<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: ساعت خوانی</title>
	<atom:link href="http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/</link>
	<description>ممکنِ ادبیات</description>
	<lastBuildDate>Sun, 04 Oct 2009 14:54:38 -0500</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: مهرداد فلاح</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/comment-page-1/#comment-146</link>
		<dc:creator>مهرداد فلاح</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/#comment-146</guid>
		<description>پرهام عزیز!
انگار باید یک دوره ی مفصل شعر شناسی پیش تو بگذرانم ها؟ تو می گویی مثل من ببین تا تایید کنم که می بینی!
من نمی خواستم در باره ذهنیت و عینیت ، حرف فیلسوفان را از کتاب هاشان بردارم و تحویل تو بدهم . این ها در دسترس همه هست و افتخاری ندارد برای کسی چون من که بخواهم فضل فروشی کنم. خریدار فضل کتابی هم نیستم . هوش طلب می کنم از تو یا هر که...
تو می گویی مرغ یک پا دارد و من هم !
..
..
..
گناه من این است که هر چه را شاعر می نویسد ، شاهکار نمی بینم!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پرهام عزیز!<br />
انگار باید یک دوره ی مفصل شعر شناسی پیش تو بگذرانم ها؟ تو می گویی مثل من ببین تا تایید کنم که می بینی!<br />
من نمی خواستم در باره ذهنیت و عینیت ، حرف فیلسوفان را از کتاب هاشان بردارم و تحویل تو بدهم . این ها در دسترس همه هست و افتخاری ندارد برای کسی چون من که بخواهم فضل فروشی کنم. خریدار فضل کتابی هم نیستم . هوش طلب می کنم از تو یا هر که&#8230;<br />
تو می گویی مرغ یک پا دارد و من هم !<br />
..<br />
..<br />
..<br />
گناه من این است که هر چه را شاعر می نویسد ، شاهکار نمی بینم!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: پرهام شهرجردی</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/comment-page-1/#comment-145</link>
		<dc:creator>پرهام شهرجردی</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/#comment-145</guid>
		<description>مهرداد عزیز،
 
چشمان تو وقتی معنای حرص را، یا حریص را، پیدا می‌کند که به حرص، به حریص، نگاه کند. حرف‌های تو، البته، حرف‌های توست، توقع امروز امااز شعر، حرف من است. حرف‌های تو مثل این می‌ماند که چشم‌هایت را بسته باشی. به روی شعر، چشم بسته باشی و حرف من را ناخوانده، تصور کنی خوانده‌ای. تو با تصورهایت، با پیش‌ها و پیشینه‌های داوری‌ات، پیش آمده‌ای. با همان ذهنیت و عینیت، که ابزاری‌ست برای خودش – آچار فرانسه ؟ 
که جهان را از این سو یا آن سو ببینی، اما چرا باید قطبی، دو قطبی باشی ؟ تو باید دانسته باشی که این ابزار این‌جا بکار نمی‌آید. من این را می‌گویم و تو این گفته را دانسته اعلام می‌کنی. پس چرا این دانسته در حرف‌هایت به نادانسته‌گی تبدیل شده است ؟ چرا باید از این کلیتِ دستمالی شده، از  این حرف‌های دم دستی، خودت را عالم بخواهی، فراتر بخواهی، اما عملا&quot; خودت را در گذشته محبوس کنی ؟ تو چشم‌هایت را حریص می‌خواهی، اما حرف‌های تو حرصی‌ست که فقط حرص است، اما حریص نیست. از حلاج دل نگرانی ؟ اما  شاید بد نباشد از زندانی شدنت در تعریف‌های ذهنی- عینی نگران‌تر باشی. دست بردار از این کلی‌گویی‌ها. از این تعارف‌ها. از این وابسته‌گی ها. می گویی سوی چشم‌ات ضعیف نشده ؟ پس سویش را به سوی شعر هدایت کن. شاید آن وقت، حرفی زدیم. شاید.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مهرداد عزیز،</p>
<p>چشمان تو وقتی معنای حرص را، یا حریص را، پیدا می‌کند که به حرص، به حریص، نگاه کند. حرف‌های تو، البته، حرف‌های توست، توقع امروز امااز شعر، حرف من است. حرف‌های تو مثل این می‌ماند که چشم‌هایت را بسته باشی. به روی شعر، چشم بسته باشی و حرف من را ناخوانده، تصور کنی خوانده‌ای. تو با تصورهایت، با پیش‌ها و پیشینه‌های داوری‌ات، پیش آمده‌ای. با همان ذهنیت و عینیت، که ابزاری‌ست برای خودش – آچار فرانسه ؟<br />
که جهان را از این سو یا آن سو ببینی، اما چرا باید قطبی، دو قطبی باشی ؟ تو باید دانسته باشی که این ابزار این‌جا بکار نمی‌آید. من این را می‌گویم و تو این گفته را دانسته اعلام می‌کنی. پس چرا این دانسته در حرف‌هایت به نادانسته‌گی تبدیل شده است ؟ چرا باید از این کلیتِ دستمالی شده، از  این حرف‌های دم دستی، خودت را عالم بخواهی، فراتر بخواهی، اما عملا&#8221; خودت را در گذشته محبوس کنی ؟ تو چشم‌هایت را حریص می‌خواهی، اما حرف‌های تو حرصی‌ست که فقط حرص است، اما حریص نیست. از حلاج دل نگرانی ؟ اما  شاید بد نباشد از زندانی شدنت در تعریف‌های ذهنی- عینی نگران‌تر باشی. دست بردار از این کلی‌گویی‌ها. از این تعارف‌ها. از این وابسته‌گی ها. می گویی سوی چشم‌ات ضعیف نشده ؟ پس سویش را به سوی شعر هدایت کن. شاید آن وقت، حرفی زدیم. شاید.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: بخشی از نوشته آرش قربانی در یک وبلاگ</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/comment-page-1/#comment-144</link>
		<dc:creator>بخشی از نوشته آرش قربانی در یک وبلاگ</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/#comment-144</guid>
		<description>پرهام عزیز! پاسخ تئوریک شما منشی روشنگرانه دارد که ای کاش بسط پیدا می کرد و حتا راضی نمی شدی که آن را در پاسخ به کسی که مهرداد فلاح باشد بنویسی، متاسفانه این ضعف تئوریک درباره شناخت استتیک شعری هنوز از تقسیم بندی بندتو کروچه فراتر نرفته است دوتایی کردن جهان و طرح دوآلیسم در استتیک حرکتی کاملا رو به عقب است.و من اینجا تعجب می کنم از کسانی که خود را عاشق تن و تن واره زبان می دانند و با تاکید بر بیان عینی و توجه سرطانی به عینیت، ذهنیت را پلید و غیرشعری می شمارند و انگار نمی دانند.دیروز سفارشی را خوانده ام در یکی از وبلاگ ها که توسط آرش قربانی نوشته شده بود.بد نیست این اشاره را عینهو در ذیل این مطلب بیاورم:
( روابط عینی وجود ندارد . اصلا عین وجود ندارد . این اندیشه ی نومینالیستی را باید کنار بگذاری که برخورد با دال ها ( واژه ها ) به مثابه برخورد با خود مدلول هاست . اگر فلسفه ی معاصر مدام سعی می کند از ماهیت باوری طفره برود و از روش های استعلایی - آنچنانکه هوسرل ، هیدگر و لویناس و خیلی ها دیگر - استفاده می کند به خاطر پرهیز از همین ابژکتیویسم کذایی است که شعر شما به آن گرفتار است . از کدام عینیت صحبت می کنید ؟ اگر این که چند تا بشقاب و نمی دانم اشیای یک سمساری و آشپزخانه را ردیف کنید و یک جان بخشی مضحک و ساده به آنها ببخشید به گمانتان شعر خلق کرده اید و کاری کرده اید که قبلا نشده !؟ از کدام موقعیت زبانی و کشف تازه در ظرفیت های زبان صحبت می کنید ؟ مصداق های این ظرفیت های تازه در شعرتان چیست ؟

 
چگونه از ظرفیت های زبان و تئوری های مربوط به ان که هر کدام ارجاعات اساسی به فلسفه های استعلایی و پدیدار شناسی دارد صحبت می کنید و از طرف دیگر مدعی به تصویر کشیدن روابط عینی اشیا هستید ؟ زبان و اعیان رابطه ی بس پرناشدنی با یکدیگر دارند . این فاصله و این شکاف را به همین سادگی و با یک نظریه ی من درآوردی نمی توان پر کرد .این شکافی به اندازه سوبژکتیویسم است . شناخت عین یا شی فی نفسه چگونه برای سوژه ممکن است . اگر فقط یک نگاه کوتاه به شناخت شناسی در فلسفه بیاندازید متوجه می شوی که عینی که بر شما ظاهر می شود پدیدار است . پدیدار یا نمود همیشه سوژه ای را بر خود ضمیمه دارد و معمولا این ایدئولوژی های سرکوبکر هستند که می خواهند این سوژه ضمیمه ی پدیدار را حذف کنند . مثلا از نظر من این جمله که : درخت سبز است ، نوعی اسطوره و ایدئولوژی است . و باید گفته شود : من فکر می کنم یا احساس می کنم درخت سبز است . عینیت وجود ندارد . همیشه تاویل و چشم انداز های روانی و طبقانی بر واقعیت سایه افکنده اند . اصلا اگاهی آن چنان که فروید و روانشناسی گشتالت می گویند مرکز ندارد و پاره پاره است . یعی همیشه نوعی گزینش در میان است . همیشه ذهن ما چیزی را به قول کانت به داده های جهان می افزاید و آن نظم و عینک آگاهی و یا همان مقولات زمان و مکان و مقولات فاهمه است . حال چگونه می توانی از عینیت سخن بگویی ؟ دوست من شما قطار تاریخ را برعکس سوار شده ای .
 
پس به این نتیجه می رسم که ما در زبان با اشیائ عینی روبرو نیستیم . البته اگر شما آن چرخش هایدگری در نیمه ی دوم حیات فکری اش را در نظریه تان لحاظ می کردید حتما ما را شگفت زده می کردید . هایدگر متاخر گفته است : &quot; گوهر حقیقت ، حقیقت گوهر است &quot;. با این وجود در این جا هم حقیقت گوهر باز درنهایت منوط به دازاین است .
من هم بر این اساس آنجمله را گفتم که کاش می شد زیبایی را بدون ضمیمه هایش به داوری نشست . این روزها من بر این باورم که : زیبایی حقیقت ، حقیقت زیبایی است . حال پروژه ای که در ذهن دارم تطبیق این دیدگاه هایدگری با نظریه های کانتی درباره ی زیبایی است تا لااقل برای خودم بتوانم حوزه ی کرانمندی از زیبایی را ارائه دهم . شاید قادر باشم خودم را قانع کنم . اما تا زمانی که زیبایی منوط به تعاریف باشد تا زمانی که شما نتوانی و یا من نتوانم نظریه ی خودم را به شما بقبولانم از امر زیبا خبری نیست . این تناقض نیست . این یک آرزوست که البته نامحقق می نماید . 
البته طرح این حرف ها به این معنا نیست که ما زیبایی را بدون نظریه های ذهنی مان درک می کنیم . معنای این حرف به طور روشن تر این است که نظریه ی شما برای من نادیدنی است . من اثر شما را با نظریه خودم می بینم و به داوری می نشینم.اگر می شود قواعد و اصول بین الاذهانی هم در این شعررعایت می شد شما مجبور نبودی برای دفاع از شعرت تبصره و نظریه مطرح کنی . فرض کن من یک ورق کاغذ سفید به شما می دهم و می گویم این یک شعر زیباست . در این جا شاید من می توانستم برای درک آن مدعا - با وجود همه ی نقایص اش اندکی تامل کنم چون قلمروی نظری این ادعا لااقل پیش از این وجود نداشته است . البته این به معنای قبول کردن این ادعا نیست .اما در مقابل شعر شما تنها کژدیسگی شعرهای پیش از این است و از این رو می شود آن را به شکلی قیاسی مورد نقد قرار داد .نمی توان در شعر شاعری چون شما تامل کرد چون منطق آن همچنانکه خودتان گفتید عینی گرایانه است . البته در این صورت لزومی هم به شعر گفتن و شاعر نبود . چون همه این امور عینی را می دیدند . اصولا عینیت به شاعر نیاز ندارد ! همه می بینند و اگر شما بخواهی بگویی همه از یک زاویه نگاه نمی کنند انوقت متهم به ذهنی گرایی شده ای که خلاف مدعایتان است .

در آخر این که تفاوت علف و گل به خاطر داوری ماست و این یعنی زیبایی تبعی و وابسته به داوری سوژه ست . و در آخرتر این که آنها که می خواهند ادعای نظریه پردازی داشته باشند و نارسایی ها و تنبلی های خود را در شعر به حساب این نظریه بگذارند ، لااقل باید شناخت حداقلی از حوزهها ی نظریه پردازی داشته باشند . گل شعر شما را من هنوز علفی بیشتر نمی دانم . شاید پیدا کردن اصولی مشترک و بین الاذهانی بتواند ما را قادر به داوری حقیقی کند که آیا این شعر علف است و یا گل .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پرهام عزیز! پاسخ تئوریک شما منشی روشنگرانه دارد که ای کاش بسط پیدا می کرد و حتا راضی نمی شدی که آن را در پاسخ به کسی که مهرداد فلاح باشد بنویسی، متاسفانه این ضعف تئوریک درباره شناخت استتیک شعری هنوز از تقسیم بندی بندتو کروچه فراتر نرفته است دوتایی کردن جهان و طرح دوآلیسم در استتیک حرکتی کاملا رو به عقب است.و من اینجا تعجب می کنم از کسانی که خود را عاشق تن و تن واره زبان می دانند و با تاکید بر بیان عینی و توجه سرطانی به عینیت، ذهنیت را پلید و غیرشعری می شمارند و انگار نمی دانند.دیروز سفارشی را خوانده ام در یکی از وبلاگ ها که توسط آرش قربانی نوشته شده بود.بد نیست این اشاره را عینهو در ذیل این مطلب بیاورم:<br />
( روابط عینی وجود ندارد . اصلا عین وجود ندارد . این اندیشه ی نومینالیستی را باید کنار بگذاری که برخورد با دال ها ( واژه ها ) به مثابه برخورد با خود مدلول هاست . اگر فلسفه ی معاصر مدام سعی می کند از ماهیت باوری طفره برود و از روش های استعلایی &#8211; آنچنانکه هوسرل ، هیدگر و لویناس و خیلی ها دیگر &#8211; استفاده می کند به خاطر پرهیز از همین ابژکتیویسم کذایی است که شعر شما به آن گرفتار است . از کدام عینیت صحبت می کنید ؟ اگر این که چند تا بشقاب و نمی دانم اشیای یک سمساری و آشپزخانه را ردیف کنید و یک جان بخشی مضحک و ساده به آنها ببخشید به گمانتان شعر خلق کرده اید و کاری کرده اید که قبلا نشده !؟ از کدام موقعیت زبانی و کشف تازه در ظرفیت های زبان صحبت می کنید ؟ مصداق های این ظرفیت های تازه در شعرتان چیست ؟</p>
<p>چگونه از ظرفیت های زبان و تئوری های مربوط به ان که هر کدام ارجاعات اساسی به فلسفه های استعلایی و پدیدار شناسی دارد صحبت می کنید و از طرف دیگر مدعی به تصویر کشیدن روابط عینی اشیا هستید ؟ زبان و اعیان رابطه ی بس پرناشدنی با یکدیگر دارند . این فاصله و این شکاف را به همین سادگی و با یک نظریه ی من درآوردی نمی توان پر کرد .این شکافی به اندازه سوبژکتیویسم است . شناخت عین یا شی فی نفسه چگونه برای سوژه ممکن است . اگر فقط یک نگاه کوتاه به شناخت شناسی در فلسفه بیاندازید متوجه می شوی که عینی که بر شما ظاهر می شود پدیدار است . پدیدار یا نمود همیشه سوژه ای را بر خود ضمیمه دارد و معمولا این ایدئولوژی های سرکوبکر هستند که می خواهند این سوژه ضمیمه ی پدیدار را حذف کنند . مثلا از نظر من این جمله که : درخت سبز است ، نوعی اسطوره و ایدئولوژی است . و باید گفته شود : من فکر می کنم یا احساس می کنم درخت سبز است . عینیت وجود ندارد . همیشه تاویل و چشم انداز های روانی و طبقانی بر واقعیت سایه افکنده اند . اصلا اگاهی آن چنان که فروید و روانشناسی گشتالت می گویند مرکز ندارد و پاره پاره است . یعی همیشه نوعی گزینش در میان است . همیشه ذهن ما چیزی را به قول کانت به داده های جهان می افزاید و آن نظم و عینک آگاهی و یا همان مقولات زمان و مکان و مقولات فاهمه است . حال چگونه می توانی از عینیت سخن بگویی ؟ دوست من شما قطار تاریخ را برعکس سوار شده ای .</p>
<p>پس به این نتیجه می رسم که ما در زبان با اشیائ عینی روبرو نیستیم . البته اگر شما آن چرخش هایدگری در نیمه ی دوم حیات فکری اش را در نظریه تان لحاظ می کردید حتما ما را شگفت زده می کردید . هایدگر متاخر گفته است : &#8221; گوهر حقیقت ، حقیقت گوهر است &#8220;. با این وجود در این جا هم حقیقت گوهر باز درنهایت منوط به دازاین است .<br />
من هم بر این اساس آنجمله را گفتم که کاش می شد زیبایی را بدون ضمیمه هایش به داوری نشست . این روزها من بر این باورم که : زیبایی حقیقت ، حقیقت زیبایی است . حال پروژه ای که در ذهن دارم تطبیق این دیدگاه هایدگری با نظریه های کانتی درباره ی زیبایی است تا لااقل برای خودم بتوانم حوزه ی کرانمندی از زیبایی را ارائه دهم . شاید قادر باشم خودم را قانع کنم . اما تا زمانی که زیبایی منوط به تعاریف باشد تا زمانی که شما نتوانی و یا من نتوانم نظریه ی خودم را به شما بقبولانم از امر زیبا خبری نیست . این تناقض نیست . این یک آرزوست که البته نامحقق می نماید .<br />
البته طرح این حرف ها به این معنا نیست که ما زیبایی را بدون نظریه های ذهنی مان درک می کنیم . معنای این حرف به طور روشن تر این است که نظریه ی شما برای من نادیدنی است . من اثر شما را با نظریه خودم می بینم و به داوری می نشینم.اگر می شود قواعد و اصول بین الاذهانی هم در این شعررعایت می شد شما مجبور نبودی برای دفاع از شعرت تبصره و نظریه مطرح کنی . فرض کن من یک ورق کاغذ سفید به شما می دهم و می گویم این یک شعر زیباست . در این جا شاید من می توانستم برای درک آن مدعا &#8211; با وجود همه ی نقایص اش اندکی تامل کنم چون قلمروی نظری این ادعا لااقل پیش از این وجود نداشته است . البته این به معنای قبول کردن این ادعا نیست .اما در مقابل شعر شما تنها کژدیسگی شعرهای پیش از این است و از این رو می شود آن را به شکلی قیاسی مورد نقد قرار داد .نمی توان در شعر شاعری چون شما تامل کرد چون منطق آن همچنانکه خودتان گفتید عینی گرایانه است . البته در این صورت لزومی هم به شعر گفتن و شاعر نبود . چون همه این امور عینی را می دیدند . اصولا عینیت به شاعر نیاز ندارد ! همه می بینند و اگر شما بخواهی بگویی همه از یک زاویه نگاه نمی کنند انوقت متهم به ذهنی گرایی شده ای که خلاف مدعایتان است .</p>
<p>در آخر این که تفاوت علف و گل به خاطر داوری ماست و این یعنی زیبایی تبعی و وابسته به داوری سوژه ست . و در آخرتر این که آنها که می خواهند ادعای نظریه پردازی داشته باشند و نارسایی ها و تنبلی های خود را در شعر به حساب این نظریه بگذارند ، لااقل باید شناخت حداقلی از حوزهها ی نظریه پردازی داشته باشند . گل شعر شما را من هنوز علفی بیشتر نمی دانم . شاید پیدا کردن اصولی مشترک و بین الاذهانی بتواند ما را قادر به داوری حقیقی کند که آیا این شعر علف است و یا گل .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سوسن</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/comment-page-1/#comment-142</link>
		<dc:creator>سوسن</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/#comment-142</guid>
		<description>والعصر و نون القلم عربی است و ربطی به قزآن ندارد . 
سوسن .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>والعصر و نون القلم عربی است و ربطی به قزآن ندارد .<br />
سوسن .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ناشناس</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/comment-page-1/#comment-141</link>
		<dc:creator>ناشناس</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/#comment-141</guid>
		<description>ساعت ، شامل حال ما نمی شود ؛ که حال ما اگر کامل باشد وقت خسته یی ست که روی هم افتادن عقربه ها را نیش می زند .منظور از نشانه ها تشخیص استعاره نیست ؛ که استعاره هرچه مشخص تر کهنه تر .
زمان ( گاه ) خلاصه می شود در من که پیش از تو و در تو که پس از من به راه می شوی و راه، چشمداشت همان صفحه یی است که در زمان می نویسیم . پس می شود گفت : در ساعت جمله و سی دقیقه از سطر عقب مانده . 
ساغت عبدالرضایی مرا به یاد کاری از کارهای دالی می اندازد . بی آنکه جرئت و اچازه مقایسه را داشته باشم. 
احمدزاده اردبیلی راست می گوید ؛ ساعت زبان را به منشا خود بر میگرداند . به زمان ؟ والعصر و نون القلم ؟

شاد و سرفراز . سوسن .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ساعت ، شامل حال ما نمی شود ؛ که حال ما اگر کامل باشد وقت خسته یی ست که روی هم افتادن عقربه ها را نیش می زند .منظور از نشانه ها تشخیص استعاره نیست ؛ که استعاره هرچه مشخص تر کهنه تر .<br />
زمان ( گاه ) خلاصه می شود در من که پیش از تو و در تو که پس از من به راه می شوی و راه، چشمداشت همان صفحه یی است که در زمان می نویسیم . پس می شود گفت : در ساعت جمله و سی دقیقه از سطر عقب مانده .<br />
ساغت عبدالرضایی مرا به یاد کاری از کارهای دالی می اندازد . بی آنکه جرئت و اچازه مقایسه را داشته باشم.<br />
احمدزاده اردبیلی راست می گوید ؛ ساعت زبان را به منشا خود بر میگرداند . به زمان ؟ والعصر و نون القلم ؟</p>
<p>شاد و سرفراز . سوسن .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سعید احمدزاده اردبیلی</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/comment-page-1/#comment-140</link>
		<dc:creator>سعید احمدزاده اردبیلی</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/#comment-140</guid>
		<description>ساعت نوعی کولاژ مجازی از تصاویر شناور و آزاد است که خود را از قید این که باید چیزی غیر از خود را بازنمایی کند خلاص کرده است. در وقتی که عبدالرضایی ازمنطق زمانی – مکانی ارائه می‌دهد، بازنمایی به واسطه‌ی تولید مدل‌های یک متن واقعی بدون احتیاج به اصل یا واقعیت آن ادامه می‌یابد. ساعت از یک طرف از قید ارجاع به واقعیت رها می‌شود و از طرف دیگر در زنده گی ما ریشه دوانده است. شاید به واقعیت شبیه سازی نشده و طبیعی اشاره نکند، اما تأثیرات بسیار واقعی دارد. به این معنا، می‌توان گفت عبدالرضایی به هیچ ‌وجه در دنیای متن وانهاده نشده، بلکه ارتباط عمیقی با زنده گی دارد. در ساعت به آن مفهوم پیشی ناپذیر خود دست می‌یابد، آن چیزی را در خود می‌گنجاند که از هر سو از آن سرریز می‌شود و نمی‌توان از آن پیشی گرفت. ساعت زبان را به منشأ خود برمی‌گرداند، بر مبنای این زبان است که زمان اجراگری آغاز می‌شود و تا زمانی که فضا و زمان عبدالرضایی ادامه دارد ادامه می‌یابد. ساعت حافظه‌های زمان را در درون خود دارد، حتا   آن‌هایی را که با ظهور تن بیگانه‌اند. عبدالرضایی با خود و در خود رشدی بی‌پایان دارد که آن را همواره یکسان نگه نمی‌دارد. وقت درونی ساعت با حساسیتی که عقلانیت و حسانیت تجسد یافته در قالب نهادهای مسلط رابه چالش می طلبد به حد نهایی خود می رسد. تحت تن، والایش می یابد و برسازنده ی ایجابی یِ زیبایی را تشکیل می دهد، با این حال زمان محملی است برای کارکرد انتقادی و سلبی یِ متن. فراروی از واقعیت بی واسطه، عینیت شیء گشته ی واقعیت مستقر را در هم می شکند و بُعد جدیدی از تجربه را می گشاید: باز زایی یِ ذهنیت عصیان گرانه. با ساعت نوعی والایش زدایی در ادراک افراد رخ می دهد. نوعی بی اعتبار کردن هنجارها، نیازها و ارزش های مسلط. و عبدالرضایی به رغم ویژگی های ایجابی یِ ایدئولوژیکی اش نیروی مخالف خوان باقی می ماند.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ساعت نوعی کولاژ مجازی از تصاویر شناور و آزاد است که خود را از قید این که باید چیزی غیر از خود را بازنمایی کند خلاص کرده است. در وقتی که عبدالرضایی ازمنطق زمانی – مکانی ارائه می‌دهد، بازنمایی به واسطه‌ی تولید مدل‌های یک متن واقعی بدون احتیاج به اصل یا واقعیت آن ادامه می‌یابد. ساعت از یک طرف از قید ارجاع به واقعیت رها می‌شود و از طرف دیگر در زنده گی ما ریشه دوانده است. شاید به واقعیت شبیه سازی نشده و طبیعی اشاره نکند، اما تأثیرات بسیار واقعی دارد. به این معنا، می‌توان گفت عبدالرضایی به هیچ ‌وجه در دنیای متن وانهاده نشده، بلکه ارتباط عمیقی با زنده گی دارد. در ساعت به آن مفهوم پیشی ناپذیر خود دست می‌یابد، آن چیزی را در خود می‌گنجاند که از هر سو از آن سرریز می‌شود و نمی‌توان از آن پیشی گرفت. ساعت زبان را به منشأ خود برمی‌گرداند، بر مبنای این زبان است که زمان اجراگری آغاز می‌شود و تا زمانی که فضا و زمان عبدالرضایی ادامه دارد ادامه می‌یابد. ساعت حافظه‌های زمان را در درون خود دارد، حتا   آن‌هایی را که با ظهور تن بیگانه‌اند. عبدالرضایی با خود و در خود رشدی بی‌پایان دارد که آن را همواره یکسان نگه نمی‌دارد. وقت درونی ساعت با حساسیتی که عقلانیت و حسانیت تجسد یافته در قالب نهادهای مسلط رابه چالش می طلبد به حد نهایی خود می رسد. تحت تن، والایش می یابد و برسازنده ی ایجابی یِ زیبایی را تشکیل می دهد، با این حال زمان محملی است برای کارکرد انتقادی و سلبی یِ متن. فراروی از واقعیت بی واسطه، عینیت شیء گشته ی واقعیت مستقر را در هم می شکند و بُعد جدیدی از تجربه را می گشاید: باز زایی یِ ذهنیت عصیان گرانه. با ساعت نوعی والایش زدایی در ادراک افراد رخ می دهد. نوعی بی اعتبار کردن هنجارها، نیازها و ارزش های مسلط. و عبدالرضایی به رغم ویژگی های ایجابی یِ ایدئولوژیکی اش نیروی مخالف خوان باقی می ماند.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مهرداد فلاح</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/comment-page-1/#comment-137</link>
		<dc:creator>مهرداد فلاح</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/#comment-137</guid>
		<description>علی عبدالرضایی شاعر بزرگی ست ( اگر که ضروری باشد گفتن این حرف. به ویژه از زبان من! )و چون چنین است ، بر او سخت تر می گیرد خواننده ای که من و او خودش بهتر می داند وقتی می گویم در شعر های اخیر ترش ، سویه های ذهنی بر سویه های عینی می چربد ،به کجا اشاره دارم. 
چشم مهرداد فلاح هنوز آن قدر کم سو نشده که دیدن نتواند پرهام عزیز! بیش از آن ها که تو گفته ای ، دیده ام من در این کار ها ... چه کنم که کفاف چشم حریص مرا نمی دهد.
..
..
..
باری ، شاعر خودش می داند که نمی شود نهی اش کرد و من هم نمی خواهم نسخه ای بپیچم . گفتم اگر به راستی سخن بگویم با دوست ، دوستانه تر است  که هست !</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>علی عبدالرضایی شاعر بزرگی ست ( اگر که ضروری باشد گفتن این حرف. به ویژه از زبان من! )و چون چنین است ، بر او سخت تر می گیرد خواننده ای که من و او خودش بهتر می داند وقتی می گویم در شعر های اخیر ترش ، سویه های ذهنی بر سویه های عینی می چربد ،به کجا اشاره دارم.<br />
چشم مهرداد فلاح هنوز آن قدر کم سو نشده که دیدن نتواند پرهام عزیز! بیش از آن ها که تو گفته ای ، دیده ام من در این کار ها &#8230; چه کنم که کفاف چشم حریص مرا نمی دهد.<br />
..<br />
..<br />
..<br />
باری ، شاعر خودش می داند که نمی شود نهی اش کرد و من هم نمی خواهم نسخه ای بپیچم . گفتم اگر به راستی سخن بگویم با دوست ، دوستانه تر است  که هست !</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: پرهام شهرجردی</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/comment-page-1/#comment-136</link>
		<dc:creator>پرهام شهرجردی</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/#comment-136</guid>
		<description>با یک تفکیک رادیکال، مالارمه زبانِ شعر را از زبانِ جهان جدا کرده بود. اما این تفکیک، به خودی خود، انتزاعی‌ست. زبانِ ِ پله‌کان‌ها و تقطیع‌ها، عروض‌ها و تعریض‌ها که لزوما&quot; زبان شعر نیست. زبان شعر وقتی به جهان می‌آید که در خودش، جهانی را ساخته باشد. یعنی جهانی بیرون از جهان ساختن، و در آن جهان، شئی را، تن را، چیز را، حافظه‌ را، تخیل را، ساختن، از نو ساختن. شعر «ساعت» این جهان را، یا آن جهان نهان را، نماینده‌گی می‌کند. به این اعتبار، تعریف‌های معروف اعم از ذهنیت و عینیت، به کل از اعتبار ساقط می‌شود. نمی‌توان در جهانی دیگر یا تعریف‌های این جهان، چیزی را درک کرد. همه چیز از نو کشف می‌شود. باید کشف کرد. باید غور کرد. شعر «ساعت» به ما می‌آموزد:

- که خوانش مسطح، خوانشی که در سطح بماند، از نشئه‌گی ادبیات بی‌بهره می‌ماند. پس وارد شویم، داخل شویم، اگر می‌توانیم.

- که می‌توان از حافظه‌ی کلمات استفاده کرد. برخلاف سهل‌انگاری مهرداد فلاح، حضور «حلاج» ارتباط با ادبیاتِ گذشته‌ ندارد. چطور می‌توان گولِ ظاهر کلمه‌ای را خورد؟ همان‌طور که در بحث خطر شعر اشاره کرده‌ام، ما در شعر علی عبدالرضایی با ساخت زدایی از ساختارهای فولکلوریک مواجه می‌شویم. این قابلیت شعر «ساعت» است. 

- که در درون این شعر، داستانی در حال اتفاق، داستانی، عشقی، در حال شدن است. اتفاقی که با ساعت، در ساعت، با شرکت ساعت، نوشته می‌شود. ساعت، تنها پرسوناژ است ؟ نیست ؟ 

که «من» کیست ؟ که زن «چیست» ؟ 

چند ساعت و من دقیقه باید از من جلو بزنم

و

درساعتِ من و زن دقیقه از تو عقب رفته


- که اروتیسم نهفته‌ای در حال اتفاق است. می‌فهمیم ؟ فضای اروتیک را عقربه‌ها می‌سازند، و بعد، اجرایش می‌کنند. 


- که زبان در این سطرها قراردهای زمانی را از ریخت می‌اندازد:

منی که پیش از پس از تو با تو بوده‌ام

 بعد از هنوز و قبل از تو با توام

به قسمی که در این دو سطر، «من» موقعیت مبداء زمانی پیدا می‌کند: هم‌زمان گذشته و آینده را در خود دارد. 

داستانی که با ابدیت یک تنهایی آغاز می‌شود، حادثه‌ای را روایت می‌کند، و به تنهایی‌اش برمی‌گردد. 

باری، چیزی، حادثه‌ای، جریانی، وضعیتی، که وجه بیرونی دارد، درونی می‌شود. از این‌جا، همه چیز آغازی دوباره به خود می‌گیرد. این‌جا، با بیرون ِ درونی شده، با درونِ ِ درونی شده، مواجه‌ایم. پساهفتاد را آسان نمی‌خوانیم. نه، نمی‌خوانیم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با یک تفکیک رادیکال، مالارمه زبانِ شعر را از زبانِ جهان جدا کرده بود. اما این تفکیک، به خودی خود، انتزاعی‌ست. زبانِ ِ پله‌کان‌ها و تقطیع‌ها، عروض‌ها و تعریض‌ها که لزوما&#8221; زبان شعر نیست. زبان شعر وقتی به جهان می‌آید که در خودش، جهانی را ساخته باشد. یعنی جهانی بیرون از جهان ساختن، و در آن جهان، شئی را، تن را، چیز را، حافظه‌ را، تخیل را، ساختن، از نو ساختن. شعر «ساعت» این جهان را، یا آن جهان نهان را، نماینده‌گی می‌کند. به این اعتبار، تعریف‌های معروف اعم از ذهنیت و عینیت، به کل از اعتبار ساقط می‌شود. نمی‌توان در جهانی دیگر یا تعریف‌های این جهان، چیزی را درک کرد. همه چیز از نو کشف می‌شود. باید کشف کرد. باید غور کرد. شعر «ساعت» به ما می‌آموزد:</p>
<p>- که خوانش مسطح، خوانشی که در سطح بماند، از نشئه‌گی ادبیات بی‌بهره می‌ماند. پس وارد شویم، داخل شویم، اگر می‌توانیم.</p>
<p>- که می‌توان از حافظه‌ی کلمات استفاده کرد. برخلاف سهل‌انگاری مهرداد فلاح، حضور «حلاج» ارتباط با ادبیاتِ گذشته‌ ندارد. چطور می‌توان گولِ ظاهر کلمه‌ای را خورد؟ همان‌طور که در بحث خطر شعر اشاره کرده‌ام، ما در شعر علی عبدالرضایی با ساخت زدایی از ساختارهای فولکلوریک مواجه می‌شویم. این قابلیت شعر «ساعت» است. </p>
<p>- که در درون این شعر، داستانی در حال اتفاق، داستانی، عشقی، در حال شدن است. اتفاقی که با ساعت، در ساعت، با شرکت ساعت، نوشته می‌شود. ساعت، تنها پرسوناژ است ؟ نیست ؟ </p>
<p>که «من» کیست ؟ که زن «چیست» ؟ </p>
<p>چند ساعت و من دقیقه باید از من جلو بزنم</p>
<p>و</p>
<p>درساعتِ من و زن دقیقه از تو عقب رفته</p>
<p>- که اروتیسم نهفته‌ای در حال اتفاق است. می‌فهمیم ؟ فضای اروتیک را عقربه‌ها می‌سازند، و بعد، اجرایش می‌کنند. </p>
<p>- که زبان در این سطرها قراردهای زمانی را از ریخت می‌اندازد:</p>
<p>منی که پیش از پس از تو با تو بوده‌ام</p>
<p> بعد از هنوز و قبل از تو با توام</p>
<p>به قسمی که در این دو سطر، «من» موقعیت مبداء زمانی پیدا می‌کند: هم‌زمان گذشته و آینده را در خود دارد. </p>
<p>داستانی که با ابدیت یک تنهایی آغاز می‌شود، حادثه‌ای را روایت می‌کند، و به تنهایی‌اش برمی‌گردد. </p>
<p>باری، چیزی، حادثه‌ای، جریانی، وضعیتی، که وجه بیرونی دارد، درونی می‌شود. از این‌جا، همه چیز آغازی دوباره به خود می‌گیرد. این‌جا، با بیرون ِ درونی شده، با درونِ ِ درونی شده، مواجه‌ایم. پساهفتاد را آسان نمی‌خوانیم. نه، نمی‌خوانیم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مهرداد فلاح</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/comment-page-1/#comment-135</link>
		<dc:creator>مهرداد فلاح</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/#comment-135</guid>
		<description>خواندن این پروژه ی ادبی،لذت آفرین است و این جور جور کردن ، جمع خوانی یا هر چه نامش باشد ، رفتاری حرفه ای در قلمرو شعرحرفه ای ست که باید پاسش داشت و دست مریزاد گفت به دوستان حرفه ای ام.
اما شعر ساعت:
اگر بی توجه به شعر های دیگری که از علی عبدالرضایی خوانده ام ، بخواهم از این شعر حرف بزنم با میل امروزم در شعر که خواهان لذت بری از تنواره ای زبانی ست که البته هرچه تنیده تر باشد با تن  و تن هایی که هجرت از زندگی حالای مان کرده اند به شعر ، لذتم افزون تر می شود انگار ، ناچارم بگویم این متن خیلی حال نمی دهد به من. این جا بازی ها اغلب ذهن ساخته می نمایند و این عذابم می دهد . چرا که پرتم به جایی می کند که سنت شعر فارسی آن جا علم برافراشته بلند. دلم به راه نمی آید وقتی نشانه ای فرهنگی چون &quot; حلاج &quot; ، بی که زخمی ببیند ، به چنین متنی می خزد . 
کارهای زبانی هم در بیشتر جا های این شعر ، آشنا می نماید و در حیطه ی جناس هایی که رو می شود به آسانی می گنجد به گمانم. 
جست و جو گری فرمیک ؟ پس چرا نمی بینم ؟
اما اگر بخواهم قیاس کنم این دست کار های شاعر را با برخی کارهای غنی تر شاعر که این همه رنگ از انتزاع نداشتند و خون زنگی آدم امروز در رگ شان افسار گسیخته می دوید ، کم و کم و کم می آورند این کار ها ...
..
..
..
دیوانه می دوند سرانگشت ها بر این کاغذ!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خواندن این پروژه ی ادبی،لذت آفرین است و این جور جور کردن ، جمع خوانی یا هر چه نامش باشد ، رفتاری حرفه ای در قلمرو شعرحرفه ای ست که باید پاسش داشت و دست مریزاد گفت به دوستان حرفه ای ام.<br />
اما شعر ساعت:<br />
اگر بی توجه به شعر های دیگری که از علی عبدالرضایی خوانده ام ، بخواهم از این شعر حرف بزنم با میل امروزم در شعر که خواهان لذت بری از تنواره ای زبانی ست که البته هرچه تنیده تر باشد با تن  و تن هایی که هجرت از زندگی حالای مان کرده اند به شعر ، لذتم افزون تر می شود انگار ، ناچارم بگویم این متن خیلی حال نمی دهد به من. این جا بازی ها اغلب ذهن ساخته می نمایند و این عذابم می دهد . چرا که پرتم به جایی می کند که سنت شعر فارسی آن جا علم برافراشته بلند. دلم به راه نمی آید وقتی نشانه ای فرهنگی چون &#8221; حلاج &#8221; ، بی که زخمی ببیند ، به چنین متنی می خزد .<br />
کارهای زبانی هم در بیشتر جا های این شعر ، آشنا می نماید و در حیطه ی جناس هایی که رو می شود به آسانی می گنجد به گمانم.<br />
جست و جو گری فرمیک ؟ پس چرا نمی بینم ؟<br />
اما اگر بخواهم قیاس کنم این دست کار های شاعر را با برخی کارهای غنی تر شاعر که این همه رنگ از انتزاع نداشتند و خون زنگی آدم امروز در رگ شان افسار گسیخته می دوید ، کم و کم و کم می آورند این کار ها &#8230;<br />
..<br />
..<br />
..<br />
دیوانه می دوند سرانگشت ها بر این کاغذ!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: امضاء محفوظ</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/comment-page-1/#comment-133</link>
		<dc:creator>امضاء محفوظ</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/10/11/saatkhaani/#comment-133</guid>
		<description>چندی پیش در جمعی خصوصی درباره دلایل توجه ویژه ای که به آثار عبدالرضایی می شود درجمعی از شاعران مطرح خوزستان صحبت می کردیم هرکه بعدی از ابعاد شعری و شخصیتی شاعر را بعنوان دلیل طرح می کرد وبخصوص اینکه خود عبدالرضایی هم یکی از شعرهای اکتیوش است که دائم توسط خودش نوشته شده و خط زده می شود. بالاخره دوستان در پایان به این نتیجه رسیدند که بخشی از موفقیت شعر عبدالرضایی مدیون شخصیت کاریزماتیک شاعر است ودر این بین از چنین دریافتی من بسیار مغبون شدم وتعجب کردم از برخورد سطحی و حسدورزانه که با شاعر شده بود.لااقل چندتن از دوستان موجود در جمع مربوطه از شاگردان و به بیان دیگر از دوستان گرمابه و گلستان علی بوده اند و شعر و شهرت نیم بند خود را هم مدیون مطرح شدن شعر دهه هفتاد هستند که عبدالرضایی اصلی ترین پیشوایش بوده است و دوستان مربوطه شاید بیش از هر کسی شعر عبدالرضایی را بشناسند این مقدمه را آورده ام تا به همان دوستان بگویم که نگاهی به شعرساعت بیندازند و در پیچیدگی های ذهنیت شعری آن کمی غور کنند و اینکه شاعر چگونه با ترکیب تم های مختلف، شعری نوشته که منتقد می تواند همچنان تا ابد درباره اش بنویسد اگر نگاهی به مقالات بالا بیندازیم می بینیم که هر کدام از نویسندگان تحلیل و تاویل خاص خود را ارائه داده اند و کمترین اشتراکی در نوشته هاشان موجود نیست و تفاوت بدان حد است که گاهی تاویل ها کاملا متضاد هم هستند.یکی از کارهای بزرگ عبدالرضایی اجرای ریاضیات شعری در متن است یعنی اغلب شعرهای وی از بافتاری چندساختاری برخوردارند متاسفانه چیزی که در تحلیل شعر ساعت بدان اشاره نشد توازی و هم سانی ساختارهای فرمی،معنایی،هندسی و زبانی شعر است که دراین مجال تنگ نمی توان بدان پرداخت بهرصورت علی رغم کله شقی و سرتقی و بداخلاقی و رفتارهای تلخ و زننده عبدالرضایی باید اذعان داشت که او بقول پگاه احمدی در گفتگویش با رضا چایچی، این اقبال را داشته که در سن کم بدل به شاعری بزرگ شود.قلمش مستدام باد!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چندی پیش در جمعی خصوصی درباره دلایل توجه ویژه ای که به آثار عبدالرضایی می شود درجمعی از شاعران مطرح خوزستان صحبت می کردیم هرکه بعدی از ابعاد شعری و شخصیتی شاعر را بعنوان دلیل طرح می کرد وبخصوص اینکه خود عبدالرضایی هم یکی از شعرهای اکتیوش است که دائم توسط خودش نوشته شده و خط زده می شود. بالاخره دوستان در پایان به این نتیجه رسیدند که بخشی از موفقیت شعر عبدالرضایی مدیون شخصیت کاریزماتیک شاعر است ودر این بین از چنین دریافتی من بسیار مغبون شدم وتعجب کردم از برخورد سطحی و حسدورزانه که با شاعر شده بود.لااقل چندتن از دوستان موجود در جمع مربوطه از شاگردان و به بیان دیگر از دوستان گرمابه و گلستان علی بوده اند و شعر و شهرت نیم بند خود را هم مدیون مطرح شدن شعر دهه هفتاد هستند که عبدالرضایی اصلی ترین پیشوایش بوده است و دوستان مربوطه شاید بیش از هر کسی شعر عبدالرضایی را بشناسند این مقدمه را آورده ام تا به همان دوستان بگویم که نگاهی به شعرساعت بیندازند و در پیچیدگی های ذهنیت شعری آن کمی غور کنند و اینکه شاعر چگونه با ترکیب تم های مختلف، شعری نوشته که منتقد می تواند همچنان تا ابد درباره اش بنویسد اگر نگاهی به مقالات بالا بیندازیم می بینیم که هر کدام از نویسندگان تحلیل و تاویل خاص خود را ارائه داده اند و کمترین اشتراکی در نوشته هاشان موجود نیست و تفاوت بدان حد است که گاهی تاویل ها کاملا متضاد هم هستند.یکی از کارهای بزرگ عبدالرضایی اجرای ریاضیات شعری در متن است یعنی اغلب شعرهای وی از بافتاری چندساختاری برخوردارند متاسفانه چیزی که در تحلیل شعر ساعت بدان اشاره نشد توازی و هم سانی ساختارهای فرمی،معنایی،هندسی و زبانی شعر است که دراین مجال تنگ نمی توان بدان پرداخت بهرصورت علی رغم کله شقی و سرتقی و بداخلاقی و رفتارهای تلخ و زننده عبدالرضایی باید اذعان داشت که او بقول پگاه احمدی در گفتگویش با رضا چایچی، این اقبال را داشته که در سن کم بدل به شاعری بزرگ شود.قلمش مستدام باد!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

