پساهفتاد

ممکنِ ادبیات

عایشه

بدست POETRYMAG • ۱۹ اسفند ۱۳۸۶ • دسته: شعر

عایشه
علی عبدالرضایی
 

برای شنیدن این شعر با صدای شاعر اینجا کلیک کنید

 

 

 

با یک دوباره هستم باز

از یک دوباره باز دل کندم

مثل ِ یک اضافی

    از رو نمیروم

   هنوز     به این دنیا بندم

    میدان ِ از تجریش گریختهای هستم

که از سینههای سنگِ قبرش دل کندم

چه و چمدان و چه می‌دانم گذاشتهام

 وبا لبخندم    می‌کنم سفر

 رفیق ِ این تاریک پوزخند است

روز را پیش ِ چشمم بلند کردهاند

شب دراتاقم بلند است

چرند است

اسم ِ شبی که می لبی در خوابم

سر ِ صبحی که از من هفتتر نیست

چرا برای چه میغروبی آفتابم؟

برای روی چرای تو دیگر چراغ نیستم

خیانت است به آیفون

           اگر بگویی کیستم

صدای صدای صدام نزن

                             که خانه برگردد

بی    وقتی که با دربسترم باشی 

                             این روزها ترم

از کلهی سحر   چهارترم

سر ِساعتِ صبحانه یازده می‌خورم

که وقتی صبحها نمی‌خورم

زنی اینجا

زنی آنجا

زنی در هر دو هرجایی

                   چنان لختی کند

                         مثل ِ یک حمّام

             که عاشق ماشق نشوم یک وقتی

گرفتی!؟

دیگر از دست رفته‌ام

گوری گرفته‌ام در بهرام

که فرهاد     برای تو بسیاری کند

در انتظارت از من نباش

تو در صورتِ خودت هم می‌توانی زن باشی

بهانکن

            که خانداری

هیچکس نمی‌توانی در خانه با من باشی

من بی تو با …

من با تو بی هستم

هیچکس برای تو در خانه نیستم

لطفن به ضّدِ حال نزن

مثل مگس    دور و بَرم بال نزن

وامانده بگذار

               بماند این بال ِ در حال ِ وا

جمع کن آن لبِ وامانده بین ِ لطفن را

                                   لطفن!

تو با صورت خودت هم می‌توانی فوری باشی

به تو نمی‌آید

             همان کوری باشی

                                    که بوعلی شفّاف کرد؟

حالا      که جانی فدات نمی‌کند سینا

برو به طور که موسای دیگری عصات کند

بیا نکن

       که تور کرده کوهی شده باشی در قاف

سیمرغی که لانداشته باشد   لال است

بالا    به هرحال است

بیهوده بازی با جور می‌کنی

به جرم ِعایشه که نارس است

جار می‌زنی که شاهدم قاضی کنی؟

اوضاع پس است

اما بس است

           برای پروازی که می خواهد کند پر وا

مگرموسی

             از صحرای پُر از یک شتر بیشتر داشت

که تک سوار ِ کوهانش شده در مثل ِجَمل جنگی

محمدم پیراهن ِعثمان کردی

که پیش ِعلی    دستی     گرفته باشی پیش؟

پیش ازهنوز و پس از دیروز

                                 امروز مُرد

عاشقی زوده برام

                 چارده سالمه گُه خورد

پیشی کن

مثل ِ من

   که چندی پیش

   به چند سال ِ پیش نوشتم     بیا پیشم!

پیشآمد و پر باز

               در زن کرده‌ام

آغاز را       من کرده‌ام     درست!

تو داده‌ای به ادامه   

                    حق با توست!

ولی حالا

       که هر دو می‌شناسیمش                          

                                پایان است







۴۵ دیدگاه »

  1. این شعر به نظر می آید که یک پاسخ باشد به همه آنهایی که می گویند علی عبدالرضایی دیگر نمی تواند خودش را نو کند انگار پاسخ دندان شکنی هم هست پس لال شوید ای مادرجنده های شاعرکش!!!

  2. http://www.youtube.com/watch?v=qY3jBYjNxLg

    علی برئ توی یونیوپ و این اراجیف رفقات بخصوص محمدعلی رو بشنو ببین چقدر جوک اند حتمن برو جون مهر

  3. شعر پر شور و زیبایی است تشکر

  4. علی غبدالرضایی
    داداش وقتی می خوای دست به نوگرایی بزنی یه جوری نوگرایی کن که آدم یاد کارهای کهنه دیگران نیافته.
    البته شاید خودت قبول نداشته باشی که این کارت یک تجربه جدیده اینو به اون حضرت محترم …یر می گویم که برا خودش گز نکرده پاره کرده.
    ولی کل یوم (به قول آقای قلعه نویی استاد زبان و ادبیات فارسی در تیم سابق ملی فوتبال ایران) از این کار اخیر که ظاهرا مسبوق به زمانی در سابق هم هست بسیار لذت بردیم و حالی به هولی شدیم.
    جیگرتو گاز گاز بلالی.

  5. kheili hes dasht in shere shoma.mamnoon

  6. به اعتقاد من شعر علی عبدالرضایی که در حوالی کتابهای پاریس در رنو بحران مصرعسازی را پشت سر گذاشت در مرحله تازه سرایش او به اوجی در پاره سازی رسیده که گاهی بیانگر هوش سرشار شاعر است تقریبا در تمام شعرهای عبدالرضایی تکه هایی در اوج و بیادماندنی وجود دارد
    پیش ازهنوز و پس از دیروز

    امروز مُرد

    عاشقی زوده برام

    چارده سالمه گُه خورد

    پیشی کن

    مثل ِ من

    که چندی پیش

    به چند سال ِ پیش نوشتم بیا پیشم!

    که نشانگر مهارت روزافزون شاعر در اداره مصرع های شعری و سازماندهی آنها برای تشکیل پاره نویسی های شعری است ای کاش فرصتی به چنگ آورم تا در این باره بیشتر بنویسم
    یاحق

  7. http://radiozamaaneh.com/literature/2008/03/post_473.html

    شاعر قدمی در لینک بالا بیفکن و ببین رفیقت با عجب دستمالی دارد برای خامنه ای سه تار یزدی می زند

  8. شعر استاد عبدالرضایی نیازی به دفاع من یا هیچکس دیگری ندارد اما نباید دیگر آنقدر سکوت کرد که مزدورانی چون محمدرضا آملی که نوچه قزوه و سعیدی کیاسری است و پاانداز بوفالو علی معلم دامغانی وشکی در این نیست که یک حمال فرهنگی دولتی است و از شعر متمئنن هیچ نمی فهمد جرات کند و اسم عبدالرضایی را در نوشته های کثیفش بیاورد.اینها تا زمانی که شعر هفتاد نوپا بود تمام هم شان حذف این جریان و دشمنی و سانسور هفتاد بود حالا هم که با تلاش و خلاقیت عبدالرضایی شعر هفتاد بدل به مهمترین برهه ی شعری چند دهه ی اخیر شده مزدوران و مواجب بگیران قلم به دست می خواهند او را از شعر هفتاد حذف کرده شاعران محافظه کار و خواجه ای چون خواجات و حافظ موسوی را بجایش بنشانند که در واقع هیچ ربتی به شعر هفتاد ندارند دلیلش هم این است که خود عبدالرضایی بعنوان ابرشاعر ونظریه پرداز شعر هفتاد هر گز در مصاحبه ها و سخنرانی هایش اشاره ای به اینان بعنوان شاعر هفتادی نکرده و همانتوری که حافظ موسوی را یک توده ای نان به نرخ روزخور می شمرده خواجات را هم یک شاعر متوست دهه شصتی می دانسته که با جایزه و خایمالی در مناسک دولتی دارد کون گنده می کند در واقع شاعرانی چون اینان بزرگترین ضربه را به شعر هفتاد زده باایراد سخنرانی ها و مصاحبه های باری به هر جهت و منفعلانه سعی کردند تصویری مثل خودشان خواجه از جنبش شعری هفتاد بدست داده رادیکالیت این جریان را زیر سوال ببرند.من با اینکه شعر خلیج عربی عبدالرضایی را اثر شاخص و آوانگارد او نمی دانم اما از تیزهوشی علی در انتشار دوباره این شعر آن هم در این برهه از زمان بسیار لذت بردم در واقع علی می خواهد با این گاردها حساب خود را از بقیه که خواننده محورند جدا کند و همین کفر همه را در می آورد بی شک اینروزها هم کسانی که از او دفاع می کنند و هم آنها که انکارش شده اند از یک جور حسادت و کینه رقابتی برخوردارند در واقع سکوت دوستداران و دوستان عبدالرضایی نسبت به کتاب شینما و بخصوص کتاب اخیرش یعنی من در خترناک زندگی می کردم نشان می دهد که دوستان قدیم شاعر از رهبری عبدالرضایی در شعر معاصر به هراس افتاده اند پس همانتوری که جریان همگراشده ای که اعضایی چون قزوه و معلم و کیاسری و حافظ موسوی و خواجات دارد امثال آملی را مامور می کنند تا همه جا پر کنند که عبدالرضایی دارد فراموش می شود در حالی که دم به ساعت اسم او را می آورند تا به تعداد خوانندگان گوگلی خود بیفزایند در واقع اینان کبکانی هستند که سر در برف فرو برده اند مثلن جوان دیگری به اسم احسان مهدوی را که در شعر و نثرش همچون میمون مقلد شعرها و شیوه های عبدالرضایی است تیر می کنند که به شاعر بزرگ پارسی تهمت بزند در واقع جمعیت این شاعران مبرا از حداقل وجدان شعری هستند نگاهی به کتاب اخیر حافظ موسوی از شباهتی حکایت می کند که در واقع شباهت نیست بلکه تقلید کورکورانه شگرد است .کسی که پاریس در رنو و این گربه عزیز و فی البداهه را خوانده باشد براحتی درمی یابد که موسوی در این کتاب تا چه اندازه مقلد شیوه ها و شعرهای عبدالرضایی است یا خواجات که ناگهان از سال ۷۹ بدل به شاعری هفتادی شده آیا اگر شگردهای عبدالرضایی را از شعرش حذف کنیم چیزی از او باقی می ماند؟ در واقع کار اصلی بهزاد خواجات مستتیل کردن مربع های تصویری شعرهای عبدالرضایی است. این شاعران خود را شاعرانی هفتادی می دانند اما غافلند که زبان در شعرشان عملکرد یک جسد را دارد در واقع زبان شعری شان وسیله ی صرف است اما باید دید که چرا قدرت اصرار دارد اینها را علم کند و چرا اینان برای علم شدن نیاز دارند که عبدالرضایی در کار نباشد چون حضور علی و شیوه های او نمی گذارد شاعر تحریف شود در نتیجه هنوز خواننده شعر امروز کسی را دارد که شاعر را با آن میزان بسنجد و بپذیرد که هیچ شاعری نمی تواند رادیکال و امروزین نباشد اگر تنها خود شاعر باشد. نگاهی به اتفاقاتی که در همین شش ماه اخیر افتاده نشان می دهد عبدالرضایی ستیزی دارد بدل به یک نرم و مد شعری می شود و انگار ملتی بسیج شده است تا غول یک چشمی را از پا بیندازد تقریبن جز سردبیر مجله شعر و یکی دو نفری که از زمره نویسندگان دائمی مجله شعر هستند اینروزها بقیه جریانات شعری کمر به حذف علی بسته اند و حتا در این مسابقه سعی دارند از هم پیشی بگیرند.البته هرکسی در این بالماسکه نقاب و شگردهای خودش را داردآنها که هنوز خود را وامدار و شاگرد شعر عبدالرضایی می دانند تنهااز آندسته از شعرهای علی دفاع می کنند که بدلیل سروده شدن در ایران فاقد کلماتی چون کوس و کیر و کون است در نتیجه با اهمیت دادن به گذشته شعری علی ، حال شعری او را نادیده می گیرند در حالی که قسمت عمده و بدنه اصلی شعر عبدالرضایی را کتاب من در خترناک تشکیل می دهد و در واقع این کتاب خبراز بلوغ شعر هفتاد می دهد اصلن حضور فقت یک شعر چون تنوین می توانست هر کتابی را آوانگارد و موفق جلوه دهد خلاصه اینکه شعر عبدالرضایی اینروزها مدرسه شعر فارسی شده است و همین باعث هراس اغلب شاعرمآبان شده است که بعلت شکست در رقابت شعری پرونده باز می کنند برای شاعری که عمرش را زندگی در میدان کرده است بعید نیست که درآینده نزدیک همین شاعران در غالب دعوت شدگان برنامه های تلویزیون جمهوری اسلامی به فحاشی داربست شعر هفتاد بپردازند.به اعتقاد من دراین وانفسای شعری که همه جور شاعر دارند به بالماسکه مسابقه تشریفاتی شعر دهه فجر لبیک می گویند بهتر است عبدالرضایی بجای چاپ و شعرخوانی در وبلاگ پساهفتاد این خران شاعرمآب را از معاملاتی که دارد می شود برحذر دارد و چون سالهای پیش نقش تاریخی اش را ایفا کند عبدالرضایی بعنوان پیشگوی پروژه همگرایی تنها کسی است که می تواند جلوی این کثافتکاری ها را بگیرد در واقع شعر فارسی در حال حاضر کمک از او می کند تلب! در نتیجه عبدالرضایی راهی ندارد مگر اینکه حساب خودش را از همین موعد با بقیه جدا کند چه آنها ذم اش را می گویند و چه آنها که دم می دهند به حذف او، مجبورند که بخوانندش و درسش کنند.ای کاش دراین وانفسا علی کمی فضا را جدی می گرفت بجای سرکار گذاشتن خوانندگانش در رادیو زمانه و شرکت در مصاحبه ای رادیویی و منتر کردن یک سازمان رادیویی!!!یک مصاحبه از جنس دانایی خودش ارائه می داد ای کاش پرهام شهرجردی وادارش کند که دوباره حرف بزند آنوقت خیلی ها باید بروند و کونشان را در جایی چال کنند!علی جان می دانم توقع بی جایی است که از تو بخواهم باز یک تنه به میدان بیایی اما باور کن که در حال حاضر تنها تویی که در میدانی و مردم می بینند ت…

  9. http://video.google.fr/videoplay?docid=-4325195955457595357&q=ali+abdolrezaei&total=1&start=0&num=10&so=0&type=search&plindex=0

  10. سلام دوستان . من فکر می کنم که این حالت خوبی نیست که شما نظرات و عقاید بعضی هارا پاک میکنید ( نمی خواهم بگویم سانسور میکنید). از ویژگی های پساهفتاد و آقای عبدالرضاای همین باز بودن و آزادبودن قسمت کامنت هاست. حالا اگر بعضی از این مسئله سواستفاده می کنند و چرت و چرند مینویسند کاریش نمی شود کرد. خواهش میکنم نظریات را پاک نکنید و بگذارید این سایت پساهفتاد همچنان زنده و پرشور و رک و راست بماند .

    با ارادت . کریم

  11. چیزهایی که می خواهم درباره ی می خواهم چیزی نمی دانند
    چیزی نمی خواهند دوستانی که ندارم از دوستانی که ندارم

    می توانم وقتِ احوالپرسی از کسی یک دست قرض بگیرم

    ودست کسی را نگیرم
    دارم دوباره می میرم

    چقدر چکاره ام

    حالا که هیچ کاره ام

    چقدر چند کاره ام

    دیگر به درد نمی خورم

    به درد کسی نمی خورم

    به کسی کسی نمی خورم

    به اندازه ای که روزها پیشم می برند شب ها بَرم می گردانند که در جا تلوتلو بخورم

    آستینی برای بالا زدن ندارم

    فکری که راست کرده باشد در سر ندارم

    در ِ کون ِ کلماتم می گذارم که به در بر نخورد

    به درد دیوار بخورد

    امروز توی شلواری که دیروز خریدم گشاد بود

    دیروز توی پریروز

    هنوز دارم

    مردی را که لاغری به من انداخت دود می کنم

    چه کنم!

    دردی که جور مرا می کشد سیگار نمی کشد

    خاکستر دود خورده ام را در زیر سیگاری می تکانم که

    ازدست های جسد خلاص شوم

    نمی شود!

    دوباره از دست دارد زندگی دست برنمی دارد

    چیزهایی که دوست دارم درباره ی دوست دارم چیزی

    نمی دانند

    و دختری که می خواهم وقت ِ می خواهم اخم می کند

    نمی گذارد

    چقدر روزها کوبیده باشندم به شب هایی که خوابیده اند زیر ِ فردا تا دوباره امشب را زیر بگیرند خوب است؟

    پارسال با دونوروزی که داشت دوباره آغاز شد

    من مسیحی نبودم نیستم!

    در ِ امسال را کجا باز کنم؟

    روز را ازکجا آغاز کنم؟

    زندگی اتاق کوچکی ست که بر تختم دراز نمی کشد

    دیگر ناز نمی کشد

    دوباره دارد حالم بهم می خورد از آدم هایی که به هم

    می خورند وبه هم می آیند وقتی که با هم می آیند

    در مقابل ِ هم در نمی آیند

    نمی دانند

    اگر قدم رنجه کنند

    جای پا را که زیر ِ پا بگذارند می گذرند

    گذشته ام!

    دستم به کار نمی رود

    به کار نمی آید دستم

    من کی هستم!؟

    چکاره ام؟

    ساعتی که سر ِ دیوار کار می کند بیکار نیست

    دیواری که در اتاقم اشتغال دارد

    از سقف نگهداری می کند که زندان را امن کرده باشد دیوار نیست

    چارچوبی که تدارک دیده ام در یعنی پنجره دارد

    پنجره یعنی باز… باز کن!

    هوای مرا داشته باش که حالم هوای دیگر ندارد

    در ندارد

    دررو! با در از خودت بزن بیرون که پشت میز

    برگردی

    میز یعنی چیز چیزهایی بنویس

    اما چی !؟

    در گلوی اتاقم هیچ چیز بی معنی نیست

    جز من که بیهوده من من می کنم.

    چیزی که در شعرهای اخیر عبدالرضایی دیده نمی شود تکنیک گردانی است.به نظر می رسد که علی پیش از نوشتن ابتدا آن را در ذهنش بایگانی می کند و وقتی که تم ها به حدی رسیدند که بیرون از تحمل است با خلق تکنیک و شگردی تازه برای سرریزی از ذهن شاعر شروع به نوشته شدن می کنند تقریبا در همه شعرهای جدید عبدالرضایی یک تکنیک تازه معرفی می شود و شاعر جوری از این تکنیک کار می کشد که بعد از سرایش،برای همیشه آن را فراموش می کند به بیان دیگر من فکر می کنم شاعر ایروزها به این درک مهم رسیده که از لانگ دوری کند و پیرامون پارول بنویسد یعنی توجه به لزوم اجراهای تازه کندبعنوان مثال در شعر تنوین دیدید که چگونه قیدهای زمانی و مکانی و حالتی جای صفت و مضاف الیه را گرفتند و حتا از آنها به مثابه فعل استفاده شد اما این شگرد فوق العاده بعداز آن در هیچکدام از شعرهای بعدی او مشاهده نشد در شعر جسد هم اعمال تشخیص بر گزارهای شعری و تکرار هوشمندانه این گزاره ها در بستر متن ایجاد لابیرنت های اجرایی در صورت شعر کرده جوری که روساخت و ژرف ساخت شعر در اثر بیانی حسی و ماهرانه با هم این همان می شوند:

    چیزهایی که می خواهم درباره ی می خواهم چیزی نمی دانند
    چیزی نمی خواهند دوستانی که ندارم از دوستانی که ندارم

    در مصرع اول گزاره درباره می خواهم نقش اسم را ایفا می کند و با تکرار آن شاعر سعی کرده نوعی ملال متنی را اجرا کند که بیانگر ملال و حس همزمان خود اوست این تکرار به گون ای دیگر در مصرع بعدی نیز دیده می شود( دوستانی که ندارم از دوستانی که ندارم)

    در اصل در تمام این پاره ها مصاریع دچار ایستایی هستند و حرکت جوهری در دروت شعر اتفاق می افتد یعنی ساختمان و فرمول متن در بافت مصرع تغییر نمی کند بلکه جای کلمات به مثابه ابژه ی متنی عوض می شود:

    در ِ کون ِ کلماتم می گذارم که به در بر نخورد به درد دیوار بخورد

    به نظر می رسد عبدالرضایی می خواهد کلک تکنیک تازه پیش از آنکه لو برود برای همیشه بکند و با اجرایی حسی و ماهرانه جوری به انجامش برساند که بتواند بآسانی و بدون نگرانی برای همیشه با آن خداحافظی کند. در نتیجه با ایجاد تونل های شعری و پاساژهای متنی دوباره آن را تکرار می کند مثل کشتی گیری که در استفاده از فنی خاص خبره شده و مدام با استفاده از این فن از حریف خودش امتیاز می گیرد
    چیزهایی که دوست دارم درباره ی دوست دارم چیزی نمی دانند

    و دختری که می خواهم وقت ِ می خواهم اخم می کند نمی گذارد

    یا

    دوباره دارد حالم بهم می خورد از آدم هایی که به هم می خورند وبه هم می آیند وقتی که با هم می آیند

    اینها را توضیح داده ام چون اغلب کسانی که خواننده آثار عبدالرضایی هستند شاعرند و بیشتر برخوردی کلاسی با شعرهای او دارند گویا می خواهند چیزی از او بگیرند یعنی عادت کرده اند که مدام شعرهای عبدالرضایی به شان پیشنهاد بدهد و متاسفانه اغلب درپی پیشنهادهای بیانی و تصویری و معنایی هستند و کمتر توجه به شکل اجر و تکنیک گردانی در آثارش دارند درحالی که به علت زندگی در دوجهان متفاوت و دگرگونی تم ها و موتیف ها اینان چندان با هم در شکل زندگی اشتراک ندارند تا علاقه ای به موضوعات اجرایی و شعری هم داشته باشند به بیان دیگر عبدالرضایی بدل به شاعر دوری شده و دارد از دور می نویسد پس مجبور است برای متن اش نیز دوراندیشی کند اغلب شعرهای کتاب اخر او نمونه های بارز اعمال این دوراندیشی و نگرانی ابدی هستند همین!

  12. سرکار خانم موسوی در نقد برخی از اشعار علی عبدالرضایی در اینجا کار قشنگی کرده اند. صحبت از موتیف های علی در اشعار و بیشتر پرداختن به مقوله تکنیک زبانی در اسعار ایشان کار جالبی است که این دوست عزیز در این نقد ارائه کرده اند اما نقد ایشان مثل خیلی از نقدهای ایرانی عاقبت به خیر نمی شود غرض آنجاست که خواننده اشعار عبدالرضایی را فقط شاعران می داند که گویا منتظر نشسته اند تا علی عبدالرضایی چیری بگوید و آنها همانها را قلقله کنند.
    نه خیر خواهر گرامی، خوانندگان اشعار عبدالرضایی طیف وسیعی از خوانندگان جدی و غیر جدی اشعار ایرانی هستند که پاره ای هم از تکنیک سر در می آورند و هم از موتیف و هم تکرارهای زبانی و معنایی و به کارگیری غیر فاعلات و غیر مفعولات در جایگاه فاعلی و مفعولی.
    اینکه ما خوانندگان اشعار امثال علی عبدالرضایی را مشتی شاعر بدون ایده و بدون تکنیک بدانیم که فقط دست رو دست گذاشته و پا روی پا انداخته اند تا عبدالرضایی چیری بگوید و آنها همانها را در شعرهایشان سریع السیر کپی کنند و شاخ و برگ بدهند هم جفا در حق عبدالرضایی است و هم خوانندگان آثار او که از قضا دستی هم در وادی نویسش شعر دارند.
    برای من عجیب است چرا تا می آییم نقد ادبی بکنیم به وادی ای دیگرکونه می افتیم و حکم های دادگاه انقلابی برای دیگرانی که هیچ ارتباطی با مقوله مورد نقد ندارند، صادر می کنیم؟
    اشعار عبدالرضایی با وجود نقاط قوت فراوانش از کمی ها و کاستی های فروانی برخوردار است که از نظر من یکی هم دور اندیش نبودن است که از قضا این می تواند در عین حال که پاشنه آشیل شعر یک شاعر است می تواند از نقاط برجسته یک شعر باشد تا آنجا که از این قضیه می تواند درگیری شاعر در زبان فعلی و زمان فعلی را از آن مستفاد کردکه باری نشانگر شاخصه های زبانی شعر دوران حاضر برای بینندگان آینده است.
    پایان!

  13. بر بستر فضایی مسموم، در حاشیه‌ی روزگار کنونی جامعه و «فرهنگی» که چهره نمای ژرفای بحران مناسبات پوسیده‌ای‌ست جز ناسور عفونتی مزمن، و چرخه‌‌ای گندزا که بافت‌های سالم و نیمه سالم را نیز به تهدید می‌گیرد، چه می‌تواند باز تولید شود؟ چند دهه پیش، به گونه‌ا‌ی از بیماری قارچی واگیردار حلقوی آماسیده زیر پوست آدمی، از آنجا که میکروب بیماری زای آن زمانی‌اش ناشناخته می‌بود، به اشتباه این زخم را «کرم حلقوی» می‌گفتند، مگو که پاتولوژی آن به یک قارچ بیماریزا باز می‌گشت و در این میان، نام ِ ناشناخته‌ای به‌اتهام عفونتی ناکرده بدنام می‌گردید. زخم دهان گشوده، اما در پهنه‌ی اجتماعی که «سرنوشت‌اش» را بوش‌ها و «پوتین‌ها» و «مذهب» رقم می‌زند، نشانه‌‌ها و علائم مناسبات واپس مانده و قهقرایی ست که به هر گونه، انسان را در هزاره سوم به روز و روزگاری اینچنین نشانیده است. زبان کلینیکی را به ناچار به کار گرفته‌ایم زیرا به زبانی دیگر، آسیب شناسی این بیماری واگیردار را نمی‌شد بیان نمود. به هرروی، در چنین چگونگی، همانگونه که در پیوستار ابتذال دروازه‌ی تمدن بزرگ پرتاب شده به رادیو – تلویزن‌های دلالان در لوس و آنجلس و امیرنشین‌ها تا ام‌القراء شیعیان و این گوشه و آنگوشه‌ی جهان، گواه ریشه دوانیدن غده‌های بدخیم فرهنگی واپس مانده و خواری آوری هستیم و با نیم نگاهی به پیرامون، نیز گواه پدیده‌ شناسی این اپیدمی در تازش به هنر و شعر. این بیماری در ادبیات به ویژه آسمان شعر برون مرزی با برجستگی ِ گونه‌‌‌ای از لمپنیسم جنسی، دارد به یک «کارکرد»، خودنما می شود. مدتی‌ست که چنین نمودی، بر بستر خاموش و سکوت، به عرصه‌ی شعر و روی هم رفته ادبیات، دست درازی می‌کند. دراین آلوده سازی، عناصری را می بینیم که متوهم و نژند، گوشخراشانه‌ با دسته ا‌ی کُر آسا، تجاوز به شعر و هنر را شلنگ انداز همنوا شده‌‌اند.
    مروری بر آسیب شناسی این پدیده، کوششی‌ست در راستای ایستادن در برابر یک آلوده‌سازی فرهنگی، دفاع از سپهر انسانی شعر که از زمان پیدایش و درازای رنج و کار و خود- پویی انسان، خود به‌سان بخشی از سرشت و سنگر زمینیان، همدوش و همراه انسان بوده است. شاید این نوشتار، هشداری باشد برای آنانی که هنوز این «بیان» شریف و به راستی زیبای بیکران انسانی را شکوه و ارزشی می‌شناسند. اشاره به برخی نام‌‌ها در این نوشته پرهیز ناپذیراست و برآن کوشش می‌باشیم تا نه با برخوردی فردی به عناصر- که هیچکدام را نمی شناسیم- بلکه با انگیزه‌ای جانبدارانه به عنوان شهروند این جهان، به سهم خویش در برابر یک ناهنجاری کریه فرهنگی پاسخی هشدارانه بگوییم.

    دنیای درونشان

    برای نشان دادن گوشه‌‌ای از این عارضه‌ی پاتولوژیک، یکراست می رویم سراغ یکی از دست اندرکاران. آقایی به نام علی عبدالرضایی، پشت دهها نام، در پایگاه اینترنتی خود به سردبیری پرهام شهرجردی که حلقه‌ و کارگزار پایگاه این هجوم است، خود نمونه‌ی گویایی ست از این رسته. ایندو که پریشان‌گویی‌های بسیاری را در پایگاه خود گرد می‌آورند، تمام کننده‌ی یکدیگر، همانستی‌های خویش را باز می گشایند، با واگویه‌هایی مادون تر از«هنر» لوس آنجلسی آن‌سوی آب با دشنام و هرزه و هرز، در تلاش‌اند تا جلودار کارناوال پریشانی باشند و خویش را «پسامدرن» وانمایند.اما انچه که از کارکردشان پیداست، گویی تنها دنیایی که می شناسند،‌ همان نگاه سده‌های میانه پیشا سنتی استبداد شرقی به زن و جامعه و فرهنگ و زیباشناسی ست و خویشتن مردانه‌اشان را اینگونه در آن باز می‌بینند این گونه‌است:

    «و بعدی ترین که من باشم جلقی بود»( )

    ایشان در آینه و پیرامون خویش با فرافکنی گویا جز این دو سه تصویر چیز دیگری نمی‌بیند:

    «…
    ما سه برادر بودیم

    یکی بسیجی
    بعدی خلقی
    و بعدی ترین که من باشم جلقی بود

    وبعدی‌ترین که هرکی بود

    گاهی خلقی وهمچنان جلقی بود
    کنارِ خمر ِ شراب که آب می‌آورد
    در جبهه دشمن شکم می‌کشت
    از بس که جای شب‌های جمعه کون ِکمیل
    یک دنده جنده میل می‌کرد

    زنی اُلاغ به پیری ِ کلاغ که داغ دیده بود
    درسوگِ این صدوسگ برادر که هرچه کشته می‌شدند نمی‌شدند!
    جای گریه غارغارمی‌کرد
    …»
    این واکنشی آدمخوارانه‌ به زن است. رویکردی هیولایی به انسان. شهریار کاتبان، شهلا کاتبان، بابگ صلیمی‌ضاده، داوود لینچ، اهورا اهریمن، شهروف بیلاخوف و… نویسنده از جمله داستان‌های «هرمافرودیت»، با همکاری دوستانش، از جمله یک پایگاه اینترنتی به نام «مجله شعر در هنر نویسش» را جهت این تهاجم برگزیده است.
    این جلوه‌ای از شخصیت و نماد منش، اندیشه، و ذهن گوینده‌ای است که حتا نوشتن قار و خُم را در همین دو سه «غار غار» نمی‌‌داند. این‌ تن سپاری به زوال‌ است. همین است دراین مانداب، خرچنگ و زغن می‌یابی و نه حتا داروَک و وَکی که در شمال، ندای باران می‌‌خواند‌. باز هم با پوزش می گویم، این اشاره هشدار واره‌ای ‌ست تنها و یک آسیب شناسی را بازگو می کند، قربانیانی که بایستی به یاری‌اشان شتافت. نویسنده سه برارد، آقای «ج- ل- ق» شاید نتواند دریافتی خردورزانه داشته باشد تا چیز دیگری را در این جامعه دریابد و یا نوید دهد، دریافتی سالم و منشی نا آلوده می‌خواهد تا آدمی به سوی زیبایی و عاطفه انسانی بشتابد و یا از چیزی بگریزد. به بیان «پاوز» در شعر سمندر«اندیشه‌های ستیزه جوی درتلاش شقّه کردن پیشانی من‌اند» و با اجازه پاوز، جای اندیشه‌ و ستیزه جوی را باید جابجا کرد که اینان ستیزه جوی اندیشه‌‌اندایشان به همراه سر دبیر پایگاه هنری‌اش، در شناسایی ادبیات و هرمافرودیت‌‌هایشان این گونه منش خویش را به نمایش می‌گذارند:
    ۱. هِرمافرودیت یا این قصه یک مقاله‌ست نه رُمان است نه کوسنویسی
    ۲. هرمافرودیتِ ٢ یا این داستان ِمردانه یا مقاله‌ست یا زنانه
    ۳. هرمافرودیتِ ٣ یا کون ِ لقّ ِ هرچه داستان!
    ۴. هرمافرودیت ۴ یا نیمه‌ی اول ِ فوت بالِِ دو نیمه‌ایِ سه جنسیتی با احتساب ِ فوتِِ وقت
    ۵. هرمافرودیتِ ۵
    ۶. هرمافرودیتِ ۶ یا شهلا در مادرید وشبِ واویلایی که لیلا رید!
    ۷. هرمافرودیت٧ یا چون حالم از داستان به هم می‌خورد پس حالم از داستان به هم می‌خورد! شهرزادِ هزار و یک داده.
    ۸. هرمافرودیت بعدی یا هرمانویسی‌ی یک عدد فیلمباز
    ۹. بعدی ترین هرمافرودیت یا حسابِ کونی جماعت از گِی جداست
    ۱۰.هرمافرودیت ۱۰ یا و من زنم دارم روی پسرهای تمام ِاسم‌های دنیا غلت می‌زنم

    شاید از نگاهی، بر چنین موجوداتی سرزنش و نقدی روا نباشد و قانون به رای روانشانسی، آنان را زیر پیگرد قرار ندهد و فارغ و معذورشان بدارد و در سخت ترین حالت پس از گذار از سرندهای روانی به دوره‌ای دراز‌ ِِ روان- توانخواهی روانه اشان کند. چرا که در این جهان پهناور، بیش از۷ میلیارد آدم، شماری هم این چنین یافت می‌شوند، همانگونه که برخی در نقش قاتل حرفه‌ای‌، برخی بزهکار و متجاوز به حقوق فردی و جمعی، برخی شکنجه گر و جلاد پدیدار می‌شوند. راستی مرز بین کارگزارانی که به فرمان بن لادن و القاعده و حزب‌الله اسلامی و در برتری جویی‌‌های قبیله‌ای و مذهبی، به خود بمب می‌بندند و کارگران در جستجوی نان و کار در میدان های بغداد، شهروندان را در ایستگاه های زیر زمینی و اتوبوس در لندن و اسپانیا، در رستورانی در اندونزی یا در برج‌های نیویورک و یا هرجای دیگر قطعه قطعه می‌کنند، با کسی که نه تنها به ترور شخصیت انسان‌ها‌ می‌پردازد، اندیشه‌‌های انسانی را لگد مال و آلوده می‌کند و آُفرینش‌های فلسفی، هنری و زیبایی مشترک انسانی- تاریخی جامعه‌ی بشری را به‌ویرانی می کشاند حتا اگر دوسه انگشت شماری باشند، در کجاست! به راستی ما در کجای این فاجعه ایستاده‌ایم!‌ در پشتیبانی از دستاوردهای تاریخی انسان به کجا باید رفت و از کجا کیفر باید خواست! این نوشته، شاید به بیانی، شناسایی بزهی در حوزه‌‌ای حیاتی باشد که از گذشته و اکنون و به آینده پیوستار می‌یابد. این فرد یا افرا همراه هر چند ناچیز و ناشناخته، اما تنها به بیان فوکو، فقط عامل جرم نیستند(فاعل مسئول، بنا بر برخی معیارهای اراده‌ی آزاد و آگاه) بلکه با دسته‌ی کاملی از رشته‌های درهم بافته(غریزه‌ها، انگیزش‌ها، گرایش و شخصیت) به بزه‌اش پیوند خورده است.»( )
    ناچار از اینکه سیاه زخم به چرک نشسته برای بازبینی ژرفا و گستره‌ی بیماری را نیشتر میزنیم تا چرک را وا ‌گشاییم، پوزش می‌خواهم. جز این گریزی نیست که در آزمایشگاه بالینی برای شناخت پارازیت‌های پاتوژن، به ناچار بایستی نمونه‌های آزمایشگاهی را ماکروسکوپی و میکروسپی بازدید و گزارش داد.
    به این نمونه نگاه کنید، روی سخن به مادر است، ‌به زن- انسان محکوم نگرش پیشا سلطنت:

    این موجود، در هر اپیزود خودشناسانه خویشتن خویش، در حالیکه به مادر- نماد زایش انسان و طبیعت- چنگالی خون آلود دراز می‌کند و تا قلب ‌زن را از سینه به بیرون بکشاند، با دندانی خون آلود دشنام می‌گوید، انسان سیتزتراز طالبان‌های ایرانی و افغانی که زن را جز کالایی جنسیتی نمی‌‌شناسد:

    «چوس»( )

    «کار؟ دارم!
    پول؟ خیلی!
    حال؟ خیلی تر!

    سرد از سروصورتم خیلی سُر نمی خوره
    کلفت می پوشم خیالت جمع چیزی نمی خورم!
    هوای حالم خیلی حالی به حالیه تا قورت می دم می بُرّم
    فرانسه رو هم بیشتر از فارسی از بَرم آره!
    وسطِ کلمه هاش چند تا مادر ِ خواب دیده خوابیده
    تو نمیری آی ی جون می ده واسه خوابیدن
    به آقا بگو دوباره راس کنه
    یک کاره نوباوه ای کاس کنه

    چی !؟ نع ع ع!
    نا نداره جونم که لگد بخورم بی خیال!
    کتکی در کار نیست
    اینجا به تخم ِ کسی هم نیست که شاعر چی بلغور می کنه
    خیالت تخت!
    هر چی بخونی کف می زنن
    بعد هم بهِت می خندن
    خوشحالم!
    گفتم که!
    خوبم!
    خوبِ خوب
    اونقده خیلی خوبم
    که بعضی وقتها صدات می زنم جنده!
    تو اگه تهِ اون شب
    به جای کوس
    فقط لب می دادی

    مثل ِ چوس
    وسطِ مستراح
    منو پس نمی دادی»

    کسی که با مادر خویش این چنین کند، پیداست که با دیگران چه‌ها کند! این خاکستر داغ خشم درونی شده‌‌ای‌ست که از ذهنی مملو از عقده‌ی سرکوب، رقابت، شکست، تنفر، خشم به مادر در دل سپاری به عشق پدر و دهها درد سرکوب شده دارد. این فشارهای درونی سرشار از عطش، قدرت، گرایش به اطاعت، و در همان حال سلطه گرایی، لذت حسی و رسیدن به لیبیدوی کلامی و دهانی … شخصیتی را به وجود آورده است که زاده ی پیوند‌ و کانون رشد و پرورش و مناسبات اوست.
    از این ذهن چرکین و عفن، بیگمان خشمگین می شوید، و به عنوان خواننده این نوشتار، معترض که چشمداشتی جز این از این افراد، بیهودگی ست. من نیز چنین فکر می‌کردم، و هنوز نیز، اما به پایگاه اینترنتی این بزه، «مجله شعر در هنر نویسش» نگاه کنید، ببینید، چه کسانی مهیمان و پیوسته‌ی این کلنی پاتوژن هستند و دم بر نمی‌آورند. بسیاری از اینان همراستای این دسته‌اند، برخی بی خبر! بی خبر؟! از سکوت و مماشات، اما انسان در شگفت می‌ماند. از این دسته بگذریم، روی سخن این نوشتار بیش و پیش ازهمه با آن دسته از شاعران و نویسندگانی ست که نه تنها در برابر یک تجاوز و تهاجم مدهش، خاموشی گزیده‌‌اند، بلکه با نام و شعر و نوشته‌‌ها و تصاویر تمام رخ و نیمرخ خود، شانه به شانه ویرانگرانی‌های آفرینش‌های فرهنگی و هستی اجتماعی ملیت‌‌هادر بخش گسترده‌ای، تزیین گر ویترین ابتذال‌ شده و خود به تماشا نشسته‌اند. انسان باید تا چه میزان غیر مسئول و فرصت طلب باشد که با دیدن و شنیدن چنین تخریبی به اعتراض بر نخیزد. توهین، و تجاوز به ملیت‌ها با توپ و تانک پهلوی‌ها گرفته تا جمهوری اسلامی و اینک از سوی کارگزاران فرهنگی این متجاوزین را نمی‌توان دید و واکنش نشان نداد. زیرا دراین یورش است که از نه تنها کوشندگان فرهنگی این جامعه که ملیت‌ها، از بلوچ سربلند و از رنج و کار و فلاکت سوخته‌ی حکومت گران گرفته تا آذربایجانی و کرد و فارس آزادیخواه و تمامی آنانی که به عنوان انسان، خواهان حق تعیین سرنوشت انسانی خویش هستند و نیز در اتحاد داوطلبانه خود با دیگر ملیت‌‌ها به فردای انسانی می‌اندیشند، آماج می شوند. اگر این تهاجم و تروریسم نیست، پس چه نام دارد؟!

    «شهلی بلوچ بود. گرچه نیاکانش ازحوالی ِ گیلان به آنجا آمده بودند و سدِّ باهو کلات را دودستی روی رودخانه‌ی سرباز که بعدها عوضی‌ها راهش را عوض کردند، گذاشتند، بااین حال گرچه کمی لوچ اما بلوچ نبود.» ( )
    مردم خونیین و پارچه پارچه کردستان نیز دراین تروریسم فرهنگی ایمن نمی‌مانند، کردستان، سنگر آزادگان، که در حکومت شاه و جمهوری اسلامی،‌همانندِ ‌همه جای ایران، از چاه بهار گرفته تا انزلی به همراه صیادان و نیز تا ترکمن صحرا به خون نشانیده شد، باید به دست سرکوبگران فرهنگی تازه سر از پوسته بیرون آورده مورد هجوم قرا گیرد:

    «شهری ماد بود و شهلی کردو، ولی هیچکس نبود. وگرنه هرگز اجازه نمی دادند تن و بدن ِ کارداکا را که قلبش هنوز در ایران می تپد پنج تکه کرده بزرگش را به سرزمین ِغلامان وصله کنند که تازه در سرحدّاتِ وقاحت ترکهای کوهستان بخوانندشان و پُررویی را به حدّی برسانند که نام ِ آتورپاتکان ِ شمالی را به اران داده مدّعی شوند خودِ مادِ کوچک که همان آذربایجان ِ امروزین است و تا پیش از سلاجقه ششدانگ به هرچه عثمانی می گفت سیک تیر، نسَبی عثمانی دارد!!!»( ) آیا کسی جز دارنده‌ی یک ذهن فاشیستی، میلیون‌ها مردمان ترک و شهروندان ترکیه را به یاوه و تحقیر«غلام» می‌خواند؟
    می دانیم که یکی از عوامل واپس ماندگی فرهنگی-اجتماعی ایران نیز، ممنوعیت و غیبت اندیشه فلسفی- انتقادی ست. این خود در بخشی باز می‌گردد به بینش دوآلیستی اهورا-اهریمن یا حق علیه باطل که پدر تمامی ادیان ابراهیمی می‌گردد با سرچشمه‌ای از جهان بینی سومریان در میان رودان که گله گمیش نمود برجسته آن است. و به راستی اگر از جمله، کسی به این کمبود نگریسته باشد، بی گمان نام آرامش دوستدار که با کتاب «درخشش های تیره» نمایان می‌شود و هرچند از آغازگران این راه. و چه اسفبار که بسیار دیرهنگام با دیرکردی نزدیک به یک هزاره تازه راه آغازین یک رنسانس را راستا گرفته‌ایم. اندیشه ستیزان بزهکار، اما گویی وظیفه مندانه، همراه با تهاجم و توهین به حکومت شوندگان و شهروندان شریف این جامعه، به رهروان چنین راهی، اینگونه تیغ بکشند. گویی برنامه‌های «هویت» و«چراغ» و حسین شریعتمداری و روح الله حسینیان و مصباح یزدی‌ها بسنده نیستند، که خسرو خوبان‌ها(روح الله حسینیان) و یزدی‌‌های ریز و درشت دیگری با سوء استفاده از رسانه هاییی همانند رادیوهای محلی در بخی کشورها و یا اینترنت، در خارج از کشور این چنین تیغ را از رو بسته‌اند. جرم نیما و فروغ و گلشیری، شاملو‌ها، و سرکوهی‌ها این است که یا همیشه در هراس و زیر پی‌گرد گزمه گان شاه و ساواک و ساواما، و قتل‌های سیاسی- زنجیره‌ای و ترور فیزیکی و شخصیتی، اکنون یا رخ به خاک کشیده و یا در زندانی به گستره‌ ایران، با مردم مانده‌‌اند و هنوز و نیز در تبعید به آرمان‌های انسانی خویش می‌کوشند.

    سردسته بزه می نویسد:
    «من کتابهای دوستدار راکه توسطِ نشر ِ عشوه ای ِ خاوران هدیه شد، تازه در پاریس خوانده‌ام

    گرچه من هم نامردی نکردم و پاسی بر آرام ِ تو شا شیده ام در پاریس و پارس نکرد و ریدم در لولهنگ خانه ای که دست و پا کرده بودو هر چه فند توی پاسخ ریخت افاده نکرد وکاسه ی چه کنم چه کنم دستش دادم که دست به آب رَود و قصدِ رود نکند که موج ِ قد بلندی سر ِ دریاست!
    پاپتی با اون نثر و سوادِ کتبی- سلبی وِرِ شفاهی در باره ی شعر و شعوری که نداردهم می زند!

    گرچه من هم نامردی نکردم و پاسی بر آرام ِ تو شا شیده ام در پاریس و پارس نکرد و ریدم در لولهنگ خانه ای که دست و پا کرده بودو هر چه فند توی پاسخ ریخت افاده نکرد وکاسه ی چه کنم چه کنم دستش دادم که دست به آب رَود …!
    پاپتی با اون نثر و سوادِ کتبی- سلبی وِرِ شفاهی در باره ی شعر و شعوری که نداردهم می زند! »

    در قاموس چنین بزهکارانی، «پاپتی» بودن،‌ دشنام است و ننگِ انسان هستی به سرقت برده شده، دشنام هاشان از جمله «عمله» و… می‌باشد و در مغزهاشان نمی‌گنجد که میلیون‌ها انسان از هستی و دسترنج محروم شده، در یک جامعه‌ی بیگانه از منش و مناسبات انسان نوعی، «پاپتی» و «عمله» بودنشان، شرم و تازیانه تاریخ است بر چهره آنانی که نان سفره ‌و شیره‌ی جان اشان را ربوده و می‌ربایند،‌در حالیکه دریای نفت و هستی‌اشان در درازای تاریخ به سرقت برده می‌شود. این جسم و خاکسترصادق هدایت و نیما یوشیج، پیشتاز رئالیسم و شعر نو در ایران نیست که زیر سم گزمه‌گان اندیشه لگد کوب می‌شود، این ادبیات نو و نگاه پیشرو جامعه‌ی بشری‌ست که مورد هجوم قرار می‌گیرد. چرا جوخه‌‌های ترور مقدس و دستگاه اطلاعاتی و صدا و سیمای حکومت اسلامی دوش به دوش در کمین مختاری‌ها و پوینده‌‌ها و سلطانپورها شبکه‌های ترور و قتل‌ها زنجیره‌‌ای می گسترانند و برای شکارشان یک آن غافل نیستند! دو بال تباهی آفرین ترور فیزیکی و شخصیتی ِدستگاه حذف ایدئولوژیک، دو بخش جفت وجور کننده یکدیگرند.
    « اگر ما ببخشید! مانی یعنی اگر نیما و هدایت تعلقی به اشراف و سلطتنت نداشتند چه بسا چون تندر وهوشنگِ ایرانی طرزی فقط در جیغ ِبنفش شهره می کردند. بی دلیل نیست که پیشاپیش، خدا – شاه، این هر دو را اخته می‌کند.
    یکی را در یوش وقتِ سلام و صلوات موش کرد و بعدی را در لاشه‌ی پاریس، پرلاشِز، زنده به گور!
    اصلن همین اختگی باعث شد که صادق خودش را سرخود از مردی بیندازد و نیما چنان به وافورش پناهنده شود که عالیه را هرگز حالی به حالی نکند، دائم صدا بزند ری را! ری را» ( )
    هرمافرودیت ۵ با این دشنام و توهین به زنان ادامه می‌یابد.
    « پس به قول ِفروغ ِ:
    تا کسی بیاید که مثل ِهیچکس نیست
    کمی زود باشید
    لطفا کُس ِ بعدی!»
    و پانوشت آن که شفیعی کدکنی نیز بی گزند نمی‌‌ماند:
    «۱- عجبا برخی چقدر کُس خُل اند! دوسه مصرعی را که من اینجا قلط خوانده‌ام، کدکنی ِ کّله خر در کتابِ تخمی‌ش منسوب به مولوی می‌خواند!!!»

  14. سلام علی جان
    در بین کار های که بعد از ایران نوشتی این کار را بیشتر دوست دارم یکی این یکی “شلیک ” این را البته بیشتر…
    همیشه شاد باشی

  15. علی جانم ! عبدالرضایی دیروزی که می شناختم ! هر کس نداند تو می دانی که من جریان باز نیستم نه در شعر ونه در سیاست . من به تو حق می دهم که به جای دیگران برای خودت کامنت بگذاری و از من یا حافظ انتقاد کنی اما شاید دوری از ایران از یادت برده که تو مثلا اهل کتاب و قلمی و باید حتا فحش دادنت با مردم کوچه خیابان فرق بکند . این لحنی که من در کامنت های متحد اللحن دیده ام لمپنی است که تحت فشار است و نه شاعری که ادعا می کند یک تنه خودش کمپلت شعر دهه ی هفتاد است !من تو را هم چنان یک شاعر با چند شعر خوب می دانم و هنوز کتاب جامعه ی تو را دوست دارم . شاعر دهه ی هفتاد بودن یا نبودن هم چندان مهم نیست چون دهه ی هفتاد امام زاده نیست که کسی بخواهد سر تولیت آن دعوا کند .ولی تو خودت درباره ی کارهای من نقدهایی داری و تمجیدهایی که در نوار نشست های من و تو و فلاح در اهواز ( به یاد که داری ؟ ) موجود است .این نه برای من فخر است و نه برای تو مستحق ندامت فقط تو را به خودت رجوع می دهم و حرف های تنهایی مان که برای کم تر کسی قابل باور است .من جریان شناسی شعر هفتاد را به پایان برده ام و بعد از چاپ این کتاب امیدوارم تو و یاران واقعی و مجازی ات آن را بخوانند و در یک فضای علمی نقد کنند و البته با دهانی متمدن ونه غار نشین .

  16. و البته جاه طلبی تو برای من همیشه مورد احترام بوده و حتا الان هم در مباحثاتی که با دیگران دارم از دلایلم دفاع می کنم اما گمان می کنم که تو باید این خصیصه را امروزه روز اندکی مهار کنی چون تو را به توهم کشانده است و توهم در شکل پیش رفته اش می دانی که بیماری خطرناکی است . به گمانم لازم است که تو انرژ ی خود را صرف نوزایی شعرهایت کنی و نه این همه قرق کردن چارسوق و نسق کشی . بعد از این همه هفتاد بازی چرا مثلا در همین شعر بالا دست نمی کشی از شگردهای نیم داری که ریشش درآمده ؟
    به تو نمی‌آید

    همان کوری باشی

    که بوعلی شفّاف کرد؟
    امیدوارم غربت و تداوم ماندن در آن جا تو را وارد بازی هایی نکرده باشد که خودت روزی به آن ها شاشیده بودی .

  17. آغای خواجات از آنجایی که می دانم علی هرگز به کامنت و نظرات تو و امثال تو که بوی گند معاملاتتان همه جا را برداشته پاسخی نخواهد داد بهتر دیدم چند نکته را اینجا گوشزد کنم اول اینکه اگر منظورت از لحن پیامی که با نام شعر معاصر کمک از علی می کند طلب است باید بگویم که آن را من نوشته ام نه عبدالرضایی که فکر نمی کنم امثال تو را در حدی بداند که به بحث درباره تان بپردازد من همانی هستم که یکبار بهتان گفتم از اینهمه خیانت که به علی عبدالرضایی می کنید چیزی نصیب نمی برید! یادتان که هست؟ پس دراین مورد خاص خواهش می کنم پای شاعر را که شعرش بر گردن کار من و تو بسیار حق دارد وسط نکشید یادت که هست آنشب در خانه علی چطور تو و حافظ موسوی مرا مقلد علی نامیدید و وقتی عبدالرضایی واکنش نشان داد و به شما گفت خودتان بیشتر متاثرید تو لال شدی و موسوی بالا آورد شاهد هم زرین پور و فلاح و چایچی!!! حالا شناختی من کی هستم؟ حالم از شما شعر نشناسان نسناس بهم می خورد و اگر پای علی را وسط نمی کشیدی آدم حسابت نمی کردم که پاسخ بدهم!!! در پیامت به علی گفتی که تو شاعر ی به دو سه شعر خوب هستی!!! اما یادت رفته که مطلبی از تو در همین مجله شعر منتشر شده که در آن شینما را شاهکار نامیدی!!! شینما حاوی هزار شعر است حالا که سلیقه زاپاست را زیر پا انداختی و مرد عوض کردی شدی عاشق جمال جامعه!!!
    علی همه شما را مطرح کرد چون در آنزمان قحط رجال بود و مطمئن باش اگر او را سال ۷۸ به اهواز دعوت نمی کردی و بقول علی حال اصیل انگلیسی نمی دادی هرگز شاعر هفتادی نمی شدی پس دهنم را باز نکن که احتیاج داری ادامه دهی به ریاکاری مخصوص اساتید دانشگاهی!!! بیهوده نیست که خدایتان شده قیصر امین پور که روح او و شفیعی کدکنی را سالها پیش سگ علی گایید!!! نکته دیگر اینکه علی بصورت شفاهی از همه تعریف می کند بخصوص اگر طرف زن یا جاکش باشد این تعریفات علی از درجه اعتبار ساقط است مطمئن باش هر کدام از خانمهایی که گاییده انباری از این نوارها از نوع غیربهداشتی ضبط کرده اند تا در روز مبادا زندگینامه کنند تو هم می توانی یکی از آنها باشی
    آخر اینکه من خوب می دانم تو را مامور کرده اند که علی را عصبانی کنی تا بریند به تو و امثالهم اما هنوز جوجه ای برو م- مویدت را بیار تا سگ درگاهش بکند ضمنن یک بار دیگر اگر با آن دهن کثیفت اسم هفتاد را بیاوری خودت را از فعالانش حساب کنی افشا می کنم که سال ۷۸ تو چه سرویسی به علی دادی که بازی ات داد!!!
    حرف آخر اینکه آیا بهتر نبود پیش از ذکر مصیبت می رفتی کتابهایت را دوباره می خواندی و می دیدی تنا چه اندازه مدیون پاریس در رنو هستی؟ چقدر وامدار اجراهای زبانی در شعر علی هستی!!! آدم باید کمی شعور کند و کمی انصاف داشته باشد شماها شاعر نیستیدامثال تو را باید گرفت و مثل سگ خشکاخشک کرد سگانی هستید که قلم و کلماتتان به خون مختاری و پوینده آلوده است کسی که خودش را شاعر بداند و برود داور مسابقات شعر اداره سانسور شود و داور شعر دهه فجر شاعر که هیچ بلکه حمالی ادبی است که برای پول کون هم می فروشد ای کاش علی ایران بود همه شماها را از دم در همان اتاق سرخش می گایید تو اصلا گه می خوری که به علی می گویی جان! مرتیکه عن خجالت هم نمی کشد تعجب من از پرهام شهرجردی منتقد است که راهتان می دهد به مجله شعر! حتمن بی خبر است از گه کار های شماها. پیشنهاد من به پرهام عزیز این است هرچه زودتر مجله شعر را از حضور وجود افراد کثیفی چون تو بزداید.کثافت هایی که آبروی شعر رادیکال هفتاد را برده اید و دم به ساعت وجود منحوس و کلاسیکتان را قاطی شعر هفتاد کرده اید اگر یکبار فقط یکبار دیگر گه خوری کنی و مثل خیل شاعران حکومتی پای علی را وسط بکشی ندید می گیرم و با اسم خودم و بصورت علنی می نویسم که امثال تو با خیانت هاشان چه بلایی سر شعر آورده اید و چه خون دل ها که اینروزها شاعری چون مهرداد فلاح از دست شماها نمی خورد.سخن کوتاه می کنم بزودی می نویسم نقش تو و امثال تو در کانون ادبیات تلویزیون جمهوری اسلامی که رهبرش هادی سعیدی کیاسری است چیست پسر م-موید چه کسی است و اینان چگونه می خواهند شعر مستقل فارسی را به گند بکشند بزودی می نویسم تا بزهای دوره گردی چون تو جسارت نکنند علی را هفتاد پرست بنامند تو آنقدر گاوی که حتا پایه ای ترین هدف شعر هفتاد را نفهمیده ای و نمی دانی که اولین شعار هفتاد نوشدن هر روزه است و اگر اینقدر بیسوادی که تازه گی شعر بالا حیرانت نکرده علت را باید در پولی جست که اینروزها دارد مثل سگ پروارتان می کند
    فعلن همین!!!!!!!!!!!!!

  18. فاحشه های ادبی را تنها یک چیز ارضا می کند . باید تبریک گفت به علی به خاطر حرمسرایش !

  19. تا جنینی کار خون آشامی است …

  20. http://khajat.parsiblog.com/

  21. از این بلا که گریبان ما گرفته این روز ها هوار!!!!!!!!!!!!!!!!
    ..
    ..
    ..
    گره هی گره هی گره هی هی …

  22. من نمی دانم که نویسنده شعر معاصر کمک از علی می کند طلب_ چه کسی است؟ البته دوستی رسانده که کاتب همان شاعر گمشده در این سالهاست که اگرخودش را از چله اش بکشد بیرون_ شمایان باید بروید گوز درو کنید!
    البته نوشته ایشان متن بی تعارف و خشن و حسی یی است دودی را نشان می دهد که گزارش از آتشی می دهد که شعله اش دارد چشم کور می کند چرا نمی بینیم؟ من از بهزاد خواجات چند شعر خوب خوانده ام و البته چند مصاحبه و نوشته چندش آور درباره شاعران حکومتی و مسابقاب شعر دهه فجر!!! پس این به ان در! شاعر را باید برای اشتباهاتش بخشید امیدوارم این تذکر و مطلبی که تحت عنوان شعر معاصر کمک …نوشته شده_ شوکی باشد برای شاعرانی که قباحت را مثل نقل به هم تعارف می کنند از شمس لنگرودی گرفته که پیرانه سر به تلویزیون قاتلان می رود و سپس این رفتن اش را در روزنامه ها تبلیغ می کند تا همین بهزاد خواجات که می خواهد ادیبی اخلاقی باقی بماند و سنگش را به سینه می زند اما نمی داند که چند سالی است ابتدایی ترین پرانسیپ های شاعرانه را رعایت نمی کند.بی شک عبدالرضایی از اتفاقی که دارد در این صفحه می افتد باخبر است مقصودم این است که به نظر می رسد علی با پیامی که علیه خواجات نوشته شده هم نظر است و من از این بابت خوشحالم.پس همین جا به او تبریک می گویم این نشان می دهد که اگر منافع شعر در میان باشد او از دوستانش نیز نمی گذرد.
    آقای خواجات! بجای لشکرکشی و چون روسپی ها داد و قال سرایی کردن کمی فکر کنید و به دین شعر برگردید و اینهمه خود را نخود هر آش گندی نکنید در دانشگاه اسلامی آزاد تدریس کردن اینهمه نمی ارزد و گول این تیترهای احمقانه را که شما را چون قزوه و دیگر گاو و گوسفندهای حکومتی ملقب کرده به دکتر ادبیات!!! نخورید. نمی شود یک نفر زندگی اش را و هستی اش را سر شعر بگذارد و حتا عزیزش را از او بگیرند و چون تویی مدعی باشند که در کنار اویند یعنی هفتادی هستند اما بر شعر و علیه مبانی شعری هفتاد و برشاعر باشند.نگاهی به فعالیت چند سال اخیرتان بکنید نمی شود از هر کاسه ای خورد و باز انتظار حضور در لژ مطرودیان داشت! بدان که خودت را درجایی قرار داده ای که جای شعر و شاعر نیست. کسانی چون نویسنده همین نوشته بالا که خوشایند تو نبوده هم تصمیم گرفته اند به سکوتشان پایان بدهند با کسی هم شوخی ندارند.حیف است که شاعر بگذاری و مدام در پی نان حاضری کنی. شاعر و گرسنگی!!!؟هر شاعر مطرحی باید صف خودش را مشخص کند نمی شود همزمان روشنفکری منتقد و شاعری حکومتی بود! نمی شود با قزوه پرید و فکر کرد رزوه هاش هرز نمی شود تو رزوه هرز کرده ای پسر! کبکی و کون خود نمی بینی که بر باد است به خدا حیف است! شاعری که تنها نوشتن چند خط خوش سیما نیست! ول کن این تلقی رایج از مرگ مولف را و کون از گزند نگه دار! و گرنه همان ها که این جا به تو دادند از تو می گیرند!
    از من گفتن بود رفیق!

  23. حیف از این همه انرژی که صرف لگد پرانی شود . واقعا مردم شما را ببینند چه می گویند ؟ من هم از عبدالرضایی شعر خوب خوانده ام و هم از خواجات و دربار ه ی هر دو هم نوشته ام . انتقادها را باید با زبان نقد گفت و اگر آن طور که دوست فوق می گوید این دل سوزی است باید زبان دل سوزانه داشته باشد . عبدالرضایی نباید یاران و مدافعانی چنین بی آبرو داشته باشد . ناسزا گفتن که کاری ندارد . در کوچه هم می شود شنید اما منطق و حرف حساب است که کیمیاست و نه پیش هر کس . این خود زنی ها به نفع شعر ما نیست به خدا .

  24. علی جان تا حالا پنج ایمیل به تو زده ام اما دریغ از دو کلمه جواب! اینجا می نویسم تا اگر دنبال می کنی این واویلا را فکری هم بحال مشکل ما کنی یا حضرت کلاس همچنان یخ بندان است اگر می توانستی به اتفاق دکتر شهرجردی سری به اینجا بزنی کولاک می شد.
    راستی شنیده ام ترجمه شعرهایت منتشر شده است و این خوشحالم کرد بسیار. شاید به همین دلیل است که این روزها گاوان در سایت ها و و بلاگ های بی بضاعت جفتک می پرانند. جالب است برایم حماقتی که خواجات دارد بخرج می دهد و چون کبک سرش را در برف کرده است. بااینهمه من معتقدم که پساهفتاد را میدان طرح حماقت دوستان نکنید و از دوستان بخواهید که دیگر بس کنند این شوک برای بهزاد کافی بود علی! راستی چرا به حافظ نمی زنی که مثل همشهری ات شمس رسوایی را در زنبیل کرده البته فلاح هم آنطور که منتقد بزرگمان فکر می کند دلخون نیست و باز هم باهمان جنس از ریاکاری بین دوصندلی نشسته است پیشنهاد می کنم یکبار دیگر پیامش را بخوانی از طرفی خبر برای تو می آورد و تیرت می کند که شاعرمآبان شعرفروش را سر جایشان بنشانی و از طرف دیگر می رود در وبلاگ هایشان پیام فدایت شوم می گذارد چرا فلاح تاکنون این حرفها را در وبلاگ خودش ننوشت یعنی او نمی داند که خواجات داور شعر فجر بوده؟ شاید هم این را دیگر قبیح نمی داند بهرصورت علی به این آدم هم دیگر میدان نده به اندازه کافی کمکش کرده ای کشکولی هم همین نظر مرا دارد اینها تمام هم شان را جمع کرده اند و همه جا را پر کرده اند که عبدالرضایی بعد از شینما تمام شده اما هنوز یکسالی نگذشته شینما را تاراج کرده اند درباره کتاب جدیدت وضع بدتر است همه بسیج شده اند و همه جا چو می اندازند که علی دیگر تمام شده است اما مدام گوش به زنگ اند که تو چه می کنی تا مثل میمون ادایت را دربیاورند یا زیرآب خلاقیتت را بزنند مثلن بعداز انتشار کلیپ های چند ژانری ات در یو تیوپ محمد آرزم مقاله نوشته در وبلاگ و روزنامه ها با نام پلی پوئتری و آن را به شاعران ایتالیایی نسبت داده خلاصه اینکه خوب ریدی به کاسه کوزه همه! حالا خر بیارند و باقالی بار کنند.
    البته نظر غائی من این است که تنها سکوت کنی و نگذاری دهان بز جماعت که از عن و گه پر شده بیش از این باز شود

  25. ببخشید که من درباره شعر شما نمی نویسم من پیامها را خوانده ام البته با ادبیات پیامی که با نام دست علی گذاشته شده بود مشکل داشتم چون کمی تند بود اما به گمانم بیان و قایع و واقعیت بود نمی دانم چرا آقای خواجات اینهمه عصبانی شده اند استاد خواجات در دانشگاه مجبورند به نمازخانه بروند و می روند مجبورش کرده اند شاعری دولتی شود و بساط مسابقه شعر دولتی مثل مسابقه فجر پهن کند که می کند بزودی هم مطمئن باشید کتابی تحلیلی درباره شعر جنگ و شاعران انقلاب منتشر خواهد کرد دستگاه تورزنی شاعران انقلاب یا همان کلنی معلم-کیاسری – قزوه اول دان می پاشند و سپس تا دسته فرو می کنند.به نظرمن دوستان در این وبلاگ خوب زمانی به داد آقای خواجات رسیدند حالا بهزاد بهانه دارد تا وقتی به او پیشنهاد تازه می دهند با صدای مدلل بگوید بیش از این رسوایم نکنید!!!

  26. عبدالرضایی عزیز!

    خواهش من این است که در برابر کثافت کاری های آقای خواجات سکوت نکنید او بهتر از همه فضای وبلاگ ها را می شناسد فقط دنبال بهانه بود که خودش را برای همانها که رقاصشان است عزیز کند که دارد می کند خواجات نیاز مبرم دارد که رییس گروه ادبیات دانشگاهی شود که رییسش از تو انزجار دارد علی!!! تاکنون من و محمد و نگار هرکدام دوبار در وبلاگش کامنت گذاشتیم اما بصورت خصوصی وارد شد و منتشر نشد جز چند دانشجویش بقیه کامنتها را خودش نوشته و آنهایی را هم که به پسا هفتاد انتقال داده و بالای کامنت من است را نیز قبلن در وبلاگ خودش گذاشته بوده او فقط می خواهد تو را وارد این بازی کثیف کند یعنی او نمی خواهد همانها که دارند خواجات را می رقصانند دنبال آلوده کردن تو اند.
    خواجات یک سانسورچی است و کامنت من را که در ذیل می آورم مثل خیلی های دیگر در وبلاگش منتشر نکرده است:
    سلام آقای خواجات!

    امروز از یادداشت های وبلاگتان تعجب کردم. خیلی از دانشجویان شما برای نیم نمره هم که شد به عبدالرضایی توهین کردند و شما به آنها ویزای اقامت در کامنتدانی خود دادید!!!

    البته شما بهتر از هر کسی می دانید که اگر علی بخواهد تلافی کند باد حتمن شما را می برد؟

    البته دمکراسی حکم می کند که شما در وبلاگتان کامنت بی آدرس و بی دروژیکر بگذارید و کسی یقه تان نکند اما همین که کسی از هیبت شعر عبدالرضایی نوشت بگویید این را خود علی نوشته چیزی که انگار مد شده در حالی که نویسنده آن کامنتی که شما را به زانو درآورده خود را به شما معرفی کرده چرا دوست دارید علی را آلوده بازی های احمقانه کنید شما بی ظرفیت هستید و این را به عبدالرضایی نسبت می دهید تقریبن بطور روزانه لااقل طی این چند سال اخیر مدام در سایت ها و روزنامه های به علی فحاشی کرده اند اما دریغ از اعتراضی کوچک و ننه من غریبم بازی!!! درحالی که یکی آمده به شما گفته داور شعر فجر! آیا دروغ گفته که اینچنین شاکی هستید!!؟

  27. لعنت به تو ای علی عبدالرضایی که خدای هوشی!
    می گویند سفید و سیاهی کون گاو در آب خودش را معلوم می کند و تو انگار در این بازی های وبلاگی دست همه را رو کرده ای. راستی این کامنت بالا که به اسم پگاه نوشته شده را قبلا در وبلاگ بهزاد دیده بودم می شناسی!؟
    یکروز به تو گفته بودم که بالاخره کیرت باعث عذاب عظیم خواهد شد. هرچقدر که شعرت آدمها را عاشق شاعرش می کند این کیر هردمبیل ات که در دشمن سازی نظیر ندارد جماعت را خصم می کند اغلب آقایانی که به تو گیر می دهند کسانی هستند که عشق شان را از دستشان قاپیده ای و یا جاکش های خانم هایی هستند که قبلل به هم بستری با تو پز می دادند خانم ها هم وضع شان مشخص است از قبل تو نام می گیرند و شعر درست می کنند بعد هم که ولشان می کنی مثل همین آقای خواجات معرکه می گیرند تا همه ملت بدانند قبلا ایشان را می کرده ای و حالا دک کرده ای ای عاشق کش بی رحم!نظر من این است که دیگر بس است! بهتر نیست کیرت را غلاف کنی؟

  28. چوب را که برداری گربه حساب کار خودش رو میکنه . عجب تفریح می کنم با شما …

  29. درود علی عزیز.تو فوق العاده بی رحم و زیبایی.باید اعتراف کنم محشر مینویسی.دلم میخواست میدیدمت اما من دورم.من جنوب زندگی میکنم.همیشه از خوندنت کیف کردم.در ضمن من گاهی مینویسم یه چیزایی که اگه بخونی

    و کمکم کنی خیلی ممنونت میشم .علی جان فقط لطفا مث بقیه ادم گنده /ها نگیhttp://saye2.blogsky.com/ وقت نداری.اوکی؟

  30. پیدا ئی ِناصر در این هوای مجازی که آدم در آن نادر است چون کون لختِ یهودا در کنیسای موسی، عیسی کش است.
    حالا بگو علی تویی یا من!؟ اگر تویی پس نادر کیست؟
    ناصر تویی اما نمی دانی که من دارم بین این کوتوله ها می میرم آنوقت تو در هیچ بعدی که مثل قبل نیست از شاعرکی می نویسی که عروسک شد!؟ نه! تو ناصر نیستی عزیزم! ناصری خطرناک است دیگر نباش!
    من هم در این بازی فوتبال نابلدم. خود را نگه دار

  31. از ۸۲ تا ۸۷ برای بهزاد خواجات سفری بوده از صداقت تا دروغ.
    من اما بیشتر دوست دارم بهترین شعر خواجات را از سر صدق بوده را بخوانم و دوباره دعوتش می کنم که خودش را ببیند آیا این بهزاد خواجاتی که اینچنین دچار توهم شده و به ولی نعمت خود می تازد همان شعردوست سال ۸۲ است که درباره شینما نوشت؟

    علی عبدالرضایی عزیزم!

    شینما یک اتفاق در شعر امروز ایران است !تو لعن ها خواهی شنید.تو طعن ها خواهی شنید چرا که شعر را در راه شعر قربانی کرده ای! می توانستی گوسفند این حوالی باشی و به معصومیت خود بنازی اما تو عبدالرضایی شاعر هستی!من فکر می کنم تمام جاه طلبی هایی که در تو دیده ام ؛در تو دیده اند برای این است که بالای کوهی دست ساز یگانه باشی؛ یک دهان برای گفتن اینکه : من؛انسان از دست رفته ام ….! مدتهاست که من شعر را زخمی دانسته ام که با خود این سو و آنسو می کشیم .این زخم نه شفا می یابد نه می کشد! فقط زخم است و برای همین هم رسالت شاعرانه یعنی اینکه مسخره ترین شعرهای ما بوی گریه دهد که می دهد. اما هق هقی که در شینما شنیده ام سیاهچاله ای ست که به این سادگی ها پر نمی شود. چه کرده ای پسر با این جهان خراب؟با خود؟ با این مردمی که تو را نشناخته و نمی خوانند و تو آنها را خوب خوانده ای!! پس رشک انگیز می نامم شینمای تو را که مانیفست تباهی نسل ماست و تو نیازی نمی بینی به این گه تمام قدی که هر روز درآینه می بینیم آرایش رمانتیک ببخشی. مدتها به این فکر می کردم که چرا عبدالرضایی ناجنس در محدوده نگاه همه ماست وحتی جوانترها که درگیر مناسبات حرفه ای نیستند او را اینهمه مورد توجه قرار می دهند؟ و سرانجام به یک کلام رسیدم: خودزنی! تو شاخص شاعرانه ای هستی که از رسمیتها به ستوه آمده و با تخریب خود به همه چیز گندی دهن کجی می کند…. یک عبدالرضایی که خود را کشانده و آورده تا هزاره سوم تا بتواند با لجن مالی خود عکسی بگیرد و بفرستد برای پدرش که بعد از این خواهد آمد! برای فرزندی که هرگز نخواهد داشت. و من اعتراف می کنم ؛شعری که با آن به گریه بیفتم؛شعر زمانه است که علی عبدالرضایی گریست و به گریه ام درآورد! بالاخره علی عبدالرضایی می میرد بهزاد خواجات می میرد و شاید آنها که با کوله پشتی شان در نطفه ها …شاید بفهمند ما کجا را کج رفته ایم.ما که می خواستیم سینمای فردین را قسمت کنیم؛مزه پپسی را قسمت کنیم؛شربت سیاه سرفه را قسمت کنیم….کجا را ؟
    رویت را می بوسم
    بهزاد خواجات
    ۸۲/۳/۱

  32. بسیار شاعر که در این سالِ سی، دم به دام و تله ای داد که نامش نان یا هر چه!
    دوست ما بهزاد خواجات هم از این ماجرا بری نبوده است و خود به از من و ما می داند این را…
    آن که آزادی درونی اش را می فروشد به هر بهایی ، شعر هم پشت می کند به او و در این هیچ جفایی نیست. اگر جار نمی زنیم این همه را یکی به پاس دوستی است و دیگر این که تمام شدن شاعر که جار زدن نمی خواهد و سه دیگر ، واهمه ای که فراگیر می شود هردم بیش…
    ..
    ..
    ..
    من این می گویم و دنباله دارد شعر!

  33. (دوستی بسیار تهدید کننده نسبت به شما برای من ایمیلی ارسال کرده بود که :”بهزاد خواجات کاری نکن آنچه را نباید بگویم بگویم !”… موضوع چیست؟)

    مصاحبه گر در شروع گفتگو دو جمله بالا را ذکر می کند و بلافاصله اسم عبدالرضایی و فلاح را که اخیرن خواجات را حکومتی معرفی کرده اند می آورد مصاحبه گر می خواهد بگوید که علی عبدالرضایی یا مهرداد فلاح به او ایمیل کرده اند و از طریق او به تهدید خواجات پرداخته اند. متاسفانه در چند روز اخیر خواجات مسئله ای را که ربطی به عبدالرضایی نداشته و بیشتر مربوط به موضع گیری یکی از شاعران و منتقدان دهه هفتاد بوده که خود را به خواجات نیز معرفی کرده از روی عمد به عبدالرضایی نسبت داده حال آنکه این مسئله در سایت پرهام شهرجردی مطرح شده و خواجات باید بیشتر از آقای شهرجردی انتقاد می کرده نه عبدالرضایی!!!
    من پشت این ماجرا یک توطئه می بینم. شما می خواهید کسی را که دوست ندارد وارد بازی شود و یا حریف را در حدی نمی بیند که با او به مجادله بپردازد به زور هم که شده آلوده حاشیه کنید.آقا یا خانم مصاحبه گر آیا آقای عبدالرضایی به شما ایمیل زده و درآن بهزاد خواجات را تهدید کرده است؟ آیا فلاح با شما تماس گرفته؟چرا ما حداقل پرانسیپ های شاعرانه را رعایت نمی کنیم !؟
    من بعلت ارتباط نزدیکم با علی عبدالرضایی می دانم که او هیچ مشکلی با خواجات و چند نفر دیگر از اهالی دور هفتاد که صف عوض کرده اند و نان شعر می خورند ندارد!!!
    خواجات هم مطمئن باشد که هر چه کند به نتیجه نمی رسد حتی اگر از سنگ بشنود از عبدالرضایی نمی شنود متاسفانه آقای خواجات مقبولیت شاعرانه خود را از دست داده است.منتقدی در وبلاگ پساهفتاد نوشته که خواجات با اداره سانسور و ارشاد همکاری دارد نوشته که خواجات داور مسابقه شعر دهه فجر بوده اگر دروغ گفته ایشان می توانند مجله شعر را محکوم کنند چرا فقط بخاطر اینکه منتقد مربوطه مقالات مهمی درباره شعر عبدالرضایی نوشته علی را وارد این بازی می کند؟ خلاصه می کنم آقای خواجات! از این چاهی که می کنید آبی عاید شما نمی شود علی را داخل منجلابی که تا گردن در آن فرو رفته اید نکنید لطفن!
    http://meygosaran.blogfa.com/

  34. پاسخی به کثافتکاری جدید بهزاد خوجات در گفتگو با سایت امضا!

    خسته نباشید آقای بوالحسنی!
    کم کم دارم از مطالعه سایتتان لذت می برم.خوب کار می کنید. بیشتر دلم می خواست مسیر مصاحبه تان را به سمت اتهامی ببرید که متوجه آقای خواجات است ایشان در هر گفتگویی همین حرفهای تکراری را درباره دلایل شکل گیری دهه هفتاد می زنند.می خواستم بدانم که توجیه ایشان برای همکاری با حکومت در برگزاری شعر دهه فجر یا دیگر همایش های رسمی چیست ای کاش در این باره می پرسیدید نکته دیگر اینکه بسیار نظرشان درباره شعر عبدالرضایی نامهربانانه شده کسی که تا دیروز عبدالرضایی را نابغه و عمیق می دانسته امروز شعرش را سطحی می داند گذشته از این اتهامی است که به عبدالرضایی می زند و معتقد است که او خود نقدهای کتابهایش را می نوشته و این اتهام متوجه تمام منتقدهایی است که تاکنون درباره آثار عبدالرضایی نوشته اند.خواجات بهتر از هر کسی می داند که تقریبا تمام منتقدان شعر معاصر درباره عبدالرضایی نوشته اند یا اظهار نظر مثبت کرده اند از حقوقی و براهنی و سیمین بهبهانی و عمران صلاحی و بابک احمدی و فرخ تمیمی و مسعود احمدی… گرفته که در گفتگوهایشان عبدالرضایی را شاعری مهم تلقی کرده اند تا سیمین بهبهانی، عنایت سمیعی، مشیت علایی، مهرداد فلاح، پرهام شهرجردی،علی باباچاهی، عبدالعلی دستغیب، حسین رسولزاده، تیرداد نصری،منصور کوشان، ناصر پیرزاد،ملیحه تیره گل، امیرحسین افراسیابی ، رزا جمالی، پگاه احمدی،اصلا همه و همه!!! سراغ دارید منتقد مطرحی را که درباره شعر عبدالرضایی ننوشته باشد؟ یعنی علی بجای اینان درباره خودش نوشته؟ پس در این صورت نامه خود خواجات را درباره شینما نیز خود عبدالرضایی نوشته!!! آقای خواجات برای این دروغگویی باید از این منتقدان عذرخواهی کند یا بگوید عبدالرضایی به اسم چه کسی برای خودش نقد نوشته!!! بیایید خودمان را سوژه خنده نکنیم.من با اخلاقیات علی مشکل دارم ولی مگر می توان منکر دانش عبدالرضایی شد؟ کدام شاعری را سراغ دارید که از حیث تفکر بتواند شعرهای بلندی چون جامعه و شینما را بنویسد؟ بیاییم وفا کنیم به لذتی که از خوانش کتابی مثل پاریس در رنو یا فی البداهه برده ایم.واقعیت این است که آقای خواجات تا سال ۷۸ مقلد مطلق شعرهای احمدرضا احمدی بوده و نگاهی به شعرهایی که ایشان در مطبوعات همان سالها منتشر کرده اثبات می کند که ایشان همدلی چندانی با جنبش دهه هفتاد نداشته و انها که از اهالی اهوازند خوب می دانند که خواجات دقیقن بعداز مسافرت فلاح و عبدالرضایی به اهواز و میزبانی اینان بدل به یکی از مدافعان اصلی جنبش هفتاد شده درحالی که در پایانه سال ۷۷ این نحله شعری حقانیت خود را به اثبات رسانده بوده می خواهم بگویم که آقای خواجات در دهه هفتاد فقط یه علت رفاقت با برخی از شاعران هفتاد، شاعری هفتادی تلقی شده نه به علت شعرها و مقالاتشان،ازاین جهت شاعری مثل رزا جمالی بسیار هفتادی تر است چون بدون هیچ محافظه کاری از جریان تازه دفاع کرده نباید به آرشیو ذهنی مخاطب شعر اهانت کرد آقای خواجات! شما تقریبا روی سفره آماده شده هفتاد نشسته اید و در این نحله هیچ کاره بوده اید اما بیشتر از هرکسی طی سالهای اخیر درباره شعر هفتاد گفتگو کرده اید و مقاله نوشته اید و خود را صاحبخانه معرفی کرده اید شما چه از حیث زیرساختهای ذهنی و چه تکنیک در شعر معاصر یک آماده خور هستید اصلا دستآورد شعر شما چه بوده؟ چه چیزی را به شعر معاصر اضافه کرده اید در کدام مصاحبه یا مقاله تان پیش از سال ۷۸ از شعر هفتاد دفاع کرده اید یا حتا از آن حرفی زده اید شما همه را ببو فرض کرده اید.یکی از خصلت های اصلی شاعران هفتاد توجه ویژه انها به زبان شعری است . زبان در شعر عبدالرضایی، فلاح، زرین پور،رزاجمالی و … نقش محوری دارد اما در شعر شما وسیله مطلق است اصلا شعر شما چه بوده که حالا عوض شده باشد آیا یک دهم منتقدان پیشکسوتی که درباره عبدالرضایی نوشته اند درباره شما اظهار نظرکرده اند که حالا خودت را برابر علی یه همردیف او قرار می دهی؟ آیا یک سوم او شعر داری که اینچنین پرتکاپو در پی تقسیم غنائمی؟ اصلن شعر شهرت شعری جز آوارگی،فقر و دشمنی چه عاید عبدالرضایی و فلاح کرده که چنین عجولانه در تکاپوی انی؟ کمی منصف باش! اینروزها نیز می گذرد. همه پل های پشت سرت را خراب نکن ای استاد دانشگاه! ای دکتر ادبیات!!! ای مدافع اخلاق و استقلال شعری! ای نجیب برایت نجابت بیشتری را آرزو می کنم بگذار امثال عبدالرضایی درکثافت این جهان بلولند انها فدایی شعرند تو به خانه و کاشانه ات برس بهتر نیست؟

  35. سلام بر آقای خواجات عزیز!

    پیام الکترونیکی ات! رسید! این روزها درگیر خواندن بیدلم. شاعری که صدهزار بیت شعر دارد و اقیانوسی ست. تدارک یک شماره مجله قند پارسی با حدود ۵۰۰ صفحه مقالات از بیش از سی و چند نویسنده و ادیب هندی و افغانی و پاکستانی و تاجیک و ایرانی این روزها تمام وقتم را پر کرده است. در نظر من بیدل صد هزار برابر بزرگتر از کسانی است که امروز با چاقوکشی و فحاشی می خواهند باشند و نیستند.

    فرصتم این روزها خیلی کم است اما گاهی می روم و طعنه های این و آن را می خوانم که به تو و شمس و حافظ موسوی و سپانلو و خیلی های دیگر طعنه می زنند و در حاشیه اش هنوز مرا هم می نوازند… مرا که از فضای ادبی ایران مدتی است دورم و چیزهایی می شنوم که دردآور است و گاهی فقط مجبورم سکوت کنم. فضای ادبی وبلاگها هم دارد آلوده و پر توقع می شود. و بارها خواسته ام کرکره این وبلاگ را پایین بکشم و عطایش را به لقایش ببخشم اما حوصله کرده ام به خاطر انگشت شماری از دوستان…

    بله دوست من! بی ادعاترین شاعران همیشه مانده اند. همین قیصر عزیز را ببین. قبل از او نجدی را و سلمان را و از همه مهم تر سهراب را … اگر من و تو اشتباه کنیم حافظه جامعه اشتباه نمی کند. خیلی از این بچه ها هنوز بچه مانده اند. بیدل می گوید:

    سرمایه تو جز عرق شرم هیچ نیست

    چیزی مشو که هرچه شوی بی حیا شوی

    آن شاعر بزرگ با آن همه سرمایه شعری اینقدر فروتن است و یک مشت شاعر جوان تازه به دوران رسیده اینقدر بی حیایی می کنند…به هر حال از این که یاد ما کردی ممنون. و از این که تحمل می کنی این حرف ها را معلوم می شود که داری بزرگ می شوی…

  36. دودی که از خیمه ی فلاح و عبدالرضایی برمی خیزد نشان از آتشی چند جانبه دارد . به خواجات تبریک می گویم که اجازه داد که این اباطیل لجن های درونی خود را تخلیه کنند . اینان پدر دهه ی هفتاد نبودند بلکه پدر دهه ی هفتاد را درآوردند .

  37. ای من امامت را گاییدم ای من تمامت را گاییدم عجب رویی داری تو! یک کاره عازم شدی اینجا که نامت کنیم؟ تمامت کنیم!؟
    برو شاشور که فعلن عنبر تو آنقدر جادار نیست برای کیر علی، برو دم ِ همان بوفالوی حوزه نشین را ببین که شاعر به نرخ خامله ای ست! حتی اگر خری داشته باشیم اینجا، تو را نمی کند تا ته. فعلن بمان و بگرد در همان دهلی تا شاید یکی تو را تا ته علی علی، جاکش!

  38. Maryam Mousavi aziz , hoseleye porgoee nadaram , haminghadr ke dar morede khanande haye shere Abdolrezaei eshtebah mikonid, amma be man bego , daghighan chegoune be in natijeye rasidi dar morede khanadehaye Ali nakone AmAr gerefti ?ba tashakor

  39. خوب مجله شعر خوشبختانه به میدان جنگی رو در رو تبدبل شده است که شرت زیر لنگ جماعتی را جر داده
    اما قزوه که هنرش این اواخر فزون گشته و قدرت کون دادن به علی بوفالو و ساک زدن به شاملوی سابقا بزرگ را پیدا کرده
    نمیدانم برای عبدالرضایی و فلاح از کدام سوراخ میخواهد جندگی کند

  40. آقای خواجات چندی است که در نوشتار و گفتگوهایش جار و جنجال را ه انداخته تا جماعت مثلا ادبی بدانند که وی دیگر میانه خوبی با علی عبدالرضایی ندارد مسلمن این امر حق آقای خواجات است اما خواجات باید بداند که بر وجوه کاذب ادعاهایی را که طی چندسال گذشته از طرف حکومت و ژورنالیست های کارگذارش علیه عبدالرضایی صادر می شود صحه نگذارد و یا اگر می گذارد اثباتش کند آقای خواجات یا دیگر شاعرانی که این روزها در بوق وکرنا می شوند و با جمعیت های دولتی همچون کانون ادبیات کیاسری همکاری می کنند و سابقه ای در شعر و شاعری دارند باید بدانند که نمی توانند هر ادعایی بکنند و در برابر سوال و مدرک که قرار می گیرند شانه خالی کنند . حال که آقای خواجات شخصیتی دانشگاهی شده اند و این باعث خرسندی است که در این وانفسای وضع درس در دانشگاهها چون اویی را به کار تدریس گماشته اند باید به اثبات تمام انگ هایی که متوجه عبدالرضایی کرده بپردازد خاصه اینکه خود بهتر می داند که علی عبدالرضایی دیگر صرفن یک شاعر معمولی هفتادی نیست عبدالرضایی برای شعر و در راه شعر باخته بسیار دارد هراسی هم ندارد اگر پدرش را زمینگیر می کنند.بگذار تاریخ خودش درباره این ابعاد علی بنویسد چه اینکه این حرفها حیف است در جامعه ایرانی تاویلی آل احمدی داشته باشد چون نه عبدالرضایی قهرمان بشو ست نه در این جهت که می گویم برازنده ست!!!
    پس می روم سر اصل مطلب! آقای خواجات شما خبط کرده ای و باید تاوان بدهی تو باید می دانستی که دوستان شعر عبدالرضایی ممکن است دربرابر ادعای هیچانی چون پنجه ای و انصاری فر و … سکوت کنند اما تو را نمی بخشند چون رسمیت از رسمی که آنان در شعر کرده اند گرفته ای البته تو حق داری بگویی که طبق نظرات جدیدت علی اصلا شاعر نیست این نظر توست و خواننده باید بخواند و فکرش را بکند چه بسا حق با تویی باشد که آکادمیسین دانشگاهی جمهوری اسلامی شده ای اما در همین گفتگوی با امضا علاوه بر این دعاوی، اتهامی زده ای به علی مبنی براینکه او خود نقدهایی که درباره اش نوشته شده را قلمی کرده !!!باید آن را اثبات کنی و دوم اینکه در گفتگویت با سایتی بنام سه پنج که آن هم یک هفته بعد از همین گفتگوی امضا منتشر شد، دامن زده ای به ادعایی که از بدو پیدایش شعر هفتاد و علی عبدالرضایی متوجه این جریان بود. دلایل طرح و تبلیغ این دروغ کثیف را تو خود بهتر از همه می دانستی و بهتر است تاریخ دراین باره قضاوت کند اما مجبورت کرده اند که خود تو نیز در مصاحبه با سایت سپنج بدون آنکه نامی بیاوری با لوده گی این اتهام را متوجه شعر عبدالرضایی کنی و دامن بزنی به جوی سیاسی که کارکردی ضدشعری دارد. حالا میان کسانی که این انگ را ترویج می کنند تو به عنوان تنها کسی که از مقبولیت شعری برخورداری مجبوری که پاسخگو باشی و بر دروغت در هوا نعل نکوبانی. ادعای تو در سایت سپنج این بود که علی عبدالرضایی بر خلاف تو بی هیچ هراسی از سطرهای بقیه شاعران در شعرهایش استفاده کرده !!!یک ماه وقت داری که طی مقاله ای مستندبه اثبات این ادعا بپردازی تا همه بفهمیم که این سطرها کدام و شاعران مورد نظر چه کسانی هستند.نمی شود با شارلاتانیسمی احمقانه همه چیز را برعکس کرد شماها و همکاران مشخصن دولتی تان دارید جهت را برعکس می کنید . می خواهید امثال م- موید را جانشین منوچهر آتشی کنید اما عبدالرضایی مزاحم است پس قضیه را برعکس می کنید آیا می شود در شعر امروز شاعری را خواند که شعرش بی توجه به پیشنهادهای عبدالرضایی باشد چرا همه چیز را برعکس می کنید؟آقای خواجات شما نباید به این بازی وارد می شدید حالا یک ماه وقت دارید که ادعایتان را اثبات کنید در غیر این صورت علاوه براینکه نشان می دهم چقدر در کتابهایتان متاثر از عبدالرضایی هستید افشا می کنم چرا و چطور برای ورود شما به حلقه شاعران هفتاد پارتی بازی شد و خودت خوب می دانی که این اصلا برای موقعیتت خوب نیست . واقعا متاسفم تو هیچ راهی نداری مگر اینکه این دو ادعا را طی مقاله ای در یک ماه آینده اثبات کنی دوباره تکرار می کنم تو باید به اثبات این دو مورد بپردازی: یک اینکه چه نقدهایی را عبدالرضایی بجای چه کسانی برای خودش نوشت و دوم اینکه نشان بدهی شعر عبدالرضایی متاثر از چه شعر ها و کدام شاعران است و به بیان خودت او سطر از کدام شاعران برداشت کرده است.امیدوارم تنبلی نکنی. راستی اشتباه نکن من عبدالرضایی نیستم فقط برعکس تو نسبت به درس هایی که از او گرفته ام و می گیرم مسئولم

  41. علی به گردن ادبیا ت ایران حق داره من نمیدونم خا جات یا قزوه چی میگن شما وا قئان چه کار کردید ادم باید نخبه کشی نکنه اینه که این جامئه از کوتوله هایی مثل غزوه و خاجات سهیل ثا بت و ………که سرشون تو اخره و مثلا شائر من اسم ندادم بئدا نگید کار خودش بود چون مطرح هستم حو صله ادم کوتوله ها رو هم ندارم عتی عبدلرضایی هم بزرگه قبول کنید چرا تئارف یا حسودی

  42. یه شعر توپ در مورد عمر
    عمرای خبیث ملعون؛ تو چه دشمنی خدارا
    که به درد سر فکندی؛زستم تو ما سوی را
    به غدیرخم تو بیعت؛به ولی حق نمودی
    زچه رو شکستی آخر؛همه بیعت ووفارا
    شده از تو شادو خندان؛شده راضی از تو شیطان
    چوبری به سوی دوزخ؛تو جمیع اشقیا را
    به جزازعمرکه گوید؟به غلام خویش قنفذ
    که بزن به تازیانه؛تو عزیز کبریا را
    دل سنگ این ستمگر؛که ندیده آب رحمت
    به مثل اشدّ قسوة؛زهزار سنگ خارا
    به جز او که سر برهنه؛بکشد به مسجدآرد
    به هزار مکرو حیلت؛شه ملک لافتی را
    زخیانتش به مولا؛زجنایتش به زهرا
    بنمودغرق در خون؛دل پاک انبیا را
    به جز آن شقی ملحد؛که گشود در سقیفه
    به روی تمام مردم؛در بدعت وجفا را
    تو اگر نظر نمایی؛به یقین کنی قضاوت
    که به پا نمود آنجا؛جریان کربلا را
    زسگ درنده بد تر؛بوداین عمرکه پرپر
    بنموداوزآتش؛گل باغ مصطفی را
    زصفات زشت شیطان؛اگر آگهی بخواهی
    به رخ عمر نظر کن؛که ازاوست آشکارا
    مکن از عمر تو هرگز؛تبعیت وحمایت
    که تو را کشد به دوزخ؛ز تو می برد حیارا
    به خدا که پیروانش؛همه گمرهندوجاهل
    چو عمر گرفته در کف؛سر رشته خطارا

  43. آخر کس شعره ها
    آخه روت میشه اسم اینا رو بذاری شعر پیشرو و اینجا بنویسی؟
    مالیات که نداره، راحت باش
    بچه‌ی من که تازه زبون باز کرده، بهتر کلمات و جملات رو به هم ربط میده
    خیلی الافی

  44. من تمام مطالب این سایت را خواندم .خیلی متاثر شدم و واقعا شرم آوره که چه کسانی چنین الفاضی را بکار می برند و ما به چنین آدمهایی دل بسته ایسم به نام شاعر و روشنفکر که درد جامعه را مثلا بیان می کنند .ای کاش مهربان می شدید و با کلماتی زیبا بحث می کردید .نه مثل لمپن ها .البته آقای بهزاد خواجات که برای دولت جمهوری اسلامی کار می کند و باج بگیر ادبیات شده که حرفی درش نیست و تکلیفش مشخص است ولی درست نیست از طرف طرفداران آقای عبدالرضایی چنین نامهربان سخن گفته شود و به باور من به شخصیت ایشون هم توهین میشه که چنین طرفدارانی دارد بگذارید خود مردم قضاوت کنند .با لشکر کشی نمیشود طرفدار پیدا کرد که البته من نزد بانوان شاعر هم دیده ام که چنین چیزهایی هم اتفاق می افتد و شاعری که منظورم زن باشد که تازه وارد میدان می شود نمی گذارند قد علم کند و می خواهند قلم پایش را بشکنند که این هم درست نیست من طرفدار شعر هستم و تمام شاعران زن و مرد ایرانی را میشود گفت می شناسم البته از نظر کار .خب گاهی پیش می آید از شاعر مورد علاقه ام بخاطر سکوتش در برابر حکومت دلخور میشوم و گاهی هم از شعری از او خوشم نمی آید .زبان من نیست و با من بیگانه است ولی دلیل نمیشود شاعر بدی باشد .خب شاعران زن هم هستند که با رفتن و هم آغوشی با شاعران و کسانی که دست ی به قلم دارند برای مدت کوتاهی مطرح میشوند و لی اینها و کارشان ماندنی نیستند .یک بار مصرف هستند ولی شاعرانی هم هستند که نمی خواهم چه آنطوری و چه شاعرانی که بدون پشتیبان آمده اند و کارشان گرفتهنام ببرم .چون خودشان مایه دارند و نمیشود نادیده گرفت و وظیفه ما خواننده هاست که اینها را ساپورت کنیم تا خودمان سیراب شویم و این شما هستید که می توانید جستجو کنید چنین افرادی را چه زن و چه مرد شاعر را و آنها را به مردم معرفی کنید تشویق کنید و..و.و.و.وئنه اینکه به جان یکدیگر بیفتید .این کاری است که جمهوری اسلامی در طی این ۳۰ سال کرده با سپاس از همه ی شما
    البته من خودم از شاعران شورشی خوشم می آید .شاعرانی که مرا تکان دهند و مرا به فکر وادار کنند نه تاسف

  45. با سلام(البته اگر این صفحه جایی برای حرف های مودبانه و … داشته باشد)
    متاسفم هر کس روزی در این مملکت قطره ای آب خورده باشد دچار مرض تملک می شود .به همین شعرتان قسم می خورم (که حرمتش را نگه نمی دارید) شعر – و هر چه چیز – ارث پدری هیچ کداممان و بهتر -تان- نیست . جای فحاشی و عربده کشی و ادا و ادعا کمی هم از شعرتان بگویید . گویا این هم مارکر پست مدرنیسم باشد باشد که هر چه می گوییم یک راست برویم سراغ محتویات لباس زیر . این دیگر محشر است .
    صرف نظر از اینکه عبالرضایی – خواجات – قیصر یا………….. شعر بسیار زیبایی خواندم … گر چه این همه واژه “ک” دار مسموم کرد لذتم را…کاش یک روزی یاد بگیریم شعر بخوانیم نه شاعر
    کاش کمی هم که شده بفهمیم