پساهفتاد

ممکنِ ادبیات

داستان

بدست POETRYMAG • ۱۵ دی ۱۳۸۶ • دسته: شعر

داستان

علی عبدالرضایی

 

 

برای دریافت فایل صوتی این شعر این‌جا کلیک کنید

 

 

یک آسمان که باران کند کافی بود

یک آفتاب که شهری یِوَر کند

تابستان چون فیلِ سر به زیری که خرطومِ طویلی داشت روز را بلند کرده بود

و شب که خلوت از دست داده بود

چون فرمانده‌ای که از گروهان جدایش کرده باشند

از کنارِ صدای آباد شده‌ام که درجوارِ آبادیِ صدایم مسکن داشت

خنده‌ی بودا را که دهانم چاک چاک کرده بود در لهاسا انداخت

تا به حالِ من که معنای مفصّلی در فارسی داشت فکری بکند

زیرِ نورِ تنبلِ مهتابی      خودی آفتابی کرده کمی گریه کند

یک دریا برای غرق شدن کافی بود

یک دام برای نهنگِ تیرخورده‌ای که من باشم

دنیا چون فرشِ کهنه‌ای که گوشه‌گیر شده باشد

در میدانی که سرگیجه‌ی وسیعی داشت خالی بود

و زن که در ابرِ ساکتی سکونت داشت

 در تنهاییِ من که آبکندِ راکد و گودی بود تور انداخت

و دلم را که ماهیِ سرخی بود به تور انداخت

ما مثلِ دو انگشتی که هم قدِّ هم نیستند مجبور بودم  کنارِ هم باشیم

و دوست      دوست      دوست داشته باشیم

که با اسبِ سر به زیری که از کدخداییِ شیهه پایین می‌رفت

                                                       سربالا بروم

می‌روم!

دیگرخیالِ پر بلندی ندارم

یک ماشین میانِ خیابان کافی ست

                            که زیرش بگیرد

یک قتل

یک قاتل

       که زیرش بزند

 

 

 

 

تنظیم و میکس آهنگ: مهرداد عارفانی

 







۴ دیدگاه »

  1. همان‌طور که بارها اعلام کرده‌ایم، این فضا از اخلاق مرسوم و حاکم بر وبلاگ‌ها پیروی نمی‌کند. اگر خواننده‌ای می‌خواهد حرف‌اش را با شعر درمیان بگذارد، این فضا خود را به رویش می‌گشاید. اما اگر کسی حرفی ندارد، فکری به شعر نمی‌کند یا فکری به شعر نمی‌دهد، این فضا خودش را دور می‌کند. به پسای هفتاد نزدیک می‌شود

    با شما تا شعر
    مجله‌ی شعر

  2. پس چی شد آقا اظهار نظر و عقیده ؟ بعد از حکم شما آقای شهرجردی دیگر کسی نظر نمی نویسد . همه را خلع سلاح کردید ؟ ایوالله !

  3. کرمها که از من اسمم را میپرسند
    پروردگارم را روی منو نشان میدهم
    خدا را عارفان میخورند
    عارفان که دیگر کرمی را سیر نمیکنند
    خدا را منهای کرمها
    خودکشی میشود
    شاید

  4. من سکوتت را دوست دارم
    در تماشای چشمانت در الماسهایی که ارزان می فروشی به من من صدایت را دوست دارم در هاله انگشتانت که می کشی از سر مهر من شعر نمی دانم فقط فکر بعد از آن سکوت طولانی که نثار تمامی آبها و دشتها باد دلم می خواست بگویم دوستت دارم