خلیج ِ عرعرعربی بی بی بی همه چیز!؟
بدست POETRYMAG • ۱۶ اسفند ۱۳۸۶ • دسته: شعرخلیج ِ عرعرعربی بی بی بی همه چیز!؟
علی عبدالرضایی
برای شنیدن این شعر با صدای شاعر اینجا کلیک کنید

اینجا که ایران کردهام برخی از ایرانیها خجالت میکشند بگویند ایرانیاند! لابد ایران را نمیشناسند! بعضی هم نمیدانند که ایرانیاند چون نیستند! برای خیلیها که دور میشوند از وطن تنها چیزی که گرامین میشود ایران است فارسیست که مهم است وطن وطن وطن مهم است !
دوباره شیر میخورم از سینهای که رگ کرده تا جُعّلق جماعت بنالند فلانی پانی شدیدن ایرانیست!
تا جامهای درخور به تن راست کنم نشد اجباری بر اختیار ِکس اختیارکنم چون ایرانیام!
بیرحمانه از رحِم بیرونم نیاوردند که عمارتی در اوقات راست کنم
باید دوباره برگردم از اینهمه سال و حالی سر راست کنم؟
میکنم!
گرچه با هیزم ِکسی آتش برنمیکنم در وقت!
دوست ترین وقتم وقتی ست که در وقت، دقت میکنم تا در کسانی که وقتِ شان گم کرده اند، وقفِ وقت نکنم.
هنوز در حال ِ شاعرم!
تا در فارسی اتراق کرده باشم حال ِ تازهای در داغ کردهام ابلاغ میکنم
من ایرانی ِهمان ایران ِمالکِ هزارحالت و یک آلتم
که تا هرهزارمایل
مایل به چپ و راستش نیست
دراین راست راهه بیم از کسانی که تابلوسر ِدریا راست میکنند ندارم!
از کنارِ خلیج مدعی خیلی رفت که بعدها در هوای سرسنگین ِ پارسی به گُه خورده ام! مراجعت خواهد کرد
دریغا که دریا بی خود از سالیانی که ازخود گذشت به خود نیامد!
از صدای هرجا که خواهی میرو!
در دویدن آمد که پای گربهی درحال گریه بنشیند
مانده ام چگونه این جماعتی که در چند و چون ِ دنیا چند میکنند
مشت های خود را از طریق ِ دریا میبازند
برتخته پارهای که در دریای اعظم انداختند
آویختند که مقصد کنند کجا؟
خلیج از درون ِ خلیج پارسی بیرون آمد
با خیلی نامها کنار آمد که خیلی هم به او نمیآمد
سالهای سیاهی در ایران درگذشت
خیلی نفت از رگ های خزر به هدر رفت
و آبِ ولگا از تکه های شمالی خیلی سررفت
حذر از مازندران کم بود که خزرهم زیرآبِ گیلان زد
در نقشه غش کرد وغش غش لش که آوردید
قر ِفرنگی در نقشهی خلیج کشیدید که پارسیست؟
خلیج عرعرعربی بی بی بی همه چیز!؟
گُه خوردید!
با کیری که غرب راست کرده در ایران جلق میزنید؟
امان کم بود که ازآب گرفتید ؟
بد کردیم دریای بغل دستِ فارس را که پارسیست عمان کردیم؟
دوباره تازی به گه خوری راضی شد؟
دوباره دریا بی ناخدا دیدید و به خود ریدید!؟
با دایه در خاکِ خایه خوابیده جنگیدید
خارک را خوار کردید
کیش را مات کردید
مات
ماندهام چگونه از آب هایی که در رستم ادامه دارد نمیهراسید
برای خلیج ِ فارس پارس میکنید؟
وای به روزی که این عرب خوانده های فارسی خورعمامه بردارند از قم و گور گم کنند
آنوقت آل ِ سعود از کیر ِ زال سقوط خواهد کرد
و درعراق عرب به واق واق و شیخ نشین با ملخ زمین خواهد خورد
دیشب به افراسیاب نوشتم آب! رستم چرا کمیاب شد؟
سرشانههای زال را قال بالها چرا!؟
در جنگ این جنگِ تن به تن سهراب کیست؟
کیست که درچه کنم چه کنم
یک من ریش جنبِ کیش زیرِعبا برده یک قطره قطر قدِ شاش ِ گیلان هم نیست
اگر بگوزد گوز گوز در ریدمانِ بنفشِ اصفهان میخورد بحرین
و از امارات اگر عمارت تهی کند تهران مات میشود
نوشتم آب دوباره از افراسیاب سر میرود
و استانبول که عاشقِ دولِ تهران است
سبز ِ غرب نوازش را خاموش کرده سینه بندش را باز میکند
که بعدِِ از چراغ ِغریب نوازی هر دو پستانش ایرانی کند بازی
دوباره این گربه شیر خواهد شد
و باکوی کوچههای آذری را پارس می کند که در خود ایران کند سر دهد این نخ به نخجوان و جوانی نکند با قفقازحاضرکند این راز درمحضر ِسمرقند و از بخارا دوباره بردارد هرات را که از دهات خسته شد
همه با هم بنام ایران سند میخورند باز
دوباره شیر میشود این گربه که دیوارهای ِ قدبلندش موش دارد
کابل از دور ِ کابُل دوباره باز میکنیم و تا کیش پیش میرویم
پیش میبریم در عرب که پیشاپیش بر عرب که جنبِ غرب پشت دارد شاشیده باشیم!
که عمامه از سرِهرچه رهبری ست منبریست برداشته باشیم
شعبهی شعب در لاوسرای لاوان شیخ کردید؟
با فیس و افاده کیش را با قیس مات کردید؟
خلیج ِ عرعرعربی بی بی بی همه چیز!؟
گُه خوردید!
آبان ۱۳۸۳

استاد از این شعر الحق حظ وافر نصیبم شد لب و دهنتان درد نکند واقعن که حضرت شما هیچی به تخمتان هم نیست و هر چه عشقتان بکشد نوشتن می کنید. خیال هم نمی کنم که شاعر ناسیونالیستی باشید بهتون نمیاد اما هرچه که باشید خیلی برام مهم نیست. مهم این شعر مهمه که دیوار رو هم از جا می درمیاره عجب زبان قدرتمندی دارید بخصوص استفاده تون از لولای های زبانی برای رفتن از یک تم به تم بعدی عالی بوده من هرچه می شنوم بیشتر پر می شم دوباره تشکر
سلام علی جان. تو اونجایی ولی اینجایی انگار همه جایی عجیبه همه جا رو دنبال می کنی.راستی شاعر این شعر رو دوباره درپاسخ به شاعرمآبهای اُبنه ای حوزه هنری منتشر کردی؟ بی خیال رفیق.
علی جان یه بچه مزلف حزب اللهی به اسم احسان مهدوی اراجیفی درباره این شعرت نوشته ، دیدی؟ اگه نه بگو لینکش رو واسه ت ایمیل کنم
سلام !
آقای عبدالرضایی ، می دانید که از دوستداران و بی ریا از علاقمندان به شعر و شعور شما هستم؛ اما گاهی شدیدا چپ می زنید. باکی هم نیست. شاعری که گاهی چپ نزند قاطر است. با این همه شاعر را چه به اب و خاک و تعلق و تصاحب و ملیت ؟
شمارا اشتباه فهمیده ام ؟ اولا که آب خاک و هوا و درخت ، مال و منال و ملک و وجیزه نیست. ودیعه ایست که به ما هدیه می شود و پس از مرگ و میر ما به دیگری هدیه و ودیعه می شود. اصلا آب و دریا و خلیجی که مدام می رود و می اید و ارام و قرار ندارد کجا می تواند صاحب و مالک و مدعی بپذیرد ؟
تازه این ضد عرب بودن و ضد اسلام بودن که من آن را کاملا می فهمم و با رگ و پوست حس می کنم ، جایی در شعر و ادبیات ندارد. آن هم شعر و ادبیات شما که سوای حال و هوای معمول است :
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.
شاد و سرفراز باشید .
علی عبدالرضایی، سلام بر شما
از این شعر انرژیست که میبارد. این را در سطر سطرش، میتوان با دل و جان حس کرد. میتوان با این شعر رقصی دیونیزوسی برپا کرد. و مگر شعر چیزی جز این است؟ اما در محفل محافظهکاران مملکتی و دولتی و شرقی و غربی، شعرشناسی هم مگر یافت میشود ؟ شعری هم مگر نوشته میشود؟ پس آن کوتولههای مملکت امام زمان را به حال خودشان بگذارید تا در خودشان بگندند. شعری را ستایش میکنم که برانگیزدم. ستایش نثارتان باد.
دوستدار شعرتان
شراره از سمنان
دمت گرم علی آقا دوباره سر خمره را باز کردی و هو حق گفتی . راستی پس پشتت نمی لرزه وقتی اسم حافظ و نیما و شاملو و رویایی به مغزت می رسه ؟ میگفتن که بعد از رویایی دیگه کسی نیست که پشت شعر ( فرهنگ شعر ) فارسی را به زمین بزنه . حالا چند سالیه که تو پیدات شده و الحق هم که تا حالا گل گفتی . ولی از همه طرفه تر طرفدارها و مخالف های تو هستند . یک دسته که لمپن و جاهلند . یک عده هم که خودت به قول خودت به کیرت می نازند و از بیماری و حقارت ذهن و تن خود دم می زنند. آره . به فروغ هم تن می زدند که روسپی و بدکاره و منحرف است. روحش شاد باد و نام مبارک و محبوبش همیشه حال می ده .
یک دسته از لول هات هم همه زن جماعت است . همان هایی که آماده اند تا علی حال می گیره حال بدهند . هن امثال تو را می شناسم . مرد جماعت همین است . خودم را هم شامل می دانم . اما امثال سوسن و شراره و فریبا و …. همه هیمه دوزخند . تو ناسلامتی شاعر هستی . مثل رمبو و مالارمه و ورلن . ان ها هم در پی لیسیدن گندم به چاه شرارت درافتادند و سراز مهلکه درآوردند .شعر زیاد می نویسی و حرف کم می زنی . عمر کوتاه است و دست ما بر نخیل . با آن همه تبلیغات و تجهیزات که در مصاحبه ها و مناظره های مطبوعاتی ارائه داده ای هنوز حرف حسابت به دل ننشته است.
در تو چیزی است و از تو چیزی بیرون می اید . بیا و حامل شعر معاصر فارسی باش . کهنه کارها و جامه دریده ها همه خسته و خالی اند . براهنی و نوری علا و سپانلو و دستغیب و برمکی و باباچاهی ملاتشان ته کشیده و ملاقه شان به ته دیگ خورده .
از بس سیاسی و احساساتی و رمانتیک و صوفی شده اند . اصلا می دانی مشکل فرهنگ و هنر ما ایرانی ها شده است ؟ عرفان . همان مذهب . اصلا همه شعر و ادبیات و نقاشی و موسیقی و تاتر و رقص و چپ و راست و توده ای و تبعیدی های ما همه صوفی و درویش و حسرت کشیده و دماغ گنده هستند .
فقط می خواستم بگم از خودت بیرون بیا . از همه آن هایی هم که در خودشان هستند بیرون بیا .بیا بایست روی همان خطی که خط خودت هست. اگه صلا خطی باشه .بعد شکل ها و تصاویر و تصوراتی را رسم کن که قبل از تو حافظ و مولوی و صائب و نیما و فروغ و رویایی هم کرده اند . تو می توانی . حقش را داری . جرئتش را هم داری . مایه و خمیره اش را هم داری .
سعی کن فقط شعر بنویسی و شاعر باشی .
بقیه اش به عهده من .
درود و صدهزار سلام علی جان! راستی درباره شعر نمی گم چون خسته شدم از بس از تو تعریف کردم گوشهام عادت کرده همیشه از تو عالی بشنوه اما یه جمله فی البداهه موقع خوندن این شعر آوردی که از هر شعری شعرتر بود به نظرمن اسم این شعر رو عوض کن بذار مادرتون رو گاییدم
سلام دوست عزیز
با مطلبی تحت عنوان «علی بابا چاهی و پسا نیمائی »به روزم.
.
.
.
بی تردید هر نگاهی در تلاقی با دیدگاههای دیگر است که منتج به نتیجه می شود پس منتظر شنیدن(دیدن)دیدگاههای شما هستم.
با آرزوی سالی خوش در سال پیش رو.
.
پیروز باشید
سوسن خانم شما جای خواهر مایی اما بذار یه نکته درباره این معشوقت بگم تا دوزاری ت برای همیشه بیفته.علی آقا شاعر تکی یه درست. باشعوره البته که درش شکی نیست اما یادت باشه که این شاعر شعور مند اگه کیرش راست بشه کوسخولترین کوسخول دنیاست پس خیلی عرب گایی های این شعر رو جدی نگیر احتمالن عایشه دوباره با آقا نمی خوابه!!!
تجربه شاعرانه علی عبدالرضایی
این روز ها که شعر شاعران دهه هفتاد و هشتاد را بیشتر می خوانم و به تاثیر و ماندگاری آن ها فکر می کنم به تجربه زیست شده شاعرانه و بروز آن در زبان بیشتر ایمان آوردم . به راستی شعر شاعرانی امثال علی عبدالرضایی ها در کجای این تجربه زیستی شاعرانه قرار می گیرد و آیا راز ماندگاری یا فراموشی شعر و شاعر در همین تجربه گره خورده است ؟ وقتی ادعای بزرگ و تو خالی این شاعر جنجالی را می خوانم و اینکه چگونه او می خواهد هم جهان جدیدی خلق کند و هم شعری مانند شعرنوشته شده ی پایین بنویسد خود داستانی است خواندنی .یادم می آید سال ها قبل در این زمینه گفته بودم :
شعر فرایند تجربی زبان است . تجربه شاعرانه در زبان وبا زبان پدید می آید و هر شاعری بر اساس تجربه های زیست شده به دریافتی از هستی دست می یابد . در تجربه شاعرانه نوع برخورد شاعر با هستی معین می گردد در شعر ما به شکل عینی یا تبدیل این تجربه دهنی به فعلیت شعری روبرو هستیم . تجربه از لحاظ زمانی و از لحاظ وجودی مقدم بر بیان نیست . در بیان هنری میان تجربه و زبان پیوندی یگانه برقرار است .
از درون این یگانگی آثار خلاقی پدید می آید که می تواند در زمان تداوم یابد . شعر بد نشانه یک تجربه بد زبانی است و شعر خوب نشانه یک تجربه خوب زبانی . شاعر در رویارویی با هستی تجربه های گوناگونش را دز زبان حیات می بخشد این تجربه ها وقتی از بنیانی اصیل برخوردار باشند می توانند در زبان اتفاق مهمی تلقی می شوند اما آنگاه که با تجربه ای سطحی رویاروی می شویم آنچه به عنوان بیان هنری عرضه می شود نیز سطحی و کم عمق خواهد بود .
به همین دلیل وقتی با تجربه جدید علی عبدالرضایی در هرمافرودیت مواجه می شویم با تجربه جدید رویارو هستیم اگر این تجربه دارای پشتوانه فکری باشد تاثیر گذار خواهد بود وگرنه جزو ترهات و وهمیات قرار می گیرد که جملگی این گونه است . وقتی عبدالرضایی در دبستان فرنگی اش می ریند و می گوزد تاثیر تجربه زیست شده شاعر با جهان اش است واین تجربه قابل انتقال به ذهن و زبان فعال دیگری نیست عبدالرضایی در شعر ی می نویسد :
عجب هوای بو داری
تن اتاق کرده ای
خاک برسرت
باز هم گوزیدی
ریده بود
غیرت به این خوابی که که می کنی
و این شعر فرایند تجربی زندگی شاعر است و جزو تجربه های سطحی و کم عمق قرار می گیرد که در زبان مجال بروز نمی یابد . تجربه از آن شاعر است اما در زبان و با زبان متولد نشده است . بنابر این شاعر جوانی چون او در این بخش از حیات انسانی معنا می یابد . آنجا یی که آگاهانه شعر سرقت می کند باز چون تجربه زیست شده ای هم با آن زبان ندارد کاملا همه چیز دروغین جلوه می کند و خواننده در می یابد او خودش نیست . علی عبدالرضایی پرچمدار چنین شعر هایی است و نباید از او انتظار دیگری داشت . وقتی شعر های دفتر دبستان لندن او را می خوانیم جهان جدیدی با تعینات بزرگش خلق نمی شود اما این اتفاق در شعر های جوانی نیما می افتد و خواننده با جهان نویی که امکان خلق آن پیش از بروز تجربه و حلول آن در زبان وجود نداشت مواجه می شود . پس هواداران علی عبدالرضایی باید بدانند که نیمای دیگری با این نام ظهور نخواهد کرد . زهی خیال باطل . واین کونه است که نیما می ماند اما علی عبدالرضایی با رفتن به دیار غرب شعرش و خودش آرام آرام در حال فراموشی است اما تجربه های زیست شده نیما امروز هم درک ودریافت می شود . باز هم از این تجربه ها وزبان شاعرانه خواهم نوشت . تا وقت دیگر بدرود .
سلام !
آقای عادل ناشناس ! این برخورد مبهم و یکسویه و عجیب و غریب شما هیچ ربطی به من و دیدگاه من به شعر اقای عبدالرضایی ندارد.
بدون این که نیازی به توجیه داشته باشد می گویم که من نه آقای عبدالرضایی را می شناسم، نه دیده ام و نه نیازی به معشوقه بافی دارم. من مسئول خیالبافی و شبهه سازی و کج سلیقگی شما و امثالهم نیستم .
شعر آقای عبدالرضایی بالای من و شما ایستاده است. خودش را نمی دانم کجاایستاده است. اما هرجا که ایستاده است فراتر از دوزخ اکنونیان نیست .
با مهر و صفا . سوسن .
شعر استاد عبدالرضایی نیازی به دفاع من یا هیچکس دیگری ندارد اما نباید دیگر آنقدر سکوت کرد که مزدورانی چون محمدرضا آملی که نوچه قزوه و سعیدی کیاسری است و پاانداز بوفالو علی معلم دامغانی وشکی در این نیست که یک کارگذار دولتی است و از شعر متمئنن هیچ نمی فهمد جرات کند و اسم عبدالرضایی را در نوشته های کثیفش بیاورد.اینها تا زمانی که شعر هفتاد نوپا بود تمام هم شان حذف این جریان و دشمنی و سانسور هفتاد بود حالا هم که با تلاش و خلاقیت عبدالرضایی شعر هفتاد بدل به مهمترین برهه ی شعری چند دهه ی اخیر شده مزدوران و مواجب بگیران قلم به دست می خواهند او را از شعر هفتاد حذف کرده شاعران محافظه کار و خواجه ای چون خواجات و حافظ موسوی را بجایش بنشانند که در واقع هیچ ربتی به شعر هفتاد ندارند دلیلش هم این است که خود عبدالرضایی هر گز در مصاحبه ها و سخنرانی هایش اشاره ای به اینان بعنوان شاعر هفتادی نکرده و همانتوری که حافظ موسوی را یک توده ای نان به نرخ روزخور می شمرده خواجات را هم یک شاعر متوست دهه شصتی می دانسته که با جایزه و خایمالی در مناسک دولتی دارد کون گنده می کند در واقع شاعرانی چون اینان بزرگترین ضربه را به شعر هفتاد زدند و باایراد سخنرانی ها و مصاحبه های باری به هر جهت و منفعلانه سعی کردند تصویری خواجه شده از جنبش شعری هفتاد داده و رادیکالیت این جریان را تور دیگری بنمایند.من با اینکه شعر خلیج عربی عبدالرضایی را اثر شاخص و آوانگارد او نمی دانم اما از تیزهوشی علی در انتشار دوباره این شعر آن هم در این برهه از زمان بسیار لذت بردم در واقع علی خواهد با این گاردها حساب خود را را از بقیه جدا کند و همین کفر همه را در می آورد بی شک هم کسانی که از او دفاع می کنند و هم کسانی که انکار او شده اند از یک جور حسادت و کینه رقابتی برخوردارند در واقع سکوت دوستداران و دوستان عبدالرضایی نسبت به کتاب شینما و بخصوص مهمترین کتابش یعنی من در خترناک زندگی می کردم نشان می دهد که دوستان قدیم شاعر از سیتره ی عبدالرضایی بر شعر معاصر در هراس افتاده اند پس همانتوری که جریان همگراشده ای که اعضایی چون قزوه و معلم و کیاسری و حافظ موسوی و خواجات دارد امثال آملی را مامور می کنند تا همه جا پر کنند که عبدالرضایی دارد فراموش می شود در حالی که دم به ساعت اسم او را می آورند تا به تعداد مخاتبان گوگلی خود بیفزایند در واقع اینان کبکانی هستند که سر در برف فرو برده اند مثلن جوان دیگری به اسم احسان مهدوی را که در شعر و نثرش همچون میمون مقلد شعرها و شیوه های عبدالرضایی است تیر می کنند که به شاعر بزرگ پارسی تهمت بزند در واقع جمعیت این شاعران مبرا از حداقل وجدان شعری هستند نگاهی به کتاب اخیر حافظ موسوی از شباهتی حکایت می کند که در واقع شباهت نیست بلکه تقلید ستحی شگرد است کسی که پاریس در رنو و این گربه عزیز و فی البداهه را خوانده باشد براحتی درمی یابد که موسوی در این کتاب تا چه اندازه مقلد شیوه ها و شعرهای عبدالرضایی است یا خواجات که ناگهان از سال ۷۹ بدل به شاعری هفتادی شده آیا اگر شگردهای عبدالرضایی را از شعرش حذف کنیم چیزی از او باقی می ماند؟ در واقع کار اصلی بهزاد خواجات مستتیل کردن مربع های تصویری شعرهای عبدالرضایی است. این شاعران خود را شاعرانی هفتادی می دانند اما غافلند که زبان در شعرشان عملکرد یک جسد را دارد در واقع زبان شعری شان وسیله ی متلق است اما باید دید که چرا قدرت اصرار دارد اینها را علم کند و چرا اینان برای علم شدن نیاز دارند که عبدالرضایی در کار نباشد یعنی نگاهی به اتفاقاتی که در همین شش ماه اخیر افتاده نشان می دهد عبدالرضایی ستیزی دارد بدل به یک نرم و مد شعری می شود و انگار ملتی بسیج شده است تا غول یک چشمی را از پا بیندازد تقریبن جز سردبیر مجله شعر و یکی دو نفری که از زمره نویسندگان دائمی مجله شعر هستند اینروزها بقیه جریانات شعری کمر به حذف علی بسته اند و حتا در این مسابقه سعی دارند از هم پیشی بگیرند.البته هرکسی در این رابته شیوه های خودش را داردآنها که هنوز خود را وامدار و ترفدار عبدالرضایی می دانند فقت از آندسته از شعرهای علی دفاع می کنند که بدلیل سروده شدن در ایران فاقد کلماتی چون کوس و کیر و کون است در نتیجه با اهمیت دادن به گذشته شعری علی ، حال شعری او را نادیده می گیرند در حالی که قسمت عمده و بدنه اصلی شعر عبدالرضایی را کتاب من در خترناک تشکیل می دهد و در واقع این کتاب خبراز بلوغ شعر هفتاد می دهد اصلن حضور فقت یک شعر چون تنوین می توانست هر کتابی را آوانگارد و موفق جلوه دهد خلاصه اینکه شعر عبدالرضایی ایروزها مدرسه شعر فارسی است چه آنها ذم می کنند و چه آنها که دم می دهند به حذف او، مجبورند که بخوانندش و درسش کنند.ای کاش دراین وانفسا علی کمی فضا را جدی می گرفت بجای سرکار گذاشتن مخاتبانش و شرکت در مصاحبه ای رادیویی و منتر کردن رادیو زمانه!!!یک مصاحبه از جنس دانایی خودش ارائه می داد ای کاش پرهام شهرجردی وادارش کند که دوباره حرف بزند آنوقت خیلی ها باید بروند و موسشان را در جایی چال کنند!!!
امروز با گذشت سالها از زمان پیدایش نگرشی شعری تحت عنوان دهه هفتاد یا به نوعی سرایشهای ازنوع دهه هفتاد به راحتی می توان نگاهی کاملا دقیق به این جریان شعری در دهه گذشته شعر ایران داشت ، زیرا امروز ادبیات ایران در خاموشی کامل به سر می برد وآن جریان خزنده ای که تحت عنوان شعر یا گزاره های ادبی بوجود آمده دیگر مجال حضور وبروز جزء در کناره های ادبیات ندارند. یکی از کسانی که دردهه هفتاد برغم وجود شعر توانمند وقدرتمند ایران با حاشیه پردازی درادبیات خودرا می خواست به اثبات برساند ، علی عبدالرضایی وشعر او بود … عبدالرضایی بی گمان تصور می کرد با تمسخر ادبیات ایران می تواند جایگاهی برای خود بیابد وتنها ازراه حاشیه سازی های نمایشی وتنظیم گولواره هایی به شکل شعرسعی درنوعی دگرگونی در شعر داشت ، البته زمانی این نوع سرایش کاملا معنای دگرگونی را درادبیات خواهد داشت که شاعر آن بتواند کاملا ناخودآگاهانه به باوری جدید در سرایش برسد که عبدالرضایی فاقد شعور تازه ای در شعر بود وبه گمان خود تنها از راه پرداختن به حرکات نمایشی وکمک گرفتن ازجریانهای مافیایی شعر دهه هفتادمی تواند آرتیست بازی های غیر حرفه ای خود را با نام شعر به ثبت برساند.
او درسایت خود درباره خود می نویسد : عبدالرضایی که فعالیت حرفه ای خود را از سال ۶۷ آغاز کرد، یکی از جدیترین و بحث انگیزترین شاعران نسل نوی شعر فارسی است. او با طرح نظریات و پیشنهادهای تازهی خود در قالب شعر، مصاحبه و سخنرانی تاثیر غیرقابل انکاری بر نحوهی سرایش بسیاری از شاعران داشته و ازمعدود شاعرانی ست که موفق شد از همان آغاز کار، فردیت مستقل شعری خود را تبیین کند”
اما او هیچگاه جدی ترین شاعر نبود زیرا در همان زمان شاعران جدی وحرفه ای بودند که کارخود را جدی می گرفتند وازراه شعربه بحث رسیده بودند نه ازراه حاشیه های ادبی یا عکسهای جنجالی یا حواله دادن فحش خواهر ومادر به دیگران … اما عبدالر ضایی هیچگاه نظریه ای درادبیات جزء تخریب چهره همنسلان وهمپالگی هاخود را نداشت ، کدام اثر تئوریک ازعبدالرضایی منتشر شد ه است که ما بیخبریم … حتی باباچاهی با تمام نگاه های ناقص خود بیشتر آثار تئوریک منتشر کرد ولی او که جز توهین به این وآن کاری حسابی درادبیتا
انجام نداد… عجب حکایتی ست این نوع خود بزرگ بینی های ادبی .
درجای دیگر می گوید : انتشار متمادی هشت کتاب شعر متفاوت بر خلاقیت و توان شعری او صحه میگذارد.
آخر کجا انتشارکتابهای متعدد دال بر توان شعری شاعری ست ، فهیمه رحیمی نیز کتاب زیاد منتشر می کند آیا او نیز داستان نویس توانمندی درادبیات ایران است ؟
البته اگر می خواهید ازتئوری های حرفه ای جناب شاعر اندکی آگاهی یابید به متن زیر نگاه کنید که ایشان به عنوان نظریه درباره شعر ارائه نموده اند وواقعا چه شاعر نظریه پردازی انگار عورت خود را حواله این ادبیات داده اند : ” شعری که چسان فسان تئوری داشته باشد، چاچول باز است.خواننده را وادار میکند که جنگی، جواب سر بالا بدهد. متنتی تیش مامانی هم ته لهجهای از جد و امجد شاعر ایرانی ندارد. شعر،جی جی باجی وچرخ و چار ماست. نمی شود او را اول بهچشم برادری دید و بعد خواستگاری کرد. گپ پا منقلی وخاله خانباجی گری و حسرت به دلی را هم بر نمیتابد. دیگرنمیشود آن را خرج اتینا کرد و پشت چگور پگوریسطرهایش، حب جیم خورد “ویا”من دقیقا یک علی عبدالرضایی اخلاقی ام! اما دقایق این اخلاق را خودم تعیین می کنم، برحسب یک برنامه از پیش تعیین شده عمل نمی کنم، چون ربطی به خلاقیت ندارد. برخلاف برخی که اول فکر می کنند و بعد انجام می دهند، من انجام می دهم که فکری کرده باشم! چون در این برنامه هایی که به رایانه ها داده اند، سگ ها رفتار سگی دارند، گاوها گاوند”
همان سالها به مناسبت عنایتی که رسول آبادیان در کتاب هفته به من داشت داوری مسابقه شعری را در آن هفته نامه زیبا ووزین به عهده داشتم که بهمین مناسبت تقریبا بخش اعظمی ازآثارمنتشر شده دردهه هفتاد وابتدای دهه هشتادبه دستم رسید ، حال بعد ازآن مسابقه وبا نگاه عمیق تری به آثارمنتشر شده آن زمان براحتی می توان بیان کرد شعرحقیقی ایران در میان ناشاعرانگی های امثال عبدالرضایی راه خود را گم کرده بود زیرا زمانی که جریانهای مافیایی وتخریب گر ادبیات با سرمایه های نامعلوم اقدام به انتشار آثاروعرضه آنها نمایند به نحوی که دیگر شما در هر دهی وقتی سخن شعر معاصر به میان میاید به علت تبلیغات وحضورژورنالیسم ادبی به نام اراذل واوباش ادبی نمی توانی کاری را جزء آثاربدون پشتوانه ادبی آنها را بیابی … اما این تب هولناک در ادبیات نیز مانند تمامی جریانهای شعری بی ریشه ازمیان رفت ودرمیان غربال آرتیس بازی وشعر ، تنها شعر بود که جای خودرا یافت وعبدالرضایی وامثال او تنها خود ماندند و عکسهای نافرجامشان در گورستانی متروک به نام شعر دهه هفتاد.
عین شما که شعر مرا می خوانید
شین دشمن من است
قاف شکم دارد
اریب می رود عاشق نیست
با نگاهی ساده به اینگونه سرایشها حتی منطق حاکم بر نگاه رویایی نیز دیده نمی شود تا شما دلتان را لااقل به جریانی بیاندازی که رویایی برای آن تئوری داشت نگاه داشت … هرچند عبدالرضایی حتی در حد واندازه حجم سرایی هم نیست .
من علی هستم
اشتباه نگیرید
آمده ام که بمانم
شوخی نمی کنم
کجای سطرهایی ازاین دست را شعر می نامند ؛ تنها اگر نوعی ژورنالیسم مافیایی درادبیات نبود ، تنها اگر خل بازی های ادبی جای شعور نبوت وناخودآگاه شاعرانه نبود، تنها اگر اختگی فرهنگی جای خود را به خردگرایی فرهنگی نداده بود… تنها اگر بافت حاکم بر جامعه بقای خودرا در ترویج این نوع اندیشه نداده بود ؛ آنچنانکه سینمای ایران نیزدرهمان دهه به جای سینمای اندیشه به سینمای تابوی جنسی تبدیل شده بود وفارسی سازی جای خودرا به سینمای حقیقی داده بود … حالا نیز با گذشت چندین سال ازبروز افرادی مانند عبدالرضایی شعور شعر جای خود را به خاموشی داده ، عبدالرضایی دیگر نمی تواند دراین ادبیات جایی داشته باشد حتی اگر باند بسازد ، گروه راه بیاندازد ، عکس بگیرد در آغوش دلبری یا حتی اگر آلت تناسلی خود را به دیگران حواله دهد … زیرا شعر ایران به چنان بیماری مهلکی دچارشده که همه چیز هنر به فراموشی سپرده شده است.
عبدالرضایی حتی تقطیع را درشعر نمی دانست ، حتی شعر را نمی شناخت اگر ازاو اندکی درباره ادبیات غرب بپرسی حتی نمی تواند پاسخی به اندازه شعر کلاسیک غرب بدهد آنچنانکه خواب نوبل را با اداهای خود دیده بود ودر مصاحبه های خود می گفت … امروز شعر ایران گونه دیگری ازجریانمندی را می خواهد نه آن اختگی فراموش شده عبدالرضایی در شعر.
رادیو بی بی سی ، علی عبدالرضایی
و
کرشمه های مشترک عربی!!
وضوح درشعارهای عرعرعریان این متن ، نه شعر، که حتی آثاری از ضد شعر را نشان مخاطب نداد چراکه حتی برای شکستن بعضی نگره های آشناهم قلمی بر نمی دارد(خنثی)!
دراین متن، موجود بسیار آشنای شبنامه های سیاسی ، همراه با زبان بازیهای غیر ضروری کولاک می کند!!!! تن نمایی های عریان متن با وضوح وحشتناکی به ایستگاهی می رسد که سالها ست واگن های دیگرتران در سر سرای آن لنگر انداخته وبه گواه نوشته های دهه ی هفتادیها از نفس افتاده است.!
نگاهی به متن « عرعرعرعر بی … علی عبدالرضایی
این مقدمه ی متن مورد نظر است، توجه کنید :
اینجا که ایران کرده ام برخی از ایرانی ها خجالت می کشند بگویند ایرانی اند لابد ایران را نمی شناسند! بعضی هم نمی دانند که ایرانی اند چون نیستند! برای خیلی ها که دور می شوند ازوطن تنها چیزی که گرامین می شود ایران است فارسی ست که مهم است وطن وطن وطن مهم است !… (۱)
مرور
پیش ازاین برای هر گفتاری یک نظام وبرای هر نوشتار نظمی دیگر وبرای هر پوشش ، نمادی وبرای هر رنگ دلالتی پنداشته وآن را در نوع عملکرد واندیشه وخلق وخوی رفتاری «میزان » تلقی کردند. وحتا در مواقعی شاعران را پیامبرانی دانستند که باید در همه ی مسائل جامعه نظر بدهند وجنبش مشروطیت اوج مداخلات سیاسی شاعران دراین چند دهه ی گذشته بود.
درزبان هم یک قاعده ی تعریف شده ی هم نشینی ومتعاقب آن جانشینی و…. سرانجام هدایت به روایت یکه ویا معنای واحدی ( به جز مواردی استثنا ) که برای مخاطب با توجه به نشانه ها وآنچه دربالا گفته شد چندان هم دور از دسترس نیز نمی نمود. وانهادند !.
درک زیبایی شناسی مولف وگوینده نیز در همین چارچوب ولابلای سطور وپاراگراف ها کشف ویا تبیین می شد.
حتا در دوره ای ، شخصیت مولف نیز در آن جستجو ومورد روانکاوی ( براساس همان میزان ) قرار می گرفت این یعنی تمام حقیقتی که میخ بزرگی بر پیکره ی متن می کوبید وخودرا تثبیت وغیر قابل انکارو تغییر می دانست !
ازدیدگاه من دراین جا، نه بحث زبان شناسی ونشانه شناسی وساختار و فرم است ونه وجوه معنایی وارجاعی وناویل ویا نظریات فلسفی ، و یا رویکردهای اجتماعی وجنسیتی … ، که هرکدام خود حدیث مفصلی دارند البته قصد خوانش شعر ( عرعرعرعر…) راهم ندارم ، تنها یک یادآوری وارجاع به آنچه نوشته ایم :
طرح یک گفتمان در دو نوع برخورد درمتون نوشتاری امروز است که افزون براهمیتی که دارند ابزار و دستمایه ی بحث های کارگاهی ( نزول یافته ) سیاسی ومطبوعاتی اند ونیز بدون پرده برداری از نگره ای که دربازتولید جریان می یابد! ونیز بدون درنظر گرفتن هنر شاعر دربهم ریختن قواعد و سازوکارهای متن وحتا ایجاد وعریان نمایی متغیرهای جدید در فرایند اثربرای طرح شدن وکسب مقبولیت!!( حوزه ی خاصی مورد نظر نیست ) .با یک انحراف و ابزار نمودن شعر، ناگاه به باج دهی منجر می شود و… در حالیکه متون پیشرو با فراروی های ویژه نیاز به باج دهی برای کسب مقبولیت ندارند. چراکه خود بر تثبیت وتعریف یکه ای پافشاری نمی کند !
سویه های ترسیم شده ی مخاطب نیز انگاره ای افزون بربحران ها ی درون متن است !!.والبته اقتدار مولف بیش از هرزمانی با شعارهای آنچنانی درمتن جولان می دهد .وشاید گمان می شود که این آدم می تواند هرچیزی را بنام شعر خلق الساعه ! فی الحال به خورد ما بدهد یا …. بگذریم !
شعر عرعرعرعربی علی عبدالرضایی رادریافتم که یک بازگشت ارتجاعی فاحش به یک تظاهرات پان ایرانیستی مضحک که طومارآن دیگر آنقدر پودر ونخ نما شده است که برای کش آمدن بایدازچسب رازی جلب رضایت کند ! ازآن دسته متونی است که تنها مقاصدی را در بیرون از متن می خواهد که ازپیش به آن اندیشید ( چقدر به شعارهای نظامیان تَرک وطن کرده می ماند ). ومتن ابزاری برای کسب اسپانسرهای قدرت…( این یا آن طرف آب فرقی هم مگر می کند ؟) شده است .
شکا ف
هجوم نیما « به عنوان شاعر جستجو گر» به آنچه نشیمن گاه ومحل استقرارهمیشگی شعر فارسی قلمدادمی شد سرگشتکی انسان زمانه ی خود راکه راهی به جز روزنه های خیالی وفرا عینی نمی دید بسوی ایجاد تحول ( ازجمله نگره های بومی ومحلی ) درنگرش خویش وتجدید نظردرقراردادهای شعرگذشته نزدیک کرد.
محصول این تحول بعد ازنیما (به عنوان شاعر جریان ساز )هویت های تازه ی شعر ی بعد ازنیما را نیز با شالوده های متفاوت طرح کرد وموجب شد تا پیشنهادهای تازه ای در این عرصه که به دوره های شعرفارسی شهرت یافت ظهورکند. و بعضا منشاء تحولاتی قابل ارجاع واشاره که هنوز رد پای آن را درعرصه ی شعر امروز می توان یافت بوده اند که هوشنگ ایرانی … احمد رضا احمدی ،شاملو…فروغ – سهراب …. یدالله رویایی و….از آن جمله اند
زلزله
از اشعار دهه های ماقبل ۷۰ که عبور کنیم ، در دهه ی هفتاد با پدیده ای متفاوت روبروشدیم که دریچه ی تازه ای از زیبایی شناختی متن، لحن نزدیک به محاوره وفراروی ازکلی نگری ها وبه هم ریختن نرم معمول زبان و گریز از تصورات وسوژه پردازیهای ذهنی ، آمیخته گی با طنز ونثرگونگی … ومهمتر از همه پشتوانه های تازه ی تئوریک در عرصه ی نقدو نظر را تجربه میکرد.
به زعم من زلزله ای بود باعوارض مثبت ومنفی ویا بازخوردهایی که در جریان سالهای بعد خود رانشان می داد دیدیم که ( نو ) نوشته هایی هم ازدل آن بیرون زد که فعلا موضوع بحث مانیست .
عبور از دهه ی هفتاد نیز با تغییرات سریع وشگفت انگیز جهان امروز چیز غیر منتظره ای نیست اما بازگشت مطلق به تفکرات رعب آور( روی سکو نشستن وCoach کردن) با سویه های سیاسی نمی تواند تنها سر کشی یک ناخود آگاه فردی به حافظه ی تاریخی جمعی باشد ( احتمالا ) !
ریزش درمتن عرعرعر…
بااین نگاه که کدها و یا کلید واژگان درفرایند شکل گیری اثر نشان می دهد (درجریان اتفاقات وپراکندگی رویدادهایی) که گویا در متن عرعرعربی باید دنبال چیزی دربیرون بگردد وجفت گیری کند تااتفاقی رقم بخورد ! تا بشود گفت شعر که بشود به متن برگردیم!!! نشان از پایان یافتگی مخزن امکانات بالذات شاعرنیست؟ .
این دو جمله را گفتم که جفت گیری معمول وقاعده مند دفترخانه ای «محضری » در شعر عبدالرضایی کاملا مشهود است به گونه ای که متن را در ورطه ی شعاروارگی نثر گون غلطانده رجوع شود به متن عرعرعر…عبدا لرضایی … وضوح درشعارهای عرعرعریان این متن ، نه شعر، که حتی آثاری از ضد شعر را نشان مخاطب نمی دهد چراکه حتی برای شکستن بعضی نگره های آشناهم قلمی بر نمی دارد!
دراین متن ، موجود بسیار آشنای شبنامه های سیاسی ، همراه با زبان بازیهای غیر ضروری کولاک می کند!!!! تن نمایی های عریان متن با وضوح وحشتناکی به ایستگاهی می رسد که سالها ست واگن های دیگرتران در سر سرای آن لنگر انداخته وبه گواه نوشته های دهه ی هفتادیها از نفس افتاده است.!
عجیب هم نیست که دراین هیاهوی متفاوت گویی ها به زیبایی شناختی جدیدی بر نخوردم چراکه تماما بیانگر وضوح یک افسردگی تاریخی در شکستهای سلاطین تاج وتخت دار در تقدیم گوشه های سرزمین مادری ما که این متن، قهرمان نادری را طلب می کند که به دامن شیرینش( شیر شدن گربه ) بر گردد !
عبدالرضایی درحمامی که تنها آواز میخواند !
زنجیره ی دهه ی هفتادی ها با تعدادزیادی طرح ، کاراکتر وعلامت وسینه زن درآغاز این دهه(۸۰) با تاثیرات شگرف برشعر جوان،خود یا باشیفتگی به جریان هفتاد همچنان وفادار مانده اند ( مهرداد فلاح ، بهزاد خاجات ؛ ابوالفضل پاشا … البته در این بین تحرک های مهرداد فلاح قابل بررسی و بازنگرسیت چرا که با خواندیدنی هایش در حال تجربه گری تازه ایست ) رفتاری که چندان معقول به نظر نمی رسد ( چرا که شعر ایستا نیست وگرنه باید آنرا بشکنند وبرای شومینه ها هیزم بسازند ) ویا همانند افول عبدالرضایی درحمامی که تنها آواز میخواند قصد سروشکل دادن به مولود هفتاد در بازگشت به اشعار سفارشی ومصرفی رادارد یا آنکه شیران راکند روبه مزاج ….؟
گفتم که قصد آسیب شناسی شعر هفتاد راندارم ولی تقلای حضراتی که دورزمین راقراراست سیم خاردار نکشند خود به سیم تله های شعر ترجمه ، شعر های ازروی بی حوصله گی ومهمتراز همه غم غربت …! دام گیر شدند. وخروجی فسیل شده ی گرایشات شبه مشروطه خواهی ازآنان بیرون می زند ویااینکه شایدبخواهند ازاین کلاه ، نمدی برای شعر فردا بسازد … برای وقت باز نشستگی ، که نه لایه ای برایش متصور است ونه اینکه از سطح به عمق حتا یک فرو رفتگی ناچیز دارد ! :
« دوباره این گربه شیر خواهد شد
و باکواز کوچه های آذربایجان دوباره جان می گیرد که در خود ایران کند سردهد
این نخ به نخجوان که جوانی نکند با قفقازحاضرکند این راز، در محضر ِ سمرقند که از بخارا
دوباره بردارد هرات را که از دهات خسته شد
همه با هم بنام ایران سند می خورند باز (۲) » .
واین تراوشات ابلهانه ورودررویی های مستقیم بامواضع سیاسی دیگرکه تقلای بیهوده درتلاشند نامی تازه بر خلیج فارس بدوزند برای کشاندن پیکر نیمه جانشان به سوراخ امن شعر سفارشی وتامین تمایلات قدرت و حاشیه ی شیوخ محسوب می گردد که … واقعا ازآن دست کارهاست !. که منافع دوسویه در خلیج را برخود سوار دارد وجای هزاران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!چه توجیهی برای زیاده خواهی های این متن می تواند باشد؟
چراکه هنر، نه در منطقه ی جفرافیای زمین که در جغرافیای تفکر اندیشه وتخیل باز آفریده می شود وگرنه ، رستم منم که در هیچ شاه نامه ای زانونمی خوابم ، شاه فیتله پیچ کلماتی درهمین کاغذاست وسهراب درگورهمین جمجمه نبش همین قبر سکنا کرده است نه در ادکلن های هزارالکل ، که مست کنیم پسرانمان راسرببریم و دامن به اشکهای آنقدر دراز در قیافه ی خواجه گان هزارملکه درآمیزند!…
شاید هم باید بپذیریم که جهان امروز شاعران ، مرزندارد وآنچه در چارچوب مرزهای خاکی ، فیزیکی نهفته همیشه باآلودگی درجنگها وکشتار های دسته جمعی وبه قلیان درآوردن احساسات کاذب همراه بود وازنگاه این متن انگارباید دوباره درجنگی گرفتار طمع کشور گشایی های نادری شود درمردم ، وازاین نمد در بووق ها ی جهان بدمد که تازه کلاهی که بر سرمان می رود از ته عربیست وریش در کراوات کرده اند حضرات که ما هم …! دنبال ماراه گم نمی شود ؟ احمقها فقط تمامت خواهی پیشه می کنند که شاید نفسی تازه کنند .
مرتجعان از راهی که توان عبور ندارند برمی گردند
تجدد خواهی ها ی مصلحت طلبانه و عافیت جویانه ومسخره ی شبه روشنفکری…. نمی تواند برکاری که این روزها عبدالرضایی به وفور می لغواند وخود ته چاهی که کنده گیرفتار آمد معبر بدهد.
فهم این معضل چندان سخت نیست ونیازی به هوش فراوان ندارد که حتا ممکن است شیوخ مرتجع عرب خود این کرم ناموزون رابه جانشان انداخته وازسر دل مستی این دست نوشته هاراطلب کند شیوخی که تن مایه های دختران غرب وشرق جهان را طلب نکرده می پردازند هیچ دلیلی ندارد که امروز ازبعضی شاعرخوانده ها دلقکانی برای حرم سراهای قدرت نسازند…
به خیالم زنجیر این حرم سرا هم ناصریست/ اخلاق که ندارم / لااقل سبیلم رابچرخانم / مَردم ؟ ….( هجووووم)
بالا خره زندگی درغرب هزینه دارد وقتی نتوانی بر شاعرانگی خود با بهره گیری از توان ادبی صحه بگذاری ودلالان بازار مکاره توراازآن دور کرده وبر سفره ی بازیهای سیاسی بنشانند خروجی شعر همین هایی می شود که می بینیم .تا می توانند وق وق می کنند بر سر سفره ی قدرت دروضعیت هشت زانووزبان در اعماق شیوخ فروبرده درخواب عرق می پاشند. نمونه های خرد و ریز آنان کم نیستند دور و برمان حتا در نشریات محلی که این روزها به لنگه ی شلوارم چسبیده اند.یا در قهوه خانه های …
…( یک مقایسه ی ساده بااشعار دهه ی هفتاد (عبدالرضایی ) می شود بدون انگشت آمار گرفت که این کارها سفارشی است وتداوم آن برگ سبزی برای تغذیه ی کرمهای شیوخ عرب ویاتنظیم موازنه ی قدرت دردوطرف خلیج فارس) آنهم ازاین دست متون کاری ساخته نیست ولودگی درآن اوج چغرانه گی نا امیدانه ایست! .
میشل فوکوبا پایبندی به حذف وتعلیق حقیقت ومعنا ، معتقد است که کردارهای گفتمانی دارای قدرت تشکیل موضوعات هستند .
آنچه درجنجالهای دستمالی شده ی مرزی حاصل می شود نه تولید موضوع در زیرلایه های گفتمانی بلکه نوعی برآشفتن حس ناسیونالیستی ودرپس آن سهم خواهی های سیاسی است ( پیش باور ) و شاعرانی که درهردوره به این دام چاله افول کردند تا مدت ها نبوغ وتوانایی هایشان ابزار قدرت شد . وسرانجام…. افول!!
احیای متن در تکنیک های تازه واشک تمساح درمرگ خلاقیت!
شاعران بزرگ توانایی آن را داشتند تا با بهره گیری ازپدیده های بیرونی کارکرد آنرا تغییر دهند آنگونه که از حالت اشیاء محض خارج کردد و… ولی رویکرد تازه به طیف اشعار «شینمای عبدالرضایی وافشین شاهرودی … » به بعد… حتا زبان و تکنیک ها ی زبانی نیز به ابزار تبدیل شدند ( پانوشته های شینما ی … را بخوانید ) واین آغاز یک افول وحشتناک است که بازخورد آن افسردگی مزمن درحاد می لغزد وخود با دهان استفراق بلع می شود .که ای امان وآه ه ه ه ه که شاعران مرده آثارشان معتبرتراست؟! غافل ازاینکه از این کرباس پیراهن درنمی آید تابر « وتن» تازه پوش کند !.
ویژی گی های ممتاز ومتمایز فراروی ازروایتهای آشنا ؛ غریبه سازی ها درحد تلاش دردگرگونی های نحوی به شکل وحشت آوری دراین آثار ناکامند.که قفقاز و مرزهای ترکمن چای کهنه تراز روایتی است که بربالین شبهای تهران نشسته شعرمی خواند .
در این متن نمی شود از بازیهای زبانی غافل شد اما ضمن غوطه خوردن دریک مرکزیت ویدک کشیدن یک موضوع کاملا عمومی با پشتوانه سیاسی طیف خاص که بیشتر به سخن پراکنی رادیویی می ماند تا یک متن نوشتاری قابل تاویل ، و گفتمان تازه ای هم شکل نگرفت واین گفتمان ها بدلیل آشنایی تاریخی موفق به تولید موضوعات تازه ای هم نشدند وشاید این گویای سست شدن گیاهی است که در باغی هرز نشاء شد ( امروزه که رادیو بی بی سی با ماهیت استعماری کهنه هم مبلغ آن شده است ) . ومحصول آن باد کرده روی دست تلمباره گی عفونتهای مزمن ! که دامن باغبان راهم گرفت. توجه کنید :
« من ایرانی ِهمان ایران ِ مالکِ هزار حالت و یک آل …تم که تا هرهزارمایل، مایل به
چپ و راستش نیست ودراین مستقیم بیم از کسانی که چپ و راست، نامی توی
دریا تابلو می کنند ،ندارد! (۳)»
الزاما این حوادث روزنامه ای که متضمن تامین منافع جریان شناخته شده ی سیاسی است یک گفتمان! سرکوبگر سیاسی در وجه کلان آنرا تداعی وباز یاد می نماید ماهیت شاعرانه ندارند وانگهی خدا بیامرزحضرت«اخوان» که در زمستان هم دیگر دادش درآمده که:
هووووووووووووووووی ! سیاسی بازی بعد از دهه ی هفتاد مجازه؟ اما بنده ی(اخوان) متهم به شعرهای جریانی بودم که حتا در دهه هفتاد از من نامی برده نمی شد !؟ لااقل بگویید سیاوش کسرایی بیاید در خواب این افسانه ! شما بی ما دارید گم می شوید!گم شوید، شدید درگم غرق وخود هم اطلاعتان را گفتید وبخیر می خواهید که بگذرید اما :
این جنجالهای غیر شعری آدم را به یاد حکایتی می اندازد که می گویند :
تاجری به پادشاهی فحش میداد، گزمه ها می آمدند وجنجال می شد وبعد مشتریان فراوانی که دراین فاصله ی زمانی از تجارت خانه ی تاجر خرید می کردند …(حالا دیدین ؟)
این ماجراها دیگر نمی تواند تضمینی برای بقای حضرات درشعر فارسی( بر وزن فیلمفارسی مد نظر نیست ) باشد که نیاز به بازنگری جدی دارند. یک بازنگری جدی واصولی تابه ارتقاء یافته های هفتاد بینجامد . که اینگونه رفتار تنها شعر را فرو می کاهد و بس !
باشد این ریخت وپاشهای ادبیاتی ریزش از شعر وسقوط درورطه ی شکم باره گی تا یک دهه ای یا درصده ی دوهزارو چند بغل بازکند ویک جاهل کلاه مخملی دسته زرد زنجان ازاین طرف عربده بکشد چه فرقی دارد ؟ که توی کلمات عریان نمایی های جنسی دراین متن می کند طلب .
…وباید گریست بر فواحشی که تن می دهند در لزوم گرسنگی وتن وتن هم می کنند در وقت مستی که شما کرده اید در متن عرعرعرعربی …فحش وطن وطن در فرو رفتگی های گردن جناب سرهنگِ در رفته در فرنگ، تا پشت رادیو های وتن وطن …بگیرند سوراخی درموش.
فروریزها
متن چگونه ساحت شاعرانه اش را به زیر می کشد
ردیف کردن الفاظ ملی ، ناسیونالیستی و وانمایه ای ازلمپنیسم درهم آمیخته با شعارهای کلی ودرسطح مانده … وجنس زبان به گونه ایست که تماما برای اجرای مقاصد از پیش تعیین شده گسیل می شوند مثل همین سطر :
« بد کردیم دریای بغل دستِ فارس را که فارسی ست عمان کردیم؟ (۴) »
بااین همه ادعای وطن وطن چگونه پادررکاب ازماگـنده تران گند می زنیدآخر؟اینچنین است که :
روبرو شدن بایک« متن راکد » که سرگردان دور خودش چرخ می زند نشان از عجز ودرماندگی نویسنده درپهنه ی عبور از دهه ای که خوددرآن موجودیت یافت می تواند تلقی گردد دست وپازدن وبه دام گیرهای ارتجاعی ،فرو رفتن ساحت متن را به سایه ی داشداشه پوشها فرو غلطاند : حال قدرت از کدام طرف آب دست داد وراست شد هوای مرزها ی دور…؟شاید جور دیگری هم بگردد!بقولی خدارا چه دیدی ها؟
حالا که فکر می کنم دوباره یادم می آید که چقدر زندگی در فرنگ هزینه در بر داشت ؟
چقدر باید برای عرعرعرعرعربیک سینه چاک بزنیم وبَن دری نه! عربیک برقصی تا مشتریان بلاد خارجه توریست مست کنن ! یا عرعرعربده می کشم که ….گشنمه ؟ وکارتن برای خوابیدن در مترو هم « فیدیو » ای اش بهتراست ؟
حالا که فکر می کنم داش داشداشه ها به این قیافه ی شینما نویش عهد ۷۰ چه خوب می نما پوشد که بچوشند یه لا قبای تازه رفته به فرنگ رو …که یادش بماند از آتش به هیزم تر می کنند دیگرتران!
حالا که فکر می کنم مثل اینه که هنوز کسی به این یارو نگفته بابا یه کمی از گنده های خودت مشاوره بیندازو بعد حکومت کن کیش رو طلب ، تا به این زودی مات نشی یه هوئی ….! آهای ،هشدار ! دهان شمس العماره در قوطی مشتی جفنگ لـُنگ انداخت وتخت برای هرخوابی که دیده ای رزرو نیست .
دوباره یادم هست که فراموش کردم بگویم دوتا لنز برات ازچی باشه؟ کله پاچه های تهران هنوز مزه ی پاریس درادکلن می دهند که داماد هزارخیابان خیالی از پهلویت سرریز است .
دوباره یادم آمد که سکنا دربلاد فرنگ عجب هزینه ای توی جیبمان ریخت و…دیگر چراپاش وای نمی ایستد که لرزیدن زانوی زمین هم ازاین افاده ها بر می گردد ازاین افاده ها خال خالی های توی آبادی های داخله هم کمی بر پاچه های ما گرد می شوند . و فعالین ادبیاتی داخل را متهم به وابستگی می کنند تا لیدر بی بی سی لمیده سکه ای در کف دستشان برهاند !
اما شعرعر عر عر عر … در نفوذ عناصر بیرونی مغلوب است وشعار از سروکول آن بالا رفت وچیزی نمانده جز اینکه از آن سرودی دو رگه در گلو فوت نمایید .
جایی اگرایران کرده اید ایران را چه می کنید که نشسته ایم ما بر گرده اش وشما که خودرا فرو کرده اید در پاریس که راه در خیابان هاش می رانید ایرانید ؟……………..نا تمام
پ ن : (۱) و (۲) و(۳) و(۴) سطر هایی از متن عرعرعربی … علی عبدالرضایی … وبا کمال تاسف به دلیل بهره بردن از الفاظی که شاید به نوعی می توانست دراین متن نباشد از درج آن معذورم که شما خود می دانید: خوابیدن در حیاط خلوت ، با ادبیات بیژامه پوشی ازپس عادت های دیگریست دیگر…
سلام عزیز . من گمان می کنم ملیت در شعر دیگر ملیت نیست و وقتی عبدالرضایی بخواهد از ملیت بگوید من بهت می کنم ( بی آن که بگویم این کار خوب است یا بد )علی دوست من است و شعرهای زیبایی از او خوانده ام اما به همین موازات او آدمی است که به هر قیمتی می خواهد تا ته خط برود چون می داند در کشور ما و در حیطه ی ادبیات و هنر یا روزگار به دیگران این فرصت را نمی دهد و یا این که خود آن ها از ترس تصادف کنار می کشند . او با تکیه بر همین ضعف عمومی پیش می رود و نیمی از نام او از شعر تهی است . متفاوت بودن دغدغه ی اصلی علی بوده و هست و خواهد بود و این برگ برنده ی هر شاعری است به طور بالقوه اما متاسفانه او مدتی است که به تکرار رسیده . این تکرار می توانست به آرامشی سبکی تعبیر شود اما او گمان می کند با مرور شگردهایش و تعویض لباس آن ها می تواند تاریخ را در دهه ی هفتاد متوقف کند .من قبلا هم گفته ام که عبدالرضایی فاقد دیدگاهی تئوریک است و این روزی زمان و زبان شعرش را متوقف خواهد کرد . آیا این همان زمان نیست ؟
جناب آقای استاد بهزاد خواجه تو به کون خودت خندیدی با اون شعرهای وصله ای که هر تیکه ش رو از یه جا برمی داری و ورمی لومبونی و بعد مونتاژکاری ِکیری می کنی تو رو چه به شاعری؟ هنوز باید سالها با کیر علی آقا ور بری حالا تو با گذران چند واحد ادبیات کلاسیک با چند استاد کیری تر از خودت که یک صدم کیر عبدالرضایی درادبیات کلاسیک قد ندارند چنان مدعی شدی که خدای شما در شعر هفتاد رو فاقد دیدگاهی تئوریک می دانی.نکند با اون کتاب کیری باورت شده منتقدی؟ ای امان از دست جماعت نسناس!
آقا یا خانم حضرت علی و دیگرانان! علی عبدالرضایی اگر کسی بوده یا هست که احیانن خواهد بود همیشه ارتشی تک نفری بوده هست خواهد بود پس جوری ننویسید که نزدیک به راههای ناجورنویسی او باشد تا مدعی خیال کند خمره در خلوت خالی کرده ایم ما را که نام در صخره کنده ایم با اینگونه پیغام و پسغام گری وبلاگی کاری نیست
علی سطوتی قلعه:
مسئلهی جنبش پستمدرن آنارشیسم یا یک همچین چیزهایی. قبل ازآن و کلا ً کتاب، کتاب فیگوراتیوی است از این نظر که در یک تورق اینترنتی هم میشود دریافت که ما با یک فیگور مواجه هستیم. با یک تمثال مواجه هستیم. با یک نمود مواجه هستیم بیشتر یعنی آن چیزی که قرار است در آن سطح اولیهی کار با آن درگیر بشویم احتمالاً؛ چیزی به جز شعر است. چیزی هست که هم شعر است و هم چیزی افزون بر شعر. یک چیزی در این کتاب هست که بیشتر از شعر است. حالا هر کدام از این سه گزینه را هر کسی میتواند برای خودش انتخاب بکند. دربارهی این فیگوری که اینجا با آن مواجه هستیم خب میشود صحبت کرد. میشود از این گفت که کتاب سعی کرده پلیژانر باشد. مثلاً در ژانرهای مختلف بنویسد؛ اعم از نامهنگاری، اعم از مانیفست، اعم از شعر و قس علیهذه و میشود دربارهی این قضیه که پلیژانر اصلا ً چقدر میتواند پیشبرنده باشد ایدهاش ــ دستکم در این کتاب ــ. خب من ترجیح میدهم دربارهی این کتاب صحبت نکنم. هرچند که فکر میکنم اصلا ّ یک چنین کتابی تولید میشود تا وقتی دربارهاش صحبت میشود، این صحبت دربارهی چندژانری (پلیژانر) باشد و قطعا ً واکنشهای مختلفی هم خودش درون خودش، تولید میکند. قبل از اینکه منتقد بیرونی بخواهد این واکنش را نشان بدهد قبلا ً خود “راد” هم میتوانست این پیشبینی را داشته باشد که عدهای خواهند گفت این کتاب یک آش شلهقلمکار است و عدهای هم حنجره پاره خواهند کرد دربارهی اینکه «اینک پلیژانر!» و «اینک کتابی که چندرسانهای است و چندوجهی است.» و عدهای هم ندیدهاش میگیرند و این اتفاقها دربارهی کتابهایی از این دست افتاده؛ از قبیل “شینما”ی “علی عبدالرضایی” سوای آن چیزهایی که افشین شاهرودی مطرح کرد در آن نامهی سرگشادهای که نوشته بود آن موقع و گفته بود که او کتاب را به اسم خودش میزند در حالی که قرار ما این بود و این بود و این بود… دربارهی این کتاب هم همین مسئله مطرح است. “سروش سمیعی” یا مثلا ً “مانی محمدی” احتمالا ً یا احیانا ً یا امکانا ً…
تیرداد راد:
در پارانتز بگویم که بله! مانی محمدی هم خیلی دلگیر بود که چرا داری به اسم خودت تمام میکنی و اینها…
علی سطوتی قلعه:
نه! میگویم من دارم به پیشبینیپذیری این کتاب و آن افقی که این کتاب دارد اشاره میکنم…
تیرداد راد:
خب مثلا ً خود افشین شاهرودی آن موقع چه کار کرد؟ مانی (محمدی) چه کار کرد برای این کتاب. من برای مانی فرستادم. تقریبا ً ششماه قبل. اینها (ناتمام من) پیش مشقهای من برای “حیوان” بود و جالبتر این بود که “ناتمام من” و استقبالی که از آن شد، ده برابر حیوان بود و خیلی برای من مسخره است این قضیه. از چه نظر؟ از این نظر مسخره است که متاسفانه مخاطبین امروز ما تا چه حد به دنبال چیزهای سطحی و دم دستی میگردند. حیوان فلسفهاش کامل شده بود. یعنی از بین در حدود چهارصدتا کار انتخاب کرده بودم در حالی که استقبال خوبی از آن نشد. خیلیها میگفتند کارهای خیلی دشواری است. در مقابل کارهایی که همزمان با آن خیلی راحت نوشته بودم را در ناتمام من…
سهند آدم عارف
بعد از اینکه صحبتهای آقای راد تمام شد به این میپردازیم، ضمن اینکه بعدش هم میتوانیم دیالوگ کنیم. گمان میکنم این صحبتها، مناقشهبرانگیز باشند در کل. خوب است به هر حال.
تیرداد راد:
آخر ببینید چه چیزش جالب است. بخش عظیمش را همین مقالات تشکیل میدهد. مقالاتی که دارند اعتراض میکنند و این اعتراضات، خارج از حواشیشان نمیتوانند وجود داشته باشند. با آمدن اولین مقالات میایند در روزنامهی “حیات نو”ی اقتصادی مینویسند که شاعر جوان؛ تیرداد راد شعرش ناشی از سرخوردگیهای اجتماعی است و این آدم عقبافتاده است و در واقع اولین سرکوبشان را اینطوری شروع میکنند.
علی سطوتی قلعه:
چه کسی؟
تیرداد راد:
این مقالات را آقایان داریوش میبدی، سید حمید شریفنیا و داریوش معمار به انضمام مازیار نیستانی آن زمان مینویسند. یعنی حساب کنید که اوج خشم اینها به چه صورت بوده است. ما آمدیم گفتیم برای ما مهم نیست و ادامه میدهیم. چه اهمیتی دارد که شما چه میگویید. نتیجهاش این شد که حکم دادگاه آمد در خانهی من، که آقای راد ما از شما شکایت کردهایم. شما به ما توهین کردهاید. شما کاسهکوزهی ما را به هم زدید.
علی سطوتی قلعه:
چه کسی؟
تیرداد راد:
آقای مظاهر شهامت (البته این کلمه از طرف آقای راد حماقت گفته شد). چون در چنین فضایی (حتا در اینترنت) شما نمیتوانید نفس بکشید. خب آنوقت آمدند یک شیوهی جدید ساختند که خیلی برد هم داشت، یکی از دوستان آمد گفت که تیرداد! اینها این ایده را در پیش گرفتهاند که با سکوت در برابر تو میخواهند کاملا ً شما را منحل کنند. و خواهی نخواهی میبینید که با چنین فضایی جنبش ادبیات میایستد. بعد اینکه میبینید حاشیهها بیتاثیر نبوده.
اما نکته دیگری که گفتی در رابطه با اسم جنبش. که به نظر من اسم بلند و طولانیای است و دیگر به نظر من دوران اسمهای بلند و طولانی گذشته است. حتا دورهی نامگذاریها گذشته. من خودم اعتقاد شخصی خودم “جنبش ادبیات” بود. نه به پستمدرنش اعتقاد داشتم و نه به آنارشیسمش. به هر حال یک روزی پستمدرنیته از بین میرود. من خودم به نظریهی بهمن بازرگان خیلی علاقهمندم پس وقتی من خودم را در غالب یک اسم میگذارم همانطور که … (اینجا هم از طرف آقای راد واژهی احمق بهکار رفت) موسوی اسم خودش را میگذارد پستمدرن و خودش را محدود کرده، تا آخر عمرش باید محدود باشد و بعد که این دوره بگذرد کاملا ً نابود میشود. ولی جنبش ادبیات پستمدرن آنارشیسم سلیقهی روحالله محمدی بود که الان در اوکراین است. اگر بود خودش از این ایده دفاع میکرد. همیشه هم میگفت هر زمان بحثی شد من خودم باید دفاع کنم و معتقد بود به آنارشیستهای ایتالیا که آنها در عین اینکه آنارشیست بودند به یکسری اصلاحات اعتقاد داشتند و این اسم را دارد یدک میکشد که بعدن موضعگیریهای زیادی در مورد آن شد که بعدا ً تبدیل شد به جنبش ادبیات “غیر متعهد”. و من با توجه به اعتقادی که داشتم و بارها به روحالله و سروش هم گفتم. گفتم ما جزء نیستیم. ما عضو یک جامعهی بزرگتر هستیم به نام جامعهی ادبیات. ما میخواهیم جامعهی ادبیات بهتری داشته باشیم. برای همین بود که من خودم آمدم به مطرود اضافه شدم در عین اینکه با جنبش ادبیات غیرمتعهد هم هستم. چرا به خاطر اینکه من شدیدا ً به دنبال این هستم که یک فضای یکپارچه بتوانیم ایجاد بکنیم. اگر چنین فضایی را بتوانیم ایجاد بکنیم، میتوانیم موفق بشویم. چرا موفق میشویم؟ درست است که ما طرز فکرهای متفاوتی داریم ولی ما میتوانیم جدا از هم این کار را بکنیم و با هم کار بکنیم. این خیلی نکتهی مهمی است. تا زمانی که ما جدا از هم کار کنیم و با هم کار نکنیم، همین عوضیهایی که آن دوران میایند چنین تخریبهایی را انجام میدهند به خاطر اینکه نمیخواهند بگذارند کسی بالا برود، تا نانخوردن خودشان متوقف بشود، نمیگذارند سهند عارف بالا بکشد. نمی گذارند آرش اللهوردی خودش را بالا بکشد. نمیگذارند فرزانه مرادی بالا بکشد. نمی گذارند قلعه بالا بکشد. ما نیاز داریم به این قضیه. من پارانتز را میبندم همینجا.
فرهاد اکبرزاده:
وقتی میامدم داشتم به فیگور کلی کار فکر میکردم. یعنی من بدون اینکه بخواهم به ادبیات، بوطیقا و هر نوع شکلی که میتواند در رابطهی بین کلمات ایجاد بشود، فکر کنم ــ که اجبارا ً یا طبق عادت هم این کار را میکنم ــ بیشتر دنبال این میگردم که این دارد چه کار میکند. رفتار کلی کار به صورت یک شخصیت چه شکلی است؟
علی سطوتی قلعه:
خیلی جالب است که من در اول صحبتهایم که فرهاد حضور نداشت در مورد فیگوراتیوبودن این مجموعه صحبت کردم.
فرهاد اکبرزاده:
البته اینها از دو منظر متفاوت است اما خب من روی کتاب فرزانه هم همین بحث را کردم. روی کتاب روحالله محمدی هم بحث فیگوراتیوبودن کردم. اشارهی من یک کنش خیلی خاص است که آن را بخواهم بگویم ضمیمه میشود به بعدش.
چندنفر دارند در یک محل دعوا میکنند. چندتا جوانند. شما هم دارید نگاه میکنید. قصاب هم ایستاده آنجا. این جوانها توی خودشان دارند دعوا میکنند، هی به هم فحش میدهند. قصاب هم ایستاده آنجا. اینها هی فحش میدهند و میخواهند هم را مثلا ً بزنند، آن یکی میگوید ولشکن بابا. اگر بخواهیم به این مسئله به صورت یک سوژهی رفتاری که میتواند به صورت یک سوژه جمع بشود نگاه بکنیم، یکجور دیالکتیک “ژیژکی” میشود. یعنی نفی همزمان کنش.
سهند آدم عارف
نفی در نفی “هگلی “.
فرهاد اکبرزاده:
بله. نفی در نفی هگلی که به نوعی بازی شده با آن و تبدیل شده به نفی درونسوژهای ژیژک. یک نفی خیلی خاص است که در یک مقالهی هفتاد صفحهای این را جمعش کرده است. آن را هم نمیشود بازش کرد چون خیلی چیز پیچیدهای است. فقط این ایدهای که آن سهنفر، یک نفرند و برای این سهنفر شدهاند که بتوانند جلوی همدیگر را بگیرند. یعنی ضد اکتیویتهشدن خود قضیهی سوژه. اینجا آن کنش غیر فعالی که سوژه آنجا دارد، در مقابل آن قصاب و اقتدار بیرونی، یک کنش خیلی خاصی است. اولا ً اینها خیلی راحت میتوانستند رد بشوند که رد نشدهاند. ایستادهاند که دعوا کنند. ولی چیزی که جالب است اینکه ایستادهاند که دعوا کنند، ولی دعوا نمیکنند. اینکه آن فیگوری که دارند، یک فیگور پرخاشگرانه است، در حالهی انضمام و تعهدی که دارد در خودش، برای جلوگیری از برخورد. این کلیت کار را در نظر بگیرید، برای این کار همیشه احتیاج به یک چیزی دارید که در مقابلش موضع بگیرید. قصاب به نظر من خیلی چیز “دخ”ی است. چون هم خیلی نکرهست، و هم میشود زیاد دربارهاش حرف زد. اقتدار محلهی ما از طریق حضور او تولید نمیشود ولی از طریق کنش این افراد آن آدم اقتدار پیدا میکند. یعنی اینجا این کنش خیلی خاص، باعث میشود که نه تنها آن حوضهای که به صورت یک سوژهی سهنفری خاص، یک سوژهی منفعل و اعتراضی؛ پستمدرن ِ آنارشیسم، میتواند ظهور کند بلکه یک آدم بیرونی از آنجا، یک آدم زشت مقتدر آنجا نیرو میگیرد. من کلیت کار را به نوعی در همین حوضه میبینم. یک مفهوم دیگری که به این اضافه میکنم درجه دو بودن کنش است. یعنی این استعاره را در نظر بگیرید به صورت کلی و ضرب کنید در آن چیزی که من میگویم. آن آدمها در آن محل به یک اقتداری میرسند چون پرسشی که دارند از قصاب محل است. یا سهمخواهی چیز خوبی بود که گفت. کل کنش سیاسی متنش مربوط به همین سهمخواهیاش است. حتا به صورت خیلی کلی در همین خردهروایتی که داشتیم. آن سهمخواهی همیشه وجود دارد. این سهمخواهی نه بر اساس کیفیت، قدرت، اقتدار، بلکه تنها بر اساس اثبات حضور است؛ «چون در آن عصر ما آنجا بودیم و میخواستیم دعوا کنیم ولی دعوایی نشد!» چرا نشد؟ نگذاشتیم خودمان، دعوا بشود. حالا به کل قضیه اینطوری نگاه میکنند: ما سهم میخواهیم چون هستیم. سهمی که ما میخواهیم درجهی دو است. یعنی بخشی از سهم را میخواهیم. بخشی از آن وضعیت کلی را میخواهیم. پس در حاشیهبودن را میپذیریم، به مثابهی آن وضعیتی که برای خودمان انتخاب کردهایم. چون ما جوانهای محل هستیم. ما اینجا هستیم. حق آب و گل داریم. چون داریم کار میکنیم، این همه متن تولید کردهایم و از این متنها هم خواندهایم و در متنمان هم میاوریم. همهی اینها را جمع میکنی در آن وضعیت، این درجه دو بودن را ضرب میکنیم در آن. پس ما میاییم یکسری آدم انتخاب میکنیم ــ مثل عبدالرضایی ــ که له یا بر علیهشان بخواهیم حرف بزنیم. نقش قصاب را خیلی راحت میشود به او داد. چون آدمی است که بالاخره آن عنصر شر بودنش و “نادخ” بودنش را میبینند همه. اگر بخواهیم بحث کیفیت را بکنیم یک بحثی دارد در کارهایش. بحث شخصی و پرسونایی را اگر بکنیم یک بحث جالبی دارد. در کلیت حضور این آدم در متن و خارج از متن. بعد یک چیز دیگری مطرح میشود. اینکه ما سهمخواهیمان بر اساس یک عنصر کیفی است. یعنی ما فکر میکنیم که چیزهایی که بیرون هستند شلمشوربا است، ما با یک نگاه خیلی کلیتر و خیلی قویتر میتوانیم این اقتدار را به هم بریزیم و خودمان به نحوی به جایش بنشینیم. ولی یک چیزی هست؛ بدون درگیری. چون همیشه یکی از ما جلوی آن یکی بایستد یا به نوعی این مسئله را که هر لحظه میشود مطرحش کرد را مطرح کند که: خب که چه بشود. یعنی آن کنش نیهیلیستی را در نظر بیاورید و به آن وضعیت اضافه کنید که در نهایت به داد اکتیویتهشدن خود کنش میرسد. یعنی به داد من میرسد که من الان خودم را در یک شرطبندی قرار بدهم و بروم در سرما بایستم. چون در آخرین جمله میتوانم به خودم بگویم “که چی بشه؟”. چون این “که چی بشه؟” در ذات خود این مسئله هست… همهی این سوژه را جمع کنید در این کتاب. بحث آنارشیسم فکر میکنم اگر کلی نگاه کنیم و کاری به ایتالیایی و فرانسوی و فلان… بودنش نداشته باشیم، بحث تاریخیگری را به صورت کلی حذف کنیم و به معنای استراتژیاش فکر کنیم؛ آنارشی همیشه به دنبال لغو اقتدار بیرونی به نفع اقتدار درونی است. ولی من در این متن هیچ اقتدار درونیای را نمیبینم. چون همیشه آن حضور تهدیدگر قصاب یا یک شبهقصاب درجه دو در آن وجود دارد. این متن نمیآید بگوید همهی متنها یک طرف، من هم یک طرف. اگر آنطوری میگفت من میآمدم پشت سرش نماز میخواندم. ولی او میگوید اینها دارند کار میکنند، بیرونمرزیها هم هستند و حالا ما هم هستیم ولی خب کجا هستیم؟ بحث اصلی قضیه هم این است که ما هستیم. این سوژهمندیاش، سوژهمندی منفردی نیست. درجهی دو است. ما میشود. وقتی شما به قول آن کیرکگور ِ خیلی نمیدانم حالا…
سلام بر استاد عبدالرضایی که همه موفقیت هایم را مدیون اویم.من از شما یادگرفته ام سوال کنم و همین پیجویی و پیگیری باعث شده که حالا با توجه به شیوه های تدریسی شما در بهترین دانشگاه قبرس تدریس کنم گفتم تا خوشحالتان کرده باشم. اما جناب شاعر جدای از قدرت کلمات شعری تان و هوشی که در شما سراغ دارم باید بگویم که سرودن این شعر از شما بعید بود.برخلاف گفته های خودتان درباره پسامارکسیزم و اشاره مدامتان بر اصالت گفتمان رزا لوکزامبورگی، باید بگویم این شعرتان کاملا در خدمت ناسیونالیزم و دیکتاتوری پرولتاریا ست که تفاوتی با دمکراسی سوسیالیستی ندارد زیرا دمکراسی سوسیالیستی چیزی نیست که تنها پس از پایهگذاری اقتصاد سوسیالیستی در سرزمینی موعود آغاز شود دموکراسی نوعی عیدی و پاداش نیست که بهموقع فقط به مردم محترمی که وفادارانه از مشتی دیکتاتور سوسیالیست پشتیبانی کردهاند تقدیم شود. دموکراسی سوسیالیستی همزمان با سرآغاز نابودی حاکمیت طبقاتی و ساختمان سوسیالیسم پا میگیرد و درست در لحظهای که حزب سوسیالیست به قدرت سیاسی دست مییابد آغاز میشود. دمکراسی سوسیالیستی عین دیکتاتوری پرولتری است
!!! اصلا بقول خودتان درباره ناسیونالشووینیسم که می گفتیدهر کشوری در طول زمان گوشهای از سرزمین اصلی خودرا از دست داده است که ضمیمه کشوری دیگر شده است و اگر ناسیونالیسم بر زندهگی سرزمین اصلی مسلط شود، جنگ با همسایه اجتنابناپذیر خواهد بود، زیرا ناسیونالیسم تنها حاضر است با تفنگ حرف بزند حالا خودتان مروج ناسیونالیسم پارسی شده اید چرا!؟ شما خوب می دانید که اگر ناسیونالیسم در یک کشور زنده شود چون مردم را به شور و هیجان در میآورد بهزودی فراگیر میشود و تقویت آن زحمتی ندارد حالا خودتان دارید همان می کنید که پیش تر از آن انزجار داشتید؟ من کلمه به کلمه هرمافرودیتان را دنبال کرده ام و جدای از خشونت سکچوآلی که درآن موجود است و عصبانیت حزبی بسیار پهلوهای فلسفی و سیاسی اش را دوست داشته ام اما در این شعر قضیه فرق می کند امیدوارم این شعر را واقعن پیش از هرمافرودیت نوشته باشید وگرنه باید بگویم که ذهنیت بزرگ شما را ما مفت از دست داده ایم ای مرگ بر جمهوری اسلامی که نخبه های ما را چنین حیران و آواره کرده است.دستتان را می بوسم
دکتر رضا شایسته
vay che shere bi adabo khasheni vah vah vah
سلام به شاعر محبوبم علی عبدالرضایی که مدتی است یک شعر مودبانه ازش نشنیدم می شه کمی از کلمات کاف دار در شعر کمتر یا اصلا استفاده نکنید جوری شده که وقتی شعرهایت را می خوانم شوهرم از دستم عصبانی می شود به خدا به ما هم رحم کنید کمی آرامتر بروید که ما هم بیاییم قربانتان
علی از حالت پسرانه دیگه خارج شدی اگه این عکست گریم نداشته باشه و خودت رو مسن نکرده باشی باید گفت که دیگه حسابی مرد شدی و حسابی سکسی…
به نظر من فرق علی عبدالرضایی با بقیه شاعران معاصر این است که علی بجای اینکه مثل بقیه کیری بنویسد واقعا با کیرش می نویسد. یعنی وقتی که برای کسی راست می کند دیگر فکر نمی کند که این به صلاح خودش و مردم است یا آیا باعث خوشآمد جامعه ادبی می شود یا نه بلکه فوری می کند و دم را غنیمت می شمارد حالا هم حکایت عرب کنی شاعر است …خوش بگذره
سلام .غم غربت داری یا نه ؟اینها نمی دانند کسی که در جغرافیای گذشته تنفس نمی کند بالاجبار وطن برایش مهم است .پیشنهاد می کنم در رشته زبانهای باستانی بخصوص پهلوی و سانسکریت ادامه تحصیل کنی . بدان ۴۰ که گذشت دیگر خواندن فروید لذتی ندارد . …
سلام .غم غربت داری یا نه ؟اینها نمی دانند کسی که در جغرافیای گذشته تنفس نمی کند بالاجبار وطن برایش مهم است .. بدان ۴۰ که گذشت دیگر خواندن فروید لذتی ندارد . …
“و استانبول که عاشقِ دولِ تهران است
سبز ِ غرب نوازش را خاموش کرده سینه بندش را باز میکند
که بعدِِ از چراغ ِغریب نوازی هر دو پستانش ایرانی کند بازی
دوباره این گربه شیر خواهد شد
و باکوی کوچههای آذری را پارس می کند که در خود ایران کند سر دهد این نخ به نخجوان و جوانی نکند با قفقازحاضرکند این راز درمحضر ِسمرقند و از بخارا دوباره بردارد هرات را که از دهات خسته شد
همه با هم بنام ایران سند میخورند باز
دوباره شیر میشود این گربه که دیوارهای ِ قدبلندش موش دارد”
بابا امپریالیسم! این شعر چقدر براشون آب خورد؟
من با نظرات کاملا” اندیشمندانه جناب آقای محمدرضا محمدی عاملی کاملا” موافقم وکمال تشکر را از ایشان به خاطر ارائه مطالب درخور فهم ,فهیمان دارم.
متاسفم برای شما ها که هرزه گی را تا بی نهایت کشاندید..به این اراجیف هم می گید شعر…خاک بر سر همه شما بی غیرت ها کنند که مسائل زیر شکمتان را وارد به اصطلاح شعر یا جفنگیاتتان می کنید.
دستت درد نکند
جای خالی چنین شعری مدتها بود که احساس می شد. مخصوصا وقتی با صدای گرم شاعر شنیده شود شور وملاحتش از وصف خارج است
فایلهای صوتی این شعرها کامل نیست چرا؟
همه چیز در شباهت از مدار میافتد / یدالله رویایی
عبدالرضایی؛ این مردم جغرافیا نمیدانند
میخی، دوستِ من میخاَت کردهاند به سردرِ بقالی و افتادهای وتا چه اندازه شبیه، به هرچه، جز آنچه شعر است. و من تنها شباهت میبینم، آنهم در روزهایی شبیه و آدمهایی شبیه. میان خلیجِ تو و… تو شاعری بلانسبت پس چرا درز گرفتهای خودت را شعرت را و باز هم شبیه شدهای. چهقدر شبیه. اینجا بهانه برایِ خیاطی بسیار است، اما آنجا گمان نمیکنم. با اینهمه تمام گناه به گردنِ تو نیست آخر اینروزها دیگر زیرِ شاعری هم بهانهای بهدست نمیدهد به رودهدرازی گناه تو نیست همه چرا که من نیز همآوایاَم با آن نیمشاعر بدلی؛ پگاه احمدی که « من هرچه درد میکنم از پارسیست » اما آخر زیرِ شعر چرا احمدی نژاد؟ شاعر؛ تو معنا به معنا میدهی، معنا از معنا گرفتهای؛ میدانی که چه میگویم هر چند نمیدانی که چه میکنی. سرِ آن ندارم سر این قصه باز کنم که عبدالرضایی یعنی جناس و گاه شعر، زیرا سمپاتهایِ « پاریس در رنو » به دست بی دفعالوقت همچنان گیج زبان بازی انگار که خر به گلدسته دیدهاند هوکنان مرا به آنجای بارت و سوسور حواله میدهند. و مثل همیشهی ایرانیت فرصت نیست تا ربط رمبو را به عبدالرضایی پرسید یا اینکه چگونه میتوان این همه دلیل بیدلیل آورد که آری منهم خیار دارم. آخر دوست عزیز ایران بیصاحب است، شعرش نیز اما اینکه دلیل نمیشود مزخرف بگوییم. به قول گوته تو در راه باش آنوقت گم شو اما نه اینجا، نه بیجا. من نمیدانم چه تفاوت است میان دفاع جانانهی سعدی از ناموس دین با جِر خوردن جنابعالی بر سر مرزهایِ بیکرانهی ایران زمین !!!!!! مرد جوان اگر روزی لحظهایت از دست نشئهجات آنطرفی دررفت خوب نگاه کن: دختر ایرانی در زیر پای همین ایران زمینِ شما؛ دبی بارکد میخورد بی تکانِ آب از آب و خیابانهای ایرانی هرروز حشریتر از دیروز. اگر من و تو« لایِ فیلمهای هندی دنبالِ یک سینهی لخت میگشتیم » امروزیها از صدقه سر این همه وضوح تصویر دست به کیر بیشتر مواقع کونِ خواهرشان را با کونِ پاملا اندرسون اشتباه میگیرند. گازانووای شعر ایران ایران همان گهی بوده که هست و همان گهی هست که بوده و تو اگر خیلی نگران نام خلیجات هستی دیگر چه نیاز به شعر چه نیاز به این همه کیر و تیر، هزینهی عیاشی یک هفتهات را پس بینداز، بلیطی بخر بیا به ساحل خلیجاَت و بر سر این عربهای خیلی خیلی بد عربده بکش، اگر نشنیدند پروانه شنا کن تا شارجه و آنها را هم مثل ما از وجود فرزندان رستم بر فرازشان در ایران آگاه کن خدا را چه دیدهای شاید شنیدند. راستی گفتم شنیدن راستی بهتر نیست نصیحت آنتیگونه وارِ صاحب سابقاَت را بهگوش گیری شاید هنوز دیر نباشد برایِ ریاضیدان شدن. و گفتم صاحب، راستی شاید هم نام زنانه این جغرافیایِ بیصاحب است که هوش از سرت برده. از قرار دختران آنجا آنگونه نخوابیدهاند که ملکالشعرای ما خوشباشیده باشد و هوایِ اینجا باز هم هواییاَت کرده. شاید هم بهعکس پس از فتح تمام برجستگیها و فرورفتهگیها نوستالژی خلیج تو را هم شاشیده با این خیال که شاش کف کرده بشاش در دل این خلیج مبادا پروستات بگیری. پسرک مهربان اگر میشد با و بی کاندوم و کفی، زرورقی هرویین و یک لیوان برندی رویِ زنان دنیا وارو زد و گفت که مناَم فاتح بیشک فتحعلیشاه کلمبوس است. ای بدیل نیما بدان در این ناکجاآباد، با این مزخرفات آنهم میان این جماعت شجریانزده و گوشی بهدست تنها چند روزی میشوی علمکشِ جمعیتِ مشنگان پررو که در ائتلاف با حرامزادهها دستی دراز دارند و البته قاتقی برایِ نانِ تمام اخبار گویان آبریزگاهِ دولتی که از تو بسی شاعرترند چون به خلیجاَت میگویند خلیج همیشه فارس و از قضا این نام را بر گردهی مسابقات فوتبال در ایران نیز کندهاند. تنها امامزادهای علم کردهای بی سیدی کپک زده. عزیزکم این جماعت را وامدارِ نامی نکن که نیست. تو اگر نام میخواهی اگر حادثه میخواهی دست کن انبان جمهوری اسلامی کشورت، پر است از فاجعه، خون و گه با اسانس آیتالکرسی. نمیدانم یعنی سی سال کثافت و بدی نام نیست، اگر نام میخواهی خاوران بس است تا ملتی الیالابد شرمنده کند آنجا که هنوز از ضجه و جنازه سر آماس دارد. اگر میخواهی این مستراح را بههم بزنی جسارتن کمی خایه کن تا بویاَش بیش از این بهسر بنشیند شاید شاعر ما را هم خفه. عبدالرضایی نیک میداند کمینه میانِ زبانِ مادریش بهانه زیاد است برایِ ریدن به دهان. میخواهی همه چیز را بگویی که چه؟ اما چه میشود کرد پارسی زیادهگوست و پرمدعا و شاعراناَش پارس کنان اضافات وصف میکنند که ای ملت چه نشستهاید خلیج فارس را کردهاند عرب، حالا مناَش میکنم پارسی به پارسی.
. بد نیست آنجا ای ایران هم بخوانی تا همه بدانند چهقدر مادرت دوستداشتنیست. اصلن بیا به تخت رستم پهلویزبان و پارسی خوان به نیایش زرتشت، و یشتا بخوان و به سوشیانت بگو خود این کسکشهای حرامزاده را پایین بکشد، بگو که دست من گیر است به اوستاست، به کیر است، به سیگار و زرورق.
شاعر افسردهگی، در این فاضلاب که از قضا نام زادگاه هردویِ ماست. سی سال است آنقدر کثافات قزوه و امینپور را چپاندهاند به آدم که یادش برفت آدم است اینجا آنقدر بیدلهره آدم میکشند و با اشتیاق بولوتوس میکنند و ثبت تا نکند تکرار برنامه از کف دهند. هم اینجا آدمهایش مثل شاعرهایش سرگیجهاَند ؛ آنقدر که پربها هزینه میکنند. آنقدر هزینه میکنند که جغرافیا نمیدانند و از یاد میبرند حتا نشانی سوراخ زنشان مثل همسایهی ما که به دریای خزر میگوید عمان و میگماند آمریکا پایتخت کشور ژاپون است و ژاپون همانجاست که هم پول مفت زیاد است و هم زنهاش میمیرند برایِ پشم و پیلی مرد ایرانی، از بس که بی پشماَند این مردانِ ژاپونی. و صد البته که دبی کشوریست و نه شهری بزرگ پر از کس روسی؛ آنهم مفت !!!!
راستی که حکایتیست ایرانیت هم برای خودش، نشئه به جنگ نشنال جیوگرافی رفتن ما تنها طلبِ شرافت نداشته از هرویین میکنیم. شاعر باشی و بیشبیه….
علی رضا تبریزی اردیبهشت هشتاد و هفت
مهربان یار!
بوسه هایم نثار دست تو و قلم ات
این نوشته ها همه شان بوی پارس را می دهد….نمی گویم ایران ….که ویرانی بیش نیست
حرفی نیست که بشوى گفت…. که تو خود گفتنی ها را گفتی …نه ! که در سفتی…..
بوسه هایم نثار دست تو و قلم ات
خلیج فارس همیشه هرگز عوض نمی شه
ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هستییییییییییییییییمممممم
ما هستیم
تا روز آزادی
با درود و سلام
من تا حالا اینجا هیچ کامنتی نگذاشتم ولی از کسی که زحمت این متن طولانی مرا برای درج در این وب کشیده متشکرم . دست مریزاد عزیز . بااحترام هجووووووووووم