<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: خلیج ِ عرعرعربی بی بی بی همه چیز!؟</title>
	<atom:link href="http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/</link>
	<description>ممکنِ ادبیات</description>
	<lastBuildDate>Sun, 04 Oct 2009 14:54:38 -0500</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: احسان مهدیان</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/comment-page-1/#comment-1428</link>
		<dc:creator>احسان مهدیان</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/#comment-1428</guid>
		<description>با درود و سلام

من تا حالا اینجا هیچ کامنتی نگذاشتم ولی از کسی که زحمت این متن طولانی مرا برای درج در این وب کشیده متشکرم . دست مریزاد عزیز . بااحترام هجووووووووووم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با درود و سلام</p>
<p>من تا حالا اینجا هیچ کامنتی نگذاشتم ولی از کسی که زحمت این متن طولانی مرا برای درج در این وب کشیده متشکرم . دست مریزاد عزیز . بااحترام هجووووووووووم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: بیتا</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/comment-page-1/#comment-1407</link>
		<dc:creator>بیتا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/#comment-1407</guid>
		<description>خلیج فارس همیشه   هرگز عوض نمی شه
ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هستییییییییییییییییمممممم
ما هستیم
تا روز آزادی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خلیج فارس همیشه   هرگز عوض نمی شه<br />
ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هستییییییییییییییییمممممم<br />
ما هستیم<br />
تا روز آزادی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: اشو پوریا</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/comment-page-1/#comment-737</link>
		<dc:creator>اشو پوریا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/#comment-737</guid>
		<description>مهربان یار!
بوسه هایم نثار دست تو و قلم ات 
این نوشته ها همه شان بوی پارس را می دهد....نمی گویم ایران ....که ویرانی بیش نیست
حرفی نیست که بشوى گفت.... که تو خود گفتنی ها را گفتی ...نه ! که در سفتی.....
بوسه هایم نثار دست تو و قلم ات</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مهربان یار!<br />
بوسه هایم نثار دست تو و قلم ات<br />
این نوشته ها همه شان بوی پارس را می دهد&#8230;.نمی گویم ایران &#8230;.که ویرانی بیش نیست<br />
حرفی نیست که بشوى گفت&#8230;. که تو خود گفتنی ها را گفتی &#8230;نه ! که در سفتی&#8230;..<br />
بوسه هایم نثار دست تو و قلم ات</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: علی‌رضا تبریزی</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/comment-page-1/#comment-423</link>
		<dc:creator>علی‌رضا تبریزی</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/#comment-423</guid>
		<description>همه چیز در شباهت از مدار می‌افتد / یدالله رویایی
عبدالرضایی؛ این مردم جغرافیا نمی‌دانند

میخی، دوستِ من میخ‌اَت کرده‌اند به سردرِ بقالی و افتاده‌ای وتا چه اندازه شبیه، به هرچه، جز آن‌چه شعر است. و من تنها شباهت می‌بینم، آن‌هم در روزهایی شبیه و آدم‌هایی شبیه. میان خلیجِ تو و... تو شاعری بلا‌نسبت پس چرا درز گرفته‌ای خودت را شعرت را و باز هم شبیه شده‌ای. چه‌قدر شبیه. این‌جا بهانه برایِ خیاطی بسیار است، اما آن‌جا گمان نمی‌کنم. با این‌همه تمام گناه به گردنِ تو نیست آخر این‌روزها دیگر زیرِ شاعری هم بهانه‌ای به‌دست نمی‌دهد به روده‌درازی گناه تو نیست همه چرا که من نیز هم‌آوای‌اَم با آن نیم‌شاعر بدلی؛ پگاه احمدی که « من هرچه درد می‌کنم از پارسی‌ست » اما آخر زیرِ شعر چرا احمدی نژاد؟ شاعر؛ تو معنا به معنا می‌دهی، معنا از معنا گرفته‌ای؛ می‌دانی که چه می‌گویم هر چند نمی‌دانی که چه می‌کنی.  سرِ آن ندارم سر این قصه باز کنم که عبدالرضایی یعنی جناس و گاه شعر، زیرا سم‌پات‌هایِ « پاریس در رنو » به دست بی دفع‌الوقت ‌هم‌چنان گیج زبان بازی انگار که خر به گل‌دسته دیده‌اند هو‌کنان مرا به آن‌جای بارت و سوسور حواله می‌دهند. و مثل همیشه‌ی ایرانیت فرصت نیست تا ربط رمبو را به عبدالرضایی پرسید یا این‌که چگونه می‌توان این همه دلیل بی‌دلیل آورد که آری من‌هم خیار دارم. آخر دوست عزیز ایران بی‌صاحب است، شعرش نیز اما این‌که دلیل نمی‌شود مزخرف بگوییم. به قول گوته تو در راه باش آن‌وقت گم شو اما نه این‌جا، نه بی‌جا. من نمی‌دانم چه تفاوت است میان دفاع جانانه‌ی سعدی از ناموس دین با جِر خوردن جناب‌عالی بر سر مرزهایِ بی‌کرانه‌ی ایران زمین !!!!!! مرد جوان اگر روزی لحظه‌ای‌ت از دست نشئه‌جات آن‌طرفی در‌رفت خوب نگاه کن: دختر ایرانی در زیر پای همین ایران زمینِ شما؛ دبی بارکد می‌خورد بی‌ تکانِ آب از آب و خیابان‌های ایرانی هرروز حشری‌تر از دیروز. اگر من و تو« لایِ فیلم‌های هندی دنبالِ یک سینه‌ی لخت می‌گشتیم » امروزی‌ها از صدقه سر این همه وضوح تصویر دست به کیر بیشتر مواقع کونِ خواهرشان را با کونِ پاملا اندرسون اشتباه می‌گیرند. گازانووای شعر ایران  ایران همان گهی بوده که هست و همان گهی هست که بوده و تو اگر خیلی نگران نام خلیج‌ات هستی دیگر چه نیاز به شعر چه نیاز به این همه کیر و تیر،  هزینه‌ی عیاشی یک هفته‌ات را پس بینداز، بلیطی بخر بیا به ساحل خلیج‌اَت و بر سر این عرب‌های خیلی خیلی بد عربده بکش، اگر نشنیدند پروانه شنا کن تا شارجه و آن‌ها را هم مثل ما از وجود فرزندان رستم بر فرازشان در ایران آگاه کن خدا را چه دیده‌ای شاید شنیدند. راستی گفتم شنیدن راستی بهتر نیست نصیحت آنتی‌گونه وارِ صاحب سابق‌اَت را به‌گوش گیری شاید هنوز دیر نباشد برایِ ریاضی‌دان شدن. و گفتم صاحب، راستی شاید هم نام زنانه این جغرافیایِ بی‌صاحب است که هوش از سرت برده. از قرار دختران آن‌جا آن‌گونه نخوابیده‌اند که ملک‌الشعرای ما خوش‌باشیده باشد و هوایِ این‌جا باز هم هوایی‌اَت کرده. شاید هم به‌عکس پس از فتح تمام برجستگی‌ها و فرورفته‌گی‌ها نوستالژی خلیج تو را هم شاشیده با این خیال که شاش کف کرده بشاش در دل این خلیج مبادا پروستات بگیری. پسرک مهربان اگر می‌شد با و بی کاندوم و کفی، زرورقی هرویین و یک لیوان برندی رویِ زنان دنیا وارو زد و گفت که من‌اَم فاتح بی‌شک فتح‌علی‌شاه کلمبوس است. ای بدیل نیما بدان در این ناکجاآباد، با این مزخرفات آن‌هم میان این جماعت شجریان‌زده و گوشی به‌دست تنها چند روزی می‌شوی علم‌کشِ جمعیتِ مشنگان پررو که در ائتلاف با حرامزاده‌ها  دستی دراز دارند و البته قاتقی برایِ نانِ تمام اخبار گویان آبریزگاهِ دولتی که از تو بسی شاعرترند چون به خلیج‌اَت می‌گویند خلیج همیشه فارس و از قضا این نام را بر گرده‌ی مسابقات فوتبال در ایران نیز کنده‌اند. تنها امام‌زاده‌ای علم کرده‌ای بی سیدی کپک زده. عزیزکم این جماعت را وام‌دارِ نامی نکن که نیست. تو اگر نام می‌خواهی اگر حادثه می‌خواهی دست کن انبان جمهوری اسلامی کشورت، پر است از فاجعه، خون و گه با اسانس آیت‌الکرسی. نمی‌دانم یعنی سی سال کثافت و بدی نام نیست، اگر نام می‌خواهی خاوران بس است تا ملتی الی‌الابد شرمنده کند آن‌جا که هنوز از ضجه‌ و جنازه سر آماس دارد. اگر می‌خواهی این مستراح را به‌هم بزنی جسارتن کمی خایه کن تا بوی‌اَش بیش از این به‌سر بنشیند شاید شاعر ما را هم خفه. عبدالرضایی نیک می‌داند کمینه میانِ زبانِ مادری‌ش بهانه زیاد است برایِ ریدن به دهان. می‌خواهی همه چیز را بگویی که چه؟ اما چه می‌شود کرد  پارسی زیاده‌گو‌ست و پرمدعا و شاعران‌اَش پارس کنان اضافات وصف می‌کنند که ای ملت چه نشسته‌اید خلیج فارس را کرده‌اند عرب، حالا من‌اَش می‌کنم پارسی به پارس‌ی. 
. بد نیست آن‌جا ای ایران هم بخوانی تا همه بدانند چه‌قدر مادرت دوست‌داشتنی‌ست. اصلن بیا به تخت رستم پهلوی‌زبان و پارسی خوان به نیایش زرتشت، و یشتا بخوان و به سوشیانت بگو خود این کس‌کش‌های حرامزاده را پایین بکشد، بگو که دست من گیر است به اوستاست، به کیر است، به سیگار و زرورق. 
شاعر افسرده‌گی، در این فاضلاب که از قضا نام زادگاه هردویِ ماست. سی سال است آن‌قدر کثافات قزوه و امین‌پور را چپانده‌اند به آدم که یادش برفت آدم است این‌جا آن‌قدر بی‌دلهره آدم می‌کشند و با اشتیاق بولوتوس می‌کنند و ثبت تا نکند تکرار برنامه از کف دهند. هم این‌جا آدم‌هایش مثل شاعرهایش سرگیجه‌اَند ؛ آن‌قدر که پربها هزینه می‌کنند. آن‌قدر هزینه می‌کنند که جغرافیا نمی‌دانند و از یاد می‌برند حتا نشانی سوراخ زن‌شان مثل همسایه‌ی ما که به دریای خزر می‌گوید عمان و می‌گماند آمریکا پایتخت کشور ژاپون است و ژاپون همان‌جاست که هم پول مفت زیاد است و هم زن‌هاش می‌میرند برایِ پشم و پیلی مرد ایرانی، از بس که بی پشم‌اَند این مردانِ ژاپونی. و صد البته که دبی کشوری‌ست و نه شهری بزرگ پر از کس روسی؛ آن‌هم مفت !!!!  
راستی که حکایتی‌ست ایرانیت هم برای خودش، نشئه به جنگ نشنال جیوگرافی رفتن ما تنها طلبِ شرافت نداشته‌ از هرویین می‌کنیم. شاعر باشی و بی‌شبیه....

علی رضا تبریزی اردیبهشت هشتاد و هفت</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همه چیز در شباهت از مدار می‌افتد / یدالله رویایی<br />
عبدالرضایی؛ این مردم جغرافیا نمی‌دانند</p>
<p>میخی، دوستِ من میخ‌اَت کرده‌اند به سردرِ بقالی و افتاده‌ای وتا چه اندازه شبیه، به هرچه، جز آن‌چه شعر است. و من تنها شباهت می‌بینم، آن‌هم در روزهایی شبیه و آدم‌هایی شبیه. میان خلیجِ تو و&#8230; تو شاعری بلا‌نسبت پس چرا درز گرفته‌ای خودت را شعرت را و باز هم شبیه شده‌ای. چه‌قدر شبیه. این‌جا بهانه برایِ خیاطی بسیار است، اما آن‌جا گمان نمی‌کنم. با این‌همه تمام گناه به گردنِ تو نیست آخر این‌روزها دیگر زیرِ شاعری هم بهانه‌ای به‌دست نمی‌دهد به روده‌درازی گناه تو نیست همه چرا که من نیز هم‌آوای‌اَم با آن نیم‌شاعر بدلی؛ پگاه احمدی که « من هرچه درد می‌کنم از پارسی‌ست » اما آخر زیرِ شعر چرا احمدی نژاد؟ شاعر؛ تو معنا به معنا می‌دهی، معنا از معنا گرفته‌ای؛ می‌دانی که چه می‌گویم هر چند نمی‌دانی که چه می‌کنی.  سرِ آن ندارم سر این قصه باز کنم که عبدالرضایی یعنی جناس و گاه شعر، زیرا سم‌پات‌هایِ « پاریس در رنو » به دست بی دفع‌الوقت ‌هم‌چنان گیج زبان بازی انگار که خر به گل‌دسته دیده‌اند هو‌کنان مرا به آن‌جای بارت و سوسور حواله می‌دهند. و مثل همیشه‌ی ایرانیت فرصت نیست تا ربط رمبو را به عبدالرضایی پرسید یا این‌که چگونه می‌توان این همه دلیل بی‌دلیل آورد که آری من‌هم خیار دارم. آخر دوست عزیز ایران بی‌صاحب است، شعرش نیز اما این‌که دلیل نمی‌شود مزخرف بگوییم. به قول گوته تو در راه باش آن‌وقت گم شو اما نه این‌جا، نه بی‌جا. من نمی‌دانم چه تفاوت است میان دفاع جانانه‌ی سعدی از ناموس دین با جِر خوردن جناب‌عالی بر سر مرزهایِ بی‌کرانه‌ی ایران زمین !!!!!! مرد جوان اگر روزی لحظه‌ای‌ت از دست نشئه‌جات آن‌طرفی در‌رفت خوب نگاه کن: دختر ایرانی در زیر پای همین ایران زمینِ شما؛ دبی بارکد می‌خورد بی‌ تکانِ آب از آب و خیابان‌های ایرانی هرروز حشری‌تر از دیروز. اگر من و تو« لایِ فیلم‌های هندی دنبالِ یک سینه‌ی لخت می‌گشتیم » امروزی‌ها از صدقه سر این همه وضوح تصویر دست به کیر بیشتر مواقع کونِ خواهرشان را با کونِ پاملا اندرسون اشتباه می‌گیرند. گازانووای شعر ایران  ایران همان گهی بوده که هست و همان گهی هست که بوده و تو اگر خیلی نگران نام خلیج‌ات هستی دیگر چه نیاز به شعر چه نیاز به این همه کیر و تیر،  هزینه‌ی عیاشی یک هفته‌ات را پس بینداز، بلیطی بخر بیا به ساحل خلیج‌اَت و بر سر این عرب‌های خیلی خیلی بد عربده بکش، اگر نشنیدند پروانه شنا کن تا شارجه و آن‌ها را هم مثل ما از وجود فرزندان رستم بر فرازشان در ایران آگاه کن خدا را چه دیده‌ای شاید شنیدند. راستی گفتم شنیدن راستی بهتر نیست نصیحت آنتی‌گونه وارِ صاحب سابق‌اَت را به‌گوش گیری شاید هنوز دیر نباشد برایِ ریاضی‌دان شدن. و گفتم صاحب، راستی شاید هم نام زنانه این جغرافیایِ بی‌صاحب است که هوش از سرت برده. از قرار دختران آن‌جا آن‌گونه نخوابیده‌اند که ملک‌الشعرای ما خوش‌باشیده باشد و هوایِ این‌جا باز هم هوایی‌اَت کرده. شاید هم به‌عکس پس از فتح تمام برجستگی‌ها و فرورفته‌گی‌ها نوستالژی خلیج تو را هم شاشیده با این خیال که شاش کف کرده بشاش در دل این خلیج مبادا پروستات بگیری. پسرک مهربان اگر می‌شد با و بی کاندوم و کفی، زرورقی هرویین و یک لیوان برندی رویِ زنان دنیا وارو زد و گفت که من‌اَم فاتح بی‌شک فتح‌علی‌شاه کلمبوس است. ای بدیل نیما بدان در این ناکجاآباد، با این مزخرفات آن‌هم میان این جماعت شجریان‌زده و گوشی به‌دست تنها چند روزی می‌شوی علم‌کشِ جمعیتِ مشنگان پررو که در ائتلاف با حرامزاده‌ها  دستی دراز دارند و البته قاتقی برایِ نانِ تمام اخبار گویان آبریزگاهِ دولتی که از تو بسی شاعرترند چون به خلیج‌اَت می‌گویند خلیج همیشه فارس و از قضا این نام را بر گرده‌ی مسابقات فوتبال در ایران نیز کنده‌اند. تنها امام‌زاده‌ای علم کرده‌ای بی سیدی کپک زده. عزیزکم این جماعت را وام‌دارِ نامی نکن که نیست. تو اگر نام می‌خواهی اگر حادثه می‌خواهی دست کن انبان جمهوری اسلامی کشورت، پر است از فاجعه، خون و گه با اسانس آیت‌الکرسی. نمی‌دانم یعنی سی سال کثافت و بدی نام نیست، اگر نام می‌خواهی خاوران بس است تا ملتی الی‌الابد شرمنده کند آن‌جا که هنوز از ضجه‌ و جنازه سر آماس دارد. اگر می‌خواهی این مستراح را به‌هم بزنی جسارتن کمی خایه کن تا بوی‌اَش بیش از این به‌سر بنشیند شاید شاعر ما را هم خفه. عبدالرضایی نیک می‌داند کمینه میانِ زبانِ مادری‌ش بهانه زیاد است برایِ ریدن به دهان. می‌خواهی همه چیز را بگویی که چه؟ اما چه می‌شود کرد  پارسی زیاده‌گو‌ست و پرمدعا و شاعران‌اَش پارس کنان اضافات وصف می‌کنند که ای ملت چه نشسته‌اید خلیج فارس را کرده‌اند عرب، حالا من‌اَش می‌کنم پارسی به پارس‌ی.<br />
. بد نیست آن‌جا ای ایران هم بخوانی تا همه بدانند چه‌قدر مادرت دوست‌داشتنی‌ست. اصلن بیا به تخت رستم پهلوی‌زبان و پارسی خوان به نیایش زرتشت، و یشتا بخوان و به سوشیانت بگو خود این کس‌کش‌های حرامزاده را پایین بکشد، بگو که دست من گیر است به اوستاست، به کیر است، به سیگار و زرورق.<br />
شاعر افسرده‌گی، در این فاضلاب که از قضا نام زادگاه هردویِ ماست. سی سال است آن‌قدر کثافات قزوه و امین‌پور را چپانده‌اند به آدم که یادش برفت آدم است این‌جا آن‌قدر بی‌دلهره آدم می‌کشند و با اشتیاق بولوتوس می‌کنند و ثبت تا نکند تکرار برنامه از کف دهند. هم این‌جا آدم‌هایش مثل شاعرهایش سرگیجه‌اَند ؛ آن‌قدر که پربها هزینه می‌کنند. آن‌قدر هزینه می‌کنند که جغرافیا نمی‌دانند و از یاد می‌برند حتا نشانی سوراخ زن‌شان مثل همسایه‌ی ما که به دریای خزر می‌گوید عمان و می‌گماند آمریکا پایتخت کشور ژاپون است و ژاپون همان‌جاست که هم پول مفت زیاد است و هم زن‌هاش می‌میرند برایِ پشم و پیلی مرد ایرانی، از بس که بی پشم‌اَند این مردانِ ژاپونی. و صد البته که دبی کشوری‌ست و نه شهری بزرگ پر از کس روسی؛ آن‌هم مفت !!!!<br />
راستی که حکایتی‌ست ایرانیت هم برای خودش، نشئه به جنگ نشنال جیوگرافی رفتن ما تنها طلبِ شرافت نداشته‌ از هرویین می‌کنیم. شاعر باشی و بی‌شبیه&#8230;.</p>
<p>علی رضا تبریزی اردیبهشت هشتاد و هفت</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: غزال</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/comment-page-1/#comment-397</link>
		<dc:creator>غزال</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/#comment-397</guid>
		<description>فایل‌های صوتی این شعر‌ها کامل نیست چرا؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فایل‌های صوتی این شعر‌ها کامل نیست چرا؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمدرضا</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/comment-page-1/#comment-389</link>
		<dc:creator>محمدرضا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/#comment-389</guid>
		<description>دستت درد نکند 
جای خالی چنین شعری مدتها بود که احساس می شد. مخصوصا وقتی با صدای گرم شاعر شنیده شود شور وملاحتش از وصف خارج است</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دستت درد نکند<br />
جای خالی چنین شعری مدتها بود که احساس می شد. مخصوصا وقتی با صدای گرم شاعر شنیده شود شور وملاحتش از وصف خارج است</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: تاسف</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/comment-page-1/#comment-381</link>
		<dc:creator>تاسف</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/#comment-381</guid>
		<description>متاسفم برای شما ها که هرزه گی را تا بی نهایت کشاندید..به این اراجیف هم می گید شعر...خاک بر سر همه شما بی غیرت ها کنند که مسائل زیر شکمتان را وارد به اصطلاح شعر یا جفنگیاتتان می کنید.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>متاسفم برای شما ها که هرزه گی را تا بی نهایت کشاندید..به این اراجیف هم می گید شعر&#8230;خاک بر سر همه شما بی غیرت ها کنند که مسائل زیر شکمتان را وارد به اصطلاح شعر یا جفنگیاتتان می کنید.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ناشناس</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/comment-page-1/#comment-380</link>
		<dc:creator>ناشناس</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/#comment-380</guid>
		<description>من با نظرات کاملا&quot; اندیشمندانه جناب آقای محمدرضا محمدی عاملی کاملا&quot; موافقم وکمال تشکر را از ایشان به خاطر ارائه مطالب درخور فهم ,فهیمان دارم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من با نظرات کاملا&#8221; اندیشمندانه جناب آقای محمدرضا محمدی عاملی کاملا&#8221; موافقم وکمال تشکر را از ایشان به خاطر ارائه مطالب درخور فهم ,فهیمان دارم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: یکی</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/comment-page-1/#comment-376</link>
		<dc:creator>یکی</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/#comment-376</guid>
		<description>&quot;و استانبول که عاشقِ دولِ تهران است
سبز ِ غرب نوازش را خاموش کرده سینه بندش را باز می‌کند
که بعدِِ از چراغ ِغریب نوازی   هر دو پستانش ایرانی کند بازی

دوباره این گربه شیر خواهد شد
و باکوی کوچه‌های آذری را پارس می کند که در خود ایران کند سر دهد این  نخ به نخجوان و جوانی نکند با قفقازحاضرکند این راز درمحضر ِسمرقند و از بخارا دوباره بردارد هرات را که از دهات خسته شد
همه با هم بنام ایران سند می‌خورند باز
دوباره شیر می‌شود این گربه که دیوارهای ِ قدبلندش موش دارد&quot;

بابا امپریالیسم! این شعر چقدر براشون آب خورد؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;و استانبول که عاشقِ دولِ تهران است<br />
سبز ِ غرب نوازش را خاموش کرده سینه بندش را باز می‌کند<br />
که بعدِِ از چراغ ِغریب نوازی   هر دو پستانش ایرانی کند بازی</p>
<p>دوباره این گربه شیر خواهد شد<br />
و باکوی کوچه‌های آذری را پارس می کند که در خود ایران کند سر دهد این  نخ به نخجوان و جوانی نکند با قفقازحاضرکند این راز درمحضر ِسمرقند و از بخارا دوباره بردارد هرات را که از دهات خسته شد<br />
همه با هم بنام ایران سند می‌خورند باز<br />
دوباره شیر می‌شود این گربه که دیوارهای ِ قدبلندش موش دارد&#8221;</p>
<p>بابا امپریالیسم! این شعر چقدر براشون آب خورد؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ابسوردم</title>
		<link>http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/comment-page-1/#comment-371</link>
		<dc:creator>ابسوردم</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://poetrymag.ws/blog/1386/12/16/khalij/#comment-371</guid>
		<description>سلام .غم غربت داری یا نه ؟اینها نمی دانند کسی که در جغرافیای گذشته تنفس نمی کند  بالاجبار وطن  برایش مهم است .. بدان 40 که گذشت دیگر خواندن فروید لذتی ندارد . ...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام .غم غربت داری یا نه ؟اینها نمی دانند کسی که در جغرافیای گذشته تنفس نمی کند  بالاجبار وطن  برایش مهم است .. بدان ۴۰ که گذشت دیگر خواندن فروید لذتی ندارد . &#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

