخر به اوج می رسد و این نه تنها عیب نیست، بل که حسن هم می تواند باشد.

با آرزوی ِ شادی برای همه

امیرحسین افراسیابی

 

 

 

 

 

 

بازخوانی «ساعت»

بکتاش آبتین

چند نکته در شعر ساعت دیده ام که به طور خلاصه به آن اشاره می کنم

۱- تلفیق خیال و تخیل و تمرکز ۲- زمان متنی یا تخیلی ۳- کارکرد متنی نشانه ها ۴- ایجاد فضایی باز در شعری که از قواعد متن بسته پیروی می کند یا لااقل اینگونه وانمود می کند

 خواننده در قرائت اول می تواند داستان شعر را براحتی  دنبال کند روایت دو عقربه در انواع سه ساعتی که هر چه دنبال هم می دوند جز در یک دقیقه به هم نمی رسند واین همان مقابله با هجران کلاسیک است که با طرح دوری ابدی همیشه از یک رابطه فاجعه می ساخته و برای ایجاد همدلی و تاثر در ذهن خواننده ، نرسیدن را در متن عمده کرده و از معشوق ابژه ای آسمانی می ساخت. در حالی که راوی در شعر ساعت در پی این است که هر لحظه ی خود را وقف معشوق کند غبن شاعر در این متن بیشتر به یک نزدیکی زیستی مربوط می شود آنجا که عنوان می کند چرا فقط یک دقیقه درهر ساعت؟ لذا در تمام شصت ثانیه ای که دو عقربه یکدیگر را بغل می کنند، راوی از کار افتادن باطری را انتظار می کشد تا برای همیشه با هم بخوابند و در حال معاشقه ای ابدی باقی بمانند. شاعر برای اینکه نمایشی از علاقه راستین را به اکران بگذارد جای عقربه ی ساعت شمار که کوچکتر است می نشیند  و بزرگی را به عقربه ی دقیقه شمار که در این شعر همان معشوق است نسبت می دهد تاحال تازه از جهانی که در حال تازه شدن است گرفته باشد و این یعنی ایجاد ایستایی زمانی. پس در این ایستایی عقربه ها سعی می کنند که قرار داد زمان را به هم بزنند وزبان ِ زمان را در ورطه بیندازند . ( ساعت من و سی دقیقه ، چند ساعت و من دقیقه- چند ربعی مانده به من- همیشه و من دقیقه!) اینها همه باعث می شود که عقربه ها نقش راوی را به عهده گرفته و داستان را دچار تعلیق کنند.  در پایان شعر فعل( روم کم شد) هم اشاره ای دارد به پایان کار ساعت رومی که دیمانسیون  زمان علمی از اندازه زمانی اش که ثانیه باشد گرفته شده است. البته دلالتی نیزدارد به خجل ماندن شاعر در برابر رابطه عاشقانه ی این دو عقربه و همچنین بیانگرباخت عقربه کوچک است که همان راوی باشد. پس ما این قرائت کلاسیک و معنایی را براحتی می توانیم در این شعر دنبال کنیم.

 در شعرساعت هیچ سطری از کارکرد تنها برخوردار نیست و جایی را همزمان  درمفهوم و همچنین معنای متن پر می کند دلیلش شاید دقیقن تخیلی باشد که صرف نوشتن این شعر شد. شاعر با تمرکز در صفحه ساعت بارها در آن غرق می شود و صفحه ی ساعت تخته ی نجاتی می شود که بارها بدان می آویزد. حتی آن چند سطری که خواننده را به بیرون متن ارجاع می دهند براحتی در خدمت اجرای داستان ساعت قرار می گیرند و شاعر هرگز با کنارهم چینی سطرهای شیک سعی نکرده باعث بروز اعجاب ودر نهایت تشویق خواننده شود در این شعر مونتاژی در کار نیست همه واحدها در خدمت ساختار شعرند و همچنین زمان تخیل از تعریف تخیل زمانی عقب مانده و شعربا به خاطرآوردن معاشقه ی قبلی،  فاصله ای زمانی را طی می کند که هیچ ساعتی قادر به اندازه گیری آن نیست و این بیشتر به شهودی برمی گردد که در تمرکز وتخیل شاعر هنگام نوشتن مستتر است. نشانه های نمادین و شمایلی در متن ساعت چند بعدی عمل می کنند به عنوان مثال کافی ست که به کارکرد( روم) یا( من) در این شعر توجه کنیم به ویژه آنجا که شاعر (من) را در معنای اندیشیدن به کار می گیرد . شعر ساعت در ظاهر خود متنی بسته محسوب می شود ! چون ظاهرن سطرها همه در اطراف صفحه ی ساعت نوشته شده وقصد دارند درونمایه ای مقید را در متن تحلیل کنند اما این شعر داستانهای دیگری هم دارد که می توانند به معرفی درونمایه های  دیگری نیز بپردازند و این داستانها بیشتر به اتفاقاتی مربوط می شود که درزبان وزمان این شعر روی داده اند.

سطرهایی همچون( بعد از هنوز و قبل از تو با تو ام!- منی که پیش از پس از تو با تو بوده ام- چندساعت و من دقیقه باید از من جلو بزنم که چند ربعی مانده به من در تو وقت کنم؟-    تو هر توهای جهان منی!- …) این سطرها بدون آنکه دستور زبان را به هم زده باشند بیانگر لهجه ی نحوگریز شاعرند که با نحوی ویژه  می نویسد مثلن در سطر( در هر سه ساعتی که روی تو من می افتیم) فعل  دلالت بر عمل مشخصی دارد اما فاعل گم است هر دو ضمیر من و تو که سازنده ی مایی دوتایی اند به صورت پریودی می توانند نقش عامل را به عهده بگیرند اما فاعل محسوب نمی شوندو در این سطر فعل می افتیم  برای مایی که با روی هم قرار گرفتن دو عقربه یکه می شود، مصداق داشته  و  مقابله ای دارد با ذهنیتی مردسالار که مدام در هر معاشقه ای نقش انفعالی را به زن نسبت داده و مرد را فاعلی مدام می داند پس شاعر به جای اینکه بنویسد کدام روی کدام می افتد…

 

 

 

 

 

این روایت کلان را نیز باید تغییر داد

 علیرضا سیف الدینی

 

 

آثارهنری -ادبی به ما می آموزند که برای دست یافتن به یک پدیده ی معنایی یا اندیشه ای نوباید خط مألوف تفکررا برهم زنیم وبه اصطلاح خط فراروایت یا روایت کلان را درروایت ها بشکنیم.آنچه دراین شعر برای من اهمیت دارد تلاش آشکار شاعر برای دورشدن از صورت مکانیکی یک پدیده است.این تلاش همان رفتار کیفی باآن پدیده ی مکانیکی است ؛شکستن خط آشنای تفکر،رکنی از ارکان هنر،ومهم ترین آن هاست.مخدوش کردن آن حرکت «درزمانی».

حال سؤال این است که چطور می توان سلطه ی یک پدیده ی معنایی یا مفهومی را با برخوردورفتار ی کیفی مخدوش وآن را به نفع شعور انسانی مصادره کرد؟اما سؤال دیگری که دراین جا ممکن است پیش بیاید این است که آیا حرف های من تازگی دارد؟پاسخ منفی است .پس 

این تحلیل تحلیلی نیست که به واسطه ی آن چیزی به شعر اضافه شود ودرعین حال ،شعرهم چیزی به این تحلیل اضافه نمی کند.بااین وصف ، به این نتیجه ی بسیار مهم می رسیم که این شعر پیش از ساخته شدنش ساخته شده است؛یعنی براساس یک تئوری.درهمین جاست که فرا روایت دیگری والبته تازه تری زاده می شودکه شاعر بایستی از آن هم فراتر رود.دراصل ،این شکلِِ ِ دورشدن ازروایت کلان نیست بلکه شرح نه چندان شخصی دورشدن از روایت کلان است.(ساعت)          

 

 

 

 

 ساعت خوانی  

لادن صیامی

اگر رهگذری از شاعر ِ ساعت بپرسد  وقت چند است چه خواهد شنید؟ اگرسوال شونده بگوید یک ساعت و من دقیقه از من گذشته است پرسنده چه خواهد گفت؟

بعد از هنوز وقبل از تو با توام یعنی چه؟

آیا خواننده ی عادتی با طرح این سطرها گیج نمی شود؟

عقرب هایی که بر میزو مغزِ شاعر کار می کنند چنان گیج گاهش را مثل خوره خورده اند که منطق زبان و زمان از حال ِ معمول ساعت خارج شد تا  به  حال تازه ای دربیرون ِ زمان و زبان ساعت برسد.

در حال ِ تازه ای که این متن به ارمغان آورده دیگر از دیکتاتوری جنسیت خبری نیست.

نه مردی در منطق زبان ساعت هست نه زنی. شاعر جنسیت خود را در ساعت به عنوان یک مرد یا زن و یا زنمرد از یاد برده است.

اگر راوی ازساخت مردسازو فاعلیتِ زبان انزجا ر نداشت می توانست بنویسد د ر هر سه ساعتی که روی تو من می افتیم؟ سرآخر سر ِ دیوار که آونگ دارمان زد اجرای چه نقشی را در این شعر به عهده دارد؟ اگر شاعربا نوشتن این سطر فقط می خواسته اشاره ای به ساعت دیواری داشته باشد چرا سری بر دار می کند؟ آیا اشاره ای ندارد به مفاهیم ابدی و اذلی در زروانیسم؟ آیا نمی خواهد این تعلیق همیشگی، این بر آونگ بودن دایم آدمی را که حلاج ِ در زمانی ِ همیشه هاست زیر سوال ببرد؟

 انگار برای شاعر،عشق و از آن مهم تر عشق بازی مقدس ترین معبر ممکن برای فرار از ابزوردیت و پوچی ِ این زندگی است وی آرزومند معاشقه ای در همیشه و انزا ل در همیشه هاست.

در خوانش چندباره  این شعر لذت ادبی ولذت معاشقه با هم یکی شده متن به سطر ِ آخر که می رسد در اوج لذت دهی با طرح سطری کم جان موکول می شود اما تمام نمی شود سبب ساز تعلیقی می شود که خواننده را  در هر پرسیدن ِ ساعت از رهگذری که زمان خود را گم کرده است، دوباره خواهد خواند.

نوشتم که عشق بازی در شعر ساعت جای عشق که سوبژه ای ذهنی بیش نیست، می نشیند تا مقدسی آسمانی را زیستی کرده باشد و این به اعتقاد من کاری است که هر متن معاصری را مسئول می کند تا مسئولیتی زیستی را به متن ِ خود واگذار کند.

چه کسی می گوید که عشق بازی نمازی برای ادای فریضه ای به مثابه یک عشق واقعی نیست همان چیزی که سنت و مذهب توامان دوری و پرهیز از آن را تبلیغ می کنند درشعر ساعت، عرفان بدن جایگزینی پیشنهادی برای عرفانی گم و آسمانی است که طی قرن هاخود را در نرسیدن تعریف کرده واز معشوقی که می تواند همسر و هم بسترباشد خدای غیرقابل دسترس ساخته است خدایی که پرستیدنش را فقط در لفافه و حجاب دوست می داریم.

در هر سه ساعتی که  روی تو من می افتیم

خدا خدا می کنم

باطری روی دست ما باد و ما باطل

که من توی توروی من تو در تو

تو هر توهای جهان ِ منی

در ساعتِ من وسی دقیقه از تو عقب مانده

 چند ساعت ومن دقیقه باید از من جلو بزنم

 که چند ربعی مانده به من در تو وقت کنم؟

 منی که پیش از پس از تو با تو بوده ام

بعد از هنوز و قبل از تو با توام

بعد از هنوز وقبل از تو تعریف یک همیشگی است که چندین ربع قرن از من که همان اندیشیدن است ، عقب مانده است

 

من چگونه می تواند از اندیشیدن جلو بزند آیا بدون پیدایی عشقی واقعی و زیستی اندیشیدن می تواند از من جلو بزند؟ شاعر ساعت به رسیدن رسیده است به عشق بازی در بستر کلمات با معشوقی که خود شعر است.

برچسب‌ها:





۱۱ دیدگاه »

  1. می خواستم بگویم که شعرهای عبدالرضایی از ایرانی ترین شعرهایی است که در تبعید خوانده ام. هرچند که قدمت و قیمت آن را فراموش کرده ام. با این همه شستن این اوراق را چه باک ، که عبدالرضایی نه همدرس من بوده است و نه همراه. نمی دانم خودس هم مثل شعرش است یا شعرش از خودش هشیارتر است .تازه عبدالرضایی شعر هم اگر نگوید و شعر هم بشود آنگاه از خودش هم شاعرتر است. زبان شعرش را بی واهمه دوست داریم و اگر هم برزبان نمی آوریم جرئتش نداریم. دلیل هم دارد حتمن. مخاطبانش اگر سزاوار آن هم باشند به درستی از هم دریده می شوند . اما گاهی هم به جاست که عبدالرضایی به همه سختی و ناروایی ، نرم تر سخن بگوید .
    عزیزانی و همسایه هایی مثل نیما و هدایت و فروغ هم گاهی به سختی از کفش هایشان در آمده اند .با این همه واز همه مهم تر حضورت جل و جلایی به نکبت زده شعر معاصر داده است . عبدالرضایی کمتر از نیما نیست. هم قد او هم نیست.

    شاد و سرفراز . سوسن .

  2. چندی پیش در جمعی خصوصی درباره دلایل توجه ویژه ای که به آثار عبدالرضایی می شود درجمعی از شاعران مطرح خوزستان صحبت می کردیم هرکه بعدی از ابعاد شعری و شخصیتی شاعر را بعنوان دلیل طرح می کرد وبخصوص اینکه خود عبدالرضایی هم یکی از شعرهای اکتیوش است که دائم توسط خودش نوشته شده و خط زده می شود. بالاخره دوستان در پایان به این نتیجه رسیدند که بخشی از موفقیت شعر عبدالرضایی مدیون شخصیت کاریزماتیک شاعر است ودر این بین از چنین دریافتی من بسیار مغبون شدم وتعجب کردم از برخورد سطحی و حسدورزانه که با شاعر شده بود.لااقل چندتن از دوستان موجود در جمع مربوطه از شاگردان و به بیان دیگر از دوستان گرمابه و گلستان علی بوده اند و شعر و شهرت نیم بند خود را هم مدیون مطرح شدن شعر دهه هفتاد هستند که عبدالرضایی اصلی ترین پیشوایش بوده است و دوستان مربوطه شاید بیش از هر کسی شعر عبدالرضایی را بشناسند این مقدمه را آورده ام تا به همان دوستان بگویم که نگاهی به شعرساعت بیندازند و در پیچیدگی های ذهنیت شعری آن کمی غور کنند و اینکه شاعر چگونه با ترکیب تم های مختلف، شعری نوشته که منتقد می تواند همچنان تا ابد درباره اش بنویسد اگر نگاهی به مقالات بالا بیندازیم می بینیم که هر کدام از نویسندگان تحلیل و تاویل خاص خود را ارائه داده اند و کمترین اشتراکی در نوشته هاشان موجود نیست و تفاوت بدان حد است که گاهی تاویل ها کاملا متضاد هم هستند.یکی از کارهای بزرگ عبدالرضایی اجرای ریاضیات شعری در متن است یعنی اغلب شعرهای وی از بافتاری چندساختاری برخوردارند متاسفانه چیزی که در تحلیل شعر ساعت بدان اشاره نشد توازی و هم سانی ساختارهای فرمی،معنایی،هندسی و زبانی شعر است که دراین مجال تنگ نمی توان بدان پرداخت بهرصورت علی رغم کله شقی و سرتقی و بداخلاقی و رفتارهای تلخ و زننده عبدالرضایی باید اذعان داشت که او بقول پگاه احمدی در گفتگویش با رضا چایچی، این اقبال را داشته که در سن کم بدل به شاعری بزرگ شود.قلمش مستدام باد!

  3. خواندن این پروژه ی ادبی،لذت آفرین است و این جور جور کردن ، جمع خوانی یا هر چه نامش باشد ، رفتاری حرفه ای در قلمرو شعرحرفه ای ست که باید پاسش داشت و دست مریزاد گفت به دوستان حرفه ای ام.
    اما شعر ساعت:
    اگر بی توجه به شعر های دیگری که از علی عبدالرضایی خوانده ام ، بخواهم از این شعر حرف بزنم با میل امروزم در شعر که خواهان لذت بری از تنواره ای زبانی ست که البته هرچه تنیده تر باشد با تن و تن هایی که هجرت از زندگی حالای مان کرده اند به شعر ، لذتم افزون تر می شود انگار ، ناچارم بگویم این متن خیلی حال نمی دهد به من. این جا بازی ها اغلب ذهن ساخته می نمایند و این عذابم می دهد . چرا که پرتم به جایی می کند که سنت شعر فارسی آن جا علم برافراشته بلند. دلم به راه نمی آید وقتی نشانه ای فرهنگی چون ” حلاج ” ، بی که زخمی ببیند ، به چنین متنی می خزد .
    کارهای زبانی هم در بیشتر جا های این شعر ، آشنا می نماید و در حیطه ی جناس هایی که رو می شود به آسانی می گنجد به گمانم.
    جست و جو گری فرمیک ؟ پس چرا نمی بینم ؟
    اما اگر بخواهم قیاس کنم این دست کار های شاعر را با برخی کارهای غنی تر شاعر که این همه رنگ از انتزاع نداشتند و خون زنگی آدم امروز در رگ شان افسار گسیخته می دوید ، کم و کم و کم می آورند این کار ها …
    ..
    ..
    ..
    دیوانه می دوند سرانگشت ها بر این کاغذ!

  4. با یک تفکیک رادیکال، مالارمه زبانِ شعر را از زبانِ جهان جدا کرده بود. اما این تفکیک، به خودی خود، انتزاعی‌ست. زبانِ ِ پله‌کان‌ها و تقطیع‌ها، عروض‌ها و تعریض‌ها که لزوما” زبان شعر نیست. زبان شعر وقتی به جهان می‌آید که در خودش، جهانی را ساخته باشد. یعنی جهانی بیرون از جهان ساختن، و در آن جهان، شئی را، تن را، چیز را، حافظه‌ را، تخیل را، ساختن، از نو ساختن. شعر «ساعت» این جهان را، یا آن جهان نهان را، نماینده‌گی می‌کند. به این اعتبار، تعریف‌های معروف اعم از ذهنیت و عینیت، به کل از اعتبار ساقط می‌شود. نمی‌توان در جهانی دیگر یا تعریف‌های این جهان، چیزی را درک کرد. همه چیز از نو کشف می‌شود. باید کشف کرد. باید غور کرد. شعر «ساعت» به ما می‌آموزد:

    - که خوانش مسطح، خوانشی که در سطح بماند، از نشئه‌گی ادبیات بی‌بهره می‌ماند. پس وارد شویم، داخل شویم، اگر می‌توانیم.

    - که می‌توان از حافظه‌ی کلمات استفاده کرد. برخلاف سهل‌انگاری مهرداد فلاح، حضور «حلاج» ارتباط با ادبیاتِ گذشته‌ ندارد. چطور می‌توان گولِ ظاهر کلمه‌ای را خورد؟ همان‌طور که در بحث خطر شعر اشاره کرده‌ام، ما در شعر علی عبدالرضایی با ساخت زدایی از ساختارهای فولکلوریک مواجه می‌شویم. این قابلیت شعر «ساعت» است.

    - که در درون این شعر، داستانی در حال اتفاق، داستانی، عشقی، در حال شدن است. اتفاقی که با ساعت، در ساعت، با شرکت ساعت، نوشته می‌شود. ساعت، تنها پرسوناژ است ؟ نیست ؟

    که «من» کیست ؟ که زن «چیست» ؟

    چند ساعت و من دقیقه باید از من جلو بزنم

    و

    درساعتِ من و زن دقیقه از تو عقب رفته

    - که اروتیسم نهفته‌ای در حال اتفاق است. می‌فهمیم ؟ فضای اروتیک را عقربه‌ها می‌سازند، و بعد، اجرایش می‌کنند.

    - که زبان در این سطرها قراردهای زمانی را از ریخت می‌اندازد:

    منی که پیش از پس از تو با تو بوده‌ام

    بعد از هنوز و قبل از تو با توام

    به قسمی که در این دو سطر، «من» موقعیت مبداء زمانی پیدا می‌کند: هم‌زمان گذشته و آینده را در خود دارد.

    داستانی که با ابدیت یک تنهایی آغاز می‌شود، حادثه‌ای را روایت می‌کند، و به تنهایی‌اش برمی‌گردد.

    باری، چیزی، حادثه‌ای، جریانی، وضعیتی، که وجه بیرونی دارد، درونی می‌شود. از این‌جا، همه چیز آغازی دوباره به خود می‌گیرد. این‌جا، با بیرون ِ درونی شده، با درونِ ِ درونی شده، مواجه‌ایم. پساهفتاد را آسان نمی‌خوانیم. نه، نمی‌خوانیم.

  5. علی عبدالرضایی شاعر بزرگی ست ( اگر که ضروری باشد گفتن این حرف. به ویژه از زبان من! )و چون چنین است ، بر او سخت تر می گیرد خواننده ای که من و او خودش بهتر می داند وقتی می گویم در شعر های اخیر ترش ، سویه های ذهنی بر سویه های عینی می چربد ،به کجا اشاره دارم.
    چشم مهرداد فلاح هنوز آن قدر کم سو نشده که دیدن نتواند پرهام عزیز! بیش از آن ها که تو گفته ای ، دیده ام من در این کار ها … چه کنم که کفاف چشم حریص مرا نمی دهد.
    ..
    ..
    ..
    باری ، شاعر خودش می داند که نمی شود نهی اش کرد و من هم نمی خواهم نسخه ای بپیچم . گفتم اگر به راستی سخن بگویم با دوست ، دوستانه تر است که هست !

  6. ساعت نوعی کولاژ مجازی از تصاویر شناور و آزاد است که خود را از قید این که باید چیزی غیر از خود را بازنمایی کند خلاص کرده است. در وقتی که عبدالرضایی ازمنطق زمانی – مکانی ارائه می‌دهد، بازنمایی به واسطه‌ی تولید مدل‌های یک متن واقعی بدون احتیاج به اصل یا واقعیت آن ادامه می‌یابد. ساعت از یک طرف از قید ارجاع به واقعیت رها می‌شود و از طرف دیگر در زنده گی ما ریشه دوانده است. شاید به واقعیت شبیه سازی نشده و طبیعی اشاره نکند، اما تأثیرات بسیار واقعی دارد. به این معنا، می‌توان گفت عبدالرضایی به هیچ ‌وجه در دنیای متن وانهاده نشده، بلکه ارتباط عمیقی با زنده گی دارد. در ساعت به آن مفهوم پیشی ناپذیر خود دست می‌یابد، آن چیزی را در خود می‌گنجاند که از هر سو از آن سرریز می‌شود و نمی‌توان از آن پیشی گرفت. ساعت زبان را به منشأ خود برمی‌گرداند، بر مبنای این زبان است که زمان اجراگری آغاز می‌شود و تا زمانی که فضا و زمان عبدالرضایی ادامه دارد ادامه می‌یابد. ساعت حافظه‌های زمان را در درون خود دارد، حتا آن‌هایی را که با ظهور تن بیگانه‌اند. عبدالرضایی با خود و در خود رشدی بی‌پایان دارد که آن را همواره یکسان نگه نمی‌دارد. وقت درونی ساعت با حساسیتی که عقلانیت و حسانیت تجسد یافته در قالب نهادهای مسلط رابه چالش می طلبد به حد نهایی خود می رسد. تحت تن، والایش می یابد و برسازنده ی ایجابی یِ زیبایی را تشکیل می دهد، با این حال زمان محملی است برای کارکرد انتقادی و سلبی یِ متن. فراروی از واقعیت بی واسطه، عینیت شیء گشته ی واقعیت مستقر را در هم می شکند و بُعد جدیدی از تجربه را می گشاید: باز زایی یِ ذهنیت عصیان گرانه. با ساعت نوعی والایش زدایی در ادراک افراد رخ می دهد. نوعی بی اعتبار کردن هنجارها، نیازها و ارزش های مسلط. و عبدالرضایی به رغم ویژگی های ایجابی یِ ایدئولوژیکی اش نیروی مخالف خوان باقی می ماند.

  7. ساعت ، شامل حال ما نمی شود ؛ که حال ما اگر کامل باشد وقت خسته یی ست که روی هم افتادن عقربه ها را نیش می زند .منظور از نشانه ها تشخیص استعاره نیست ؛ که استعاره هرچه مشخص تر کهنه تر .
    زمان ( گاه ) خلاصه می شود در من که پیش از تو و در تو که پس از من به راه می شوی و راه، چشمداشت همان صفحه یی است که در زمان می نویسیم . پس می شود گفت : در ساعت جمله و سی دقیقه از سطر عقب مانده .
    ساغت عبدالرضایی مرا به یاد کاری از کارهای دالی می اندازد . بی آنکه جرئت و اچازه مقایسه را داشته باشم.
    احمدزاده اردبیلی راست می گوید ؛ ساعت زبان را به منشا خود بر میگرداند . به زمان ؟ والعصر و نون القلم ؟

    شاد و سرفراز . سوسن .

  8. والعصر و نون القلم عربی است و ربطی به قزآن ندارد .
    سوسن .

  9. پرهام عزیز! پاسخ تئوریک شما منشی روشنگرانه دارد که ای کاش بسط پیدا می کرد و حتا راضی نمی شدی که آن را در پاسخ به کسی که مهرداد فلاح باشد بنویسی، متاسفانه این ضعف تئوریک درباره شناخت استتیک شعری هنوز از تقسیم بندی بندتو کروچه فراتر نرفته است دوتایی کردن جهان و طرح دوآلیسم در استتیک حرکتی کاملا رو به عقب است.و من اینجا تعجب می کنم از کسانی که خود را عاشق تن و تن واره زبان می دانند و با تاکید بر بیان عینی و توجه سرطانی به عینیت، ذهنیت را پلید و غیرشعری می شمارند و انگار نمی دانند.دیروز سفارشی را خوانده ام در یکی از وبلاگ ها که توسط آرش قربانی نوشته شده بود.بد نیست این اشاره را عینهو در ذیل این مطلب بیاورم:
    ( روابط عینی وجود ندارد . اصلا عین وجود ندارد . این اندیشه ی نومینالیستی را باید کنار بگذاری که برخورد با دال ها ( واژه ها ) به مثابه برخورد با خود مدلول هاست . اگر فلسفه ی معاصر مدام سعی می کند از ماهیت باوری طفره برود و از روش های استعلایی – آنچنانکه هوسرل ، هیدگر و لویناس و خیلی ها دیگر – استفاده می کند به خاطر پرهیز از همین ابژکتیویسم کذایی است که شعر شما به آن گرفتار است . از کدام عینیت صحبت می کنید ؟ اگر این که چند تا بشقاب و نمی دانم اشیای یک سمساری و آشپزخانه را ردیف کنید و یک جان بخشی مضحک و ساده به آنها ببخشید به گمانتان شعر خلق کرده اید و کاری کرده اید که قبلا نشده !؟ از کدام موقعیت زبانی و کشف تازه در ظرفیت های زبان صحبت می کنید ؟ مصداق های این ظرفیت های تازه در شعرتان چیست ؟

    چگونه از ظرفیت های زبان و تئوری های مربوط به ان که هر کدام ارجاعات اساسی به فلسفه های استعلایی و پدیدار شناسی دارد صحبت می کنید و از طرف دیگر مدعی به تصویر کشیدن روابط عینی اشیا هستید ؟ زبان و اعیان رابطه ی بس پرناشدنی با یکدیگر دارند . این فاصله و این شکاف را به همین سادگی و با یک نظریه ی من درآوردی نمی توان پر کرد .این شکافی به اندازه سوبژکتیویسم است . شناخت عین یا شی فی نفسه چگونه برای سوژه ممکن است . اگر فقط یک نگاه کوتاه به شناخت شناسی در فلسفه بیاندازید متوجه می شوی که عینی که بر شما ظاهر می شود پدیدار است . پدیدار یا نمود همیشه سوژه ای را بر خود ضمیمه دارد و معمولا این ایدئولوژی های سرکوبکر هستند که می خواهند این سوژه ضمیمه ی پدیدار را حذف کنند . مثلا از نظر من این جمله که : درخت سبز است ، نوعی اسطوره و ایدئولوژی است . و باید گفته شود : من فکر می کنم یا احساس می کنم درخت سبز است . عینیت وجود ندارد . همیشه تاویل و چشم انداز های روانی و طبقانی بر واقعیت سایه افکنده اند . اصلا اگاهی آن چنان که فروید و روانشناسی گشتالت می گویند مرکز ندارد و پاره پاره است . یعی همیشه نوعی گزینش در میان است . همیشه ذهن ما چیزی را به قول کانت به داده های جهان می افزاید و آن نظم و عینک آگاهی و یا همان مقولات زمان و مکان و مقولات فاهمه است . حال چگونه می توانی از عینیت سخن بگویی ؟ دوست من شما قطار تاریخ را برعکس سوار شده ای .

    پس به این نتیجه می رسم که ما در زبان با اشیائ عینی روبرو نیستیم . البته اگر شما آن چرخش هایدگری در نیمه ی دوم حیات فکری اش را در نظریه تان لحاظ می کردید حتما ما را شگفت زده می کردید . هایدگر متاخر گفته است : ” گوهر حقیقت ، حقیقت گوهر است “. با این وجود در این جا هم حقیقت گوهر باز درنهایت منوط به دازاین است .
    من هم بر این اساس آنجمله را گفتم که کاش می شد زیبایی را بدون ضمیمه هایش به داوری نشست . این روزها من بر این باورم که : زیبایی حقیقت ، حقیقت زیبایی است . حال پروژه ای که در ذهن دارم تطبیق این دیدگاه هایدگری با نظریه های کانتی درباره ی زیبایی است تا لااقل برای خودم بتوانم حوزه ی کرانمندی از زیبایی را ارائه دهم . شاید قادر باشم خودم را قانع کنم . اما تا زمانی که زیبایی منوط به تعاریف باشد تا زمانی که شما نتوانی و یا من نتوانم نظریه ی خودم را به شما بقبولانم از امر زیبا خبری نیست . این تناقض نیست . این یک آرزوست که البته نامحقق می نماید .
    البته طرح این حرف ها به این معنا نیست که ما زیبایی را بدون نظریه های ذهنی مان درک می کنیم . معنای این حرف به طور روشن تر این است که نظریه ی شما برای من نادیدنی است . من اثر شما را با نظریه خودم می بینم و به داوری می نشینم.اگر می شود قواعد و اصول بین الاذهانی هم در این شعررعایت می شد شما مجبور نبودی برای دفاع از شعرت تبصره و نظریه مطرح کنی . فرض کن من یک ورق کاغذ سفید به شما می دهم و می گویم این یک شعر زیباست . در این جا شاید من می توانستم برای درک آن مدعا – با وجود همه ی نقایص اش اندکی تامل کنم چون قلمروی نظری این ادعا لااقل پیش از این وجود نداشته است . البته این به معنای قبول کردن این ادعا نیست .اما در مقابل شعر شما تنها کژدیسگی شعرهای پیش از این است و از این رو می شود آن را به شکلی قیاسی مورد نقد قرار داد .نمی توان در شعر شاعری چون شما تامل کرد چون منطق آن همچنانکه خودتان گفتید عینی گرایانه است . البته در این صورت لزومی هم به شعر گفتن و شاعر نبود . چون همه این امور عینی را می دیدند . اصولا عینیت به شاعر نیاز ندارد ! همه می بینند و اگر شما بخواهی بگویی همه از یک زاویه نگاه نمی کنند انوقت متهم به ذهنی گرایی شده ای که خلاف مدعایتان است .

    در آخر این که تفاوت علف و گل به خاطر داوری ماست و این یعنی زیبایی تبعی و وابسته به داوری سوژه ست . و در آخرتر این که آنها که می خواهند ادعای نظریه پردازی داشته باشند و نارسایی ها و تنبلی های خود را در شعر به حساب این نظریه بگذارند ، لااقل باید شناخت حداقلی از حوزهها ی نظریه پردازی داشته باشند . گل شعر شما را من هنوز علفی بیشتر نمی دانم . شاید پیدا کردن اصولی مشترک و بین الاذهانی بتواند ما را قادر به داوری حقیقی کند که آیا این شعر علف است و یا گل .

  10. مهرداد عزیز،

    چشمان تو وقتی معنای حرص را، یا حریص را، پیدا می‌کند که به حرص، به حریص، نگاه کند. حرف‌های تو، البته، حرف‌های توست، توقع امروز امااز شعر، حرف من است. حرف‌های تو مثل این می‌ماند که چشم‌هایت را بسته باشی. به روی شعر، چشم بسته باشی و حرف من را ناخوانده، تصور کنی خوانده‌ای. تو با تصورهایت، با پیش‌ها و پیشینه‌های داوری‌ات، پیش آمده‌ای. با همان ذهنیت و عینیت، که ابزاری‌ست برای خودش – آچار فرانسه ؟
    که جهان را از این سو یا آن سو ببینی، اما چرا باید قطبی، دو قطبی باشی ؟ تو باید دانسته باشی که این ابزار این‌جا بکار نمی‌آید. من این را می‌گویم و تو این گفته را دانسته اعلام می‌کنی. پس چرا این دانسته در حرف‌هایت به نادانسته‌گی تبدیل شده است ؟ چرا باید از این کلیتِ دستمالی شده، از این حرف‌های دم دستی، خودت را عالم بخواهی، فراتر بخواهی، اما عملا” خودت را در گذشته محبوس کنی ؟ تو چشم‌هایت را حریص می‌خواهی، اما حرف‌های تو حرصی‌ست که فقط حرص است، اما حریص نیست. از حلاج دل نگرانی ؟ اما شاید بد نباشد از زندانی شدنت در تعریف‌های ذهنی- عینی نگران‌تر باشی. دست بردار از این کلی‌گویی‌ها. از این تعارف‌ها. از این وابسته‌گی ها. می گویی سوی چشم‌ات ضعیف نشده ؟ پس سویش را به سوی شعر هدایت کن. شاید آن وقت، حرفی زدیم. شاید.

  11. پرهام عزیز!
    انگار باید یک دوره ی مفصل شعر شناسی پیش تو بگذرانم ها؟ تو می گویی مثل من ببین تا تایید کنم که می بینی!
    من نمی خواستم در باره ذهنیت و عینیت ، حرف فیلسوفان را از کتاب هاشان بردارم و تحویل تو بدهم . این ها در دسترس همه هست و افتخاری ندارد برای کسی چون من که بخواهم فضل فروشی کنم. خریدار فضل کتابی هم نیستم . هوش طلب می کنم از تو یا هر که…
    تو می گویی مرغ یک پا دارد و من هم !
    ..
    ..
    ..
    گناه من این است که هر چه را شاعر می نویسد ، شاهکار نمی بینم!