پساهفتاد

ممکنِ ادبیات

داستان سه بگادر

بدست POETRYMAG • ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ • دسته: شعر

داستان سه بگادر
علی عبدالرضایی
 

برای شنیدن این شعر با صدای شاعر اینجا کلیک کنید
 

ما سه برادر بودیم

یکی بسیجی

             بعدی خلقی  

                     و بعدی‌ترین که من باشم جلقی بود

پدر به آن دو که در سمتهای برخلافی راه می‌کردند

 وقتِ می…نمی‌خواستند عنایتِ کافی داشت

تنها مرا که در فیلم‌های هندی لای جفتی سینه‌ی لخت می‌گشتم

مثلِ بوروس لی وقتی که شلوارِ لی تنم می‌کردم

                      چنان کتک می‌زد که مادرم در نمازِ مغرب به عطسه می‌افتاد

 

صدای هاپ چی که چو افتاد

همان بسیجی تا دید توی دِهِ بالا توده استغفرالله لو داد

                          که دیگری با که وکه‌ی سرفه‌های خشکش خلقی‌ست

برای حفظِ آبرو به جنگ نرفته یک کاره در بهشت مسکن کرد

و مادر که حتّا روی جورابی که پاش کرده بود   سیاه پاشیده بود

برای حفظِ کوریِ دوچشمِ خانواده‌ای که در نمازخانه دست و پا کرده بود

به جای خلقی که انقلاب کرده بود و ببخشید!

                به جُرمِ انگشتی که توی تنهایی فرو کرده بود

                چنان بالاتر مُرد

                                که بالای دار بالا آورد

جنبِ سنگری که ترسوی بسیجی توش شاشیده بود

به نامِ سربازی مرا خیرات کرد

من به عنوانِ سه برادر در جبهه باید جنگ جنگ تا رفعِ آدم می‌کردیم

یکی بسیجی 

              دومی بعدی

                        و بعدی‌ترین که هرکی بود

                              گاهی خلقی      و همچنان جلقی بود

کنارِ خمرِ شراب که آب می‌آورد

 در جبهه دشمن شکم می‌کشت

             از بس که جای شب‌های جمعه کونِ کمیل

             یک دنده جنده میل می‌کرد

هوا که دشداشه در می‌آورد

خواهران پشتِ سنگر از خنده ریسه می‌رفتند

از بس که حال… ببخشید شال  

 برای رفعِ رزمندگانِ درحالِ جلق… ببخشید!

                               جنگ می‌بافتند درپشتِ سنگر که پیشِ سوسنگرد بود

ما هم که در هوهوی هویزه هوهو می‌کردیم

 

شالِ خواهردوزی دورِ گردن کلفتیِ آبادان انداختیم

و از پشتِ آبادی که پیش‌تر رفتیم

دشمن عقب عقب‌تر رفت

 مخفی گاهِ لختی تصرف کردیم

            پُر از زنِ مُرده که از بس داد کرده بود در تکه‌های فارسی عربی شد

حاجی هم که به اندازه‌ی بلندی ریش     پیشِ معصیت سفید کرده بود

ضمنِ عرضِ ممنون برادران چه خوب جنگیدید که به خود ریدید

برای برائت ازجنابِ حضرتِ شیطان ورود ممنوع کرده بود

و خود که قصدِ شناسایی داشت فقط!

وارد که می‌شد خدا کجاست نمی‌شناخت

 کنارِ لُختیِ زن‌ها سه دنده سربالا نرفته رفته، هایی که از صدایش چکه می‌کرد

               ویارِ الکل می‌گرفت

طوری که خمپاره وقتی که خود را ول می‌کرد

و بینِ شب‌ها ول می‌گشت

وقتی فراهم می‌شد که هر سه را با هم می…

وقتِ می‌نمی‌خواهم می… میمی

زیرِ ضربِ این آرپی جی

توی این هرکی به هرکی ما هم یکی شدیم موجی    هوچی!

وقتی که سگ به واق واق می‌افتاد وقتِ تجسّس

زنی اُلاغ    به پیریِ کلاغ    که داغ دیده بود

درسوگِ این صد و سگ برادر که هرچه کشته می‌شدند نمی‌شدند!

 جای گریه غارغار می‌کرد

طوری که آن غارغار به صدایی که از تهِ غار می‌آید

                                                   هنوز نمی‌آید

 

خلاصه خلقی یعنی بسیجی یعنی منی که هرسه یکدیگریم

چنان به مادر رفتیم

که هر وقت زنی زیرِِ تانکِ عراقی ورق می‌خورد

نوجوانیِ من

           پشتِ قرآنی که وقتِ حمله فرمانده می‌خواند

                                                   عرق می‌خورد

 

 







۱۷ دیدگاه »

  1. درود به علی عبدالرضایی خیلی شاعر که دلم لک زده برایش، شعرخوانی اش و مصاحبه های متفکرانه اش

  2. می شه از آقای عبدالرضایی یه شعر بی مورد و تازه منتشر کنید تا ما در انجمن خودمون بررسی ش کنیم؟ این شعرها رو اگه اینجا بخونیم رسوامون می کنند!!!

  3. جالب است که سیاسی ترین شعرها را دارد کسی می نویسد که خودش را غیرسیاسی ترین شاعر می داند.واقعا شعر جذابی بود آقای عبدالرضایی، گاهی به اینهمه هوش که مثل بمب در کلمه جاسازی می کنید حیرت می کنم. واقعا پاره پایانی شعر حیرت انگیز است درود بر شما
    زنی اُلاغ به پیریِ کلاغ که داغ دیده بود

    درسوگِ این صد و سگ برادر که هرچه کشته می‌شدند نمی‌شدند!

    جای گریه غارغار می‌کرد

    طوری که آن غارغار به صدایی که از تهِ غار می‌آید

    هنوز نمی‌آید

    خلاصه خلقی یعنی بسیجی یعنی منی که هرسه یکدیگریم

    چنان به مادر رفتیم

    که هر وقت زنی زیرِِ تانکِ عراقی ورق می‌خورد

    نوجوانیِ من

    پشتِ قرآنی که وقتِ حمله فرمانده می‌خواند

    عرق می‌خورد

  4. چقدر برای درک و فهم این این شعر ما لحظه کم داریم علی جان! گاهی دلم برای تو واقعا می سوزد تو باید کمی صبر می کردی و بعد به دنیا می آمدی آنها نابودت می کنند پسر! دست بردار! دیگر چیزی به اسم مستعار شعر و شعور وجود ندارد قدرت کثیف اسلام همه جا دارد بیداد می کند آنقدر حضور دارند که بعید نیست در یک مراسم نعل وارو زنی تنهایت کنند دارند می زنند اما فعلن تنها جلق…

  5. سلام
    خوبه نه خوبه!
    ÷ریروز ۵شنبه یکی از شالبافان یه غزل تو انجمن خوند که هی زیبا بود.ولی از عبدالرضایی کسی چیزی نخوند ولی نمی دونم چرا از هر کی سوال میکنی در بارش میگه بسیار آدم باهوش و رندیه.من از هوش خوشم می اد (اشتباه نکنین من دختر نیستم)از آدمای باهوش ولی خوشم می اد ولی از عبدالرضایی خوشم میآد.ولی…
    تو باهوشی عبدالرضایی؟من دچار بحران هوشم .بی هوشی بد دردیه بخصوص تو این دوره قرن چندمیم؟اها همون..عبدالرضایی چرا باهوش شدی تو؟!ولی

    ‘ghfsjhk fi v,ciاین یعنی
    گلابستان به روزه.ربطی هم به من نداره

    تا..

  6. سلام شاعر! حق با نسرین اصانلو بود که اینجا نوشته بود علی عبدالرضایی گوش به حرف هیشکی نمی ده و کار خودش رو می کنه من فکر نمی کنم که شما اصلا این شعر خلیج واسه تون جدی باشه یا اصلن حوصله ایران و ایرانی رو داشته باشی یکی حتمنی عصبانیت کرد و کیرت رو گرفتی و باهاش یه چیزایی نوشتی و حتا این شعر رو در کتاب آخرت نیاوردی اما چون اخیرا یه عده گیر دادن به این شعر دوباره علمش کردی و گفتی اصلن کیرم به سروکله همه تون این خیر هم شعره مگه نه!؟ نگو نه! من می شناسمتون. شما هیچی به تخمتون هم نیست

  7. آق الاغه(احسان مهدیان) واسه توجیه خودش تغییر شغل داد
    علی عبدالرضایی کوجا و آق الاغه
    مقامات دستور صادر فرمودن این الاغم که تابع فرمون مرمونه
    تموم این مزخرفاتی رو به اسم شعر میگه مدیون عبدالرضایی و مهرداد فلاحه
    کتابشونو وا میکنه ببینه چی گفتن کلمه ها رو جا بجا میکنه باصلاح اسمشو میزاره شعر
    عبدالرضایی از شاخص ترین چهره های شعر امروزه در پاریس یا هر جای دیگه

  8. علی خان چرا عکسهات همه از قسمت سر سانسور میشن ؟

    آخه قربون کچلی که عیب نیست . آنهم برای شاعر سوسولی مثل تو . جیگر برم .

  9. آدم اینجا تمام می شود. در غربت و تبعید را می گویم. نه تنها آدم که زبان آدم هم تمام می شود. من هم همیشه فکر می کردم شعر نیازی به مخاطب ندارد. اصلا شاعر بدهکار کسی نیست. نه بدهکار خلق و نه ادبیات و نه تاریخ و ونه وطن . امروز بیش ار همیشه و هرگز بر این عقیده ام و درد تمام آنهایی را که در غربت می نویسند می فهمم. ما ایرانی ها عادت داریم که مخاطبان شعر و ادبیاتمان توده ها و بیشمارها باشند و این تک و توکی اینجا و آنجای غرب و اروپا دردی را دوا نمی کند. آنهایی هم که در ایران نشسته اند از این اتش دور گرم نمی شوند. شعر اگر هم مخاطب دارد باید روبروی تو باشد. همنشین و هم جرعه تو باشد. عبدالرضایی با همه شعور و شاعری اش اینجا در اروپا تمتام خواهد شد. همین الان ادم تفاوت میان کوبش و تنش و آتش شعری که در ایران می ساخت و شعری که از زمان تبعیدش مینویسد زمین تا اسمان فاصله است. اما این فقط مشکل عبدالرضایی نیست . خویی و رویایی و کامران بزرگ نیا و صفاری و میرزا آقا عسگری و مازندرانی و فلکی و آذرنوش و سردوزآمی و خاکسار و معروفی و کشمیری پور و …. همه به این مصیبت دچارند و به معنای واقعی ته کشیده اند . نه اینکه استعداد و خلاقیت ندارند ؛ فقط به این دلیل که مخاطب ندارند. مخاطب ایرانی دور و سرخورده است و مخاطب تبعیدی ، مسائل و مشکلات ویژه خودش را دارد.
    مرگ شاعران مرگ آرام و دردناک و زیبایی است.

    با مهر و با صفا سوسن.

  10. سوسن جان مرسی روحیه!

  11. خانم سوسن شما فهرستی ساختید سخت بلندبالا، یک سری اسمها را آوردید که من نمی شناسم شان. شما می شناسیدشان ؟ به هرحال، شعری که شعر باشد در جامعهء حماقت زدهء فارسی زبان چه در ایران و چه در خارج از ایران مخاطب نخواهد داشت. اما باید یک مساله را مد نظر داشت. بین شعری که واقعا شعر باشد و مخاطب نداشته باشد و شعری که «چوچول باز» باشد و مخاطب نداشته باشد، تفاوت از زمین تا کهکشان است. مخاطب شعر عبدالرضایی مقابل او نیست، چرا که یارای ایستادن در مقابل این شعر را ندارد. اما این ضعف شعر او نیست، این قدرت فوق العادهء شعریست که از پس قرنها قرن عدم تخیل، عدم قدرت زبان، عدم آفرینش و عدم آزادی، به شکلی بی سابقه سربرآورده است. من که دست اندرکار زبانی دیگر هستم، خیال شما را راحت می کنم: این شعر، مخاطب اش را در جای جای جهان پیدا کرده است و احتیاجی به دلسوزیهای بی مورد من و شما ندارد. این شعر در زبان فارسی و در زبان های دیگر پابرجا ایستاده است. اگر شک دارید، کمی تحقیق و تفحص کنید. یا کمی صبر پیشه کنید. ولی نام کسانی را پیش بکشید که قابل پیش کشیدن باشند. این نام ها را بگذارید در گورستانهای گذشته در هم بغلطند.
    بی مهر و بی صفا

  12. می دونی علی همه دشمنانت هم اذعان دارند که تو نبوغ داری ولی همه اشتباه می کنن چون نمی دونن که تو داری نون هوش عجیب غریبت رو در شعر می خوری در واقع تو شاعر نابغه ای نیستی بلکه شاعر باهوشی هستی همین!

  13. ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند

  14. اوشانی که انقدر زوربزان تا تی شعر بفهمند و آخرش خوشان شلوار انی بودن برای فرار از تابلو شدن شعر نفهمی در حالت آخر گاجمگی به به بوتن اما بهتر نبو خایه دارانه نص گویی بکنی صاف و پوست کنده تی دل حرف بزنی افسوس که هنوز در حسرت سکس با شوکت رحمان دهبان بمونسی ولی ما خوش بما در میان این همه خاندان حسود همه کونفسوج بودی ای ول.

  15. عکس کیرتو بفرست.

  16. زود باش می خوام ببینم

  17. بدنبود