دوازده شعر تازه از علی عبدالرضایی
برای مرگ تو گریه کوچک است عزیزم به من قول داده اند قول داده اند چنارت کنند چناری کنارِ جوباریکه ای که رفته رفته خودش را گود می کند عرض می گیرد نهر می شود نهری که آب می دهد به آهوان ِجوانی که درسایه ات لم می دهند
اگر حسودی نکنی دیر یا زود رودی کنارِ تو خواهم بود
طلوعت دیر بودغروبت زودمطلع تو نبودیو بیت آخر برای شعری به این نازنینیدیگر تو نیستیما را برای نرسیدن به هم انداخته اندبیهوده با نازنین حسد می کنیبرای آن قصیده ی بلند حال من دیگر کفاف نمی دهدبیهوده خانه ام را رصد می کنیدر زندگی من گودالی ستکه دیگر هیچکس پُرش نمی کندبین من و مرگ این جنده ها حائل انداین خنده ها که چاله در چهره ی تو انداخته اند قاتل اندکار مرا ساخته انددیگر با هیچ قافیه ای من ردیف نمی شوم
او مرا دور و من او را چنان دوره کرده ام که دیگر دور است نمی دانم کجا رفته اند پستان هاش امشب آغوش گودی دارد و من برای اینکه بمیرم به حضرت یک علاقه محتاجم
ریشم را زده ام که چشمی با تو داشته باشم نیستی که! تنهائی مرا دیگر تاکسی نمی برد می مانم تا کسی بیاید خلوتم کند
مثل یک شتر در صحرا لاک پشت پیری در دشت مثل یک طیاره از آسمان لندن می توانم بروم ولی کجا؟ مثل باران دیروز که مجبورم کرد چتری بخرم یا همین برفی که بعد از آن آمد و ازخانه دورم کرد زنگی بزن کاری بکن برف نیستی که آب ات کنم باران نیستی که خیس ام کنی آتشی می سوزانی و می گذری
حتی سرکار خانم دریا در جنوبی ترین جای جناب اسپانیا که مجتمع ِ آب و آبی هاست طشتی پُر از روغن ِحیوانی ست که در تابه ای ریخته باشند و آفتابِ عمود آتش ِفاق کوتاهی که آدمهای در حال ِ آب تنی را سرخ می کند
نباید به دوستی ِ این دستهای آبَکی اعتماد کرد هیچ خوبی به اندازه ی کافی خوب نیست
مثل یک شوخی ِ دَم پا گشاد کمک دستی ست دور که از گوری تهی درآمد و دارد بیا بیا می کند.
دویدن بدود که دور شود باران بر پشت بام ها طشت بزند و باد بیاید که موهایت را بهم بریزد
یکی دهان که بخواند کافی ست
دو شاعر و چند فاسق و همه عاشق طوری که دنیا فرهاد و شیرین کساد شود
یکی مجنون که بماند کافی ست وگرنه ساحل که تنها نمی نشیند دریا را به نظاره
نوازشی که انگشت های بلندت پیاده کرد روی دستم راه می رود هنوز کمی به من ناخنک بزن!
درد که از مفصل رفت تو آمدی و مفصّل شد یکی نیست که رفتنت را دستگیر کند؟
چشم تو مهلت می دهد کمی زندگی کنم کسی نیست فرصتی روی وقت وسیعی که دارم بپاشد؟
به احتمال من شاید زنی بیاید در چشمهام گشت بزند و مادرم را پیدا کند که دارد هنوز می کارد حیف که دیگر توی باغ نیست توسکای تنومندی بود که شاخه های برومندش را به آسمانم می فرستاد تا همسرش که مادر یک بوته بود خیال کند روزی خیارم را با همه قسمت می کنم کردم! نام من خانه ی بزرگ اقوام است اتاق ها را اوراق کنید پنجره ها را بازی هوا خسیس است و من که اینهمه مادر دارم هنوز منتظرم طشت بزرگ از پشت بامها سقوط کند
مردی که توی داستان می دوید مرا می گذشت و زن که توی طرح بود ماشینی نبود که من رانده باشم خودش را می گشت
فکر را سوی او بردم و با یکی که توی شلوار است طی این دو شب که سارا توی طرح بود روی دو عکس سی پنسی سیصد هزار نفر را کشته ام تلخ است لطفن برای چای بریز طوری که فرهادت منم شیرین کن تلخم تلخ ِمار در نیش های من مار است در حرف های من نه بسیار است و خانه ی خیانتکارم که در یک اتاق اوراق است دارد می رود با او تا مزه ی لب رفته ست تا لبه هاش و در صورتی که از بوی او بودم تکه ای از صورتم را برداشتم و در ظرفشویی مثل صابون چنان شستم که همسرم رسوا شد بعد دو مهتابی در دو تاریکی گیر افتاد ودرچند سانتی ِکردن چنان مکث کردند که یاد وفاداری ام به تو افتادم
تئاتر در انتظار گه بود و لیلا که بوی دین می داد در سینماها دنبال فردین می گشت
هنوز این نیمکت ها که نیمه کاره ولم کردند یکی در میان توی بکت نشسته اند.
چاقویی که در گوشت من شرکت می کند و از خونم آب می خورد مگرنمی داند!؟
دل ِ تو یک سگ بود که صاحبش را کشت کسی چه می داند
بچه گربه ی نازی گریه می کرد در دلم سگش را که هار بود دیشبش کشته بودند
چیزی تکانم نداده بود جز همان گهواره ای که مثل زمین دور ِنمی دانم هنوز می دهد
مثل پستان بند بر بند آویخته ای یا لحاف شب شاشیده ای پاشیده بودم روحم را در کلمات فشنگ ها را خشاب کرده بودم تفنگ ها را خراب و پیش از آنکه مهمات به جوخه نزدیکی کند دوباره فرصت داشتم با تو عشق بازی کنم
حتی اگر سقف باشد یا کوتاه سگ باشد ولی پاکوتاه اتاقی که دست و پا شده یک تخت دارد که گاهی چهارنفر و یا حتی چهار نفر می توانند وسطِ استخرش شنا کنند
من یک نفرم و حاضرم جای آن سه نفر را به دختری بدهم که حاضر است مرا به خوابی که او را می خوابد ببرد خوابی که دخترش حاضر باشد در خانه ای که ندارد به دختری که می توانست داشته باشد در خانه ای که دارد فکر کند
من آن خانه ام و از دری گذشته ام که در چشم ِ تو باز می شود بخواب چشم ِمرا ببین خوابِ مرا بعد از تو تصمیم گرفته ام عاشقی کنم با تو!
تا کار دستِ زیردستی اش ندهد شکم بهتر است به قار و قور نیفتد کمی استراحت کند وادارمان نکند به رستورانی وارد شویم که از تالارش ماهِ به آغوش کشیده ی پلنگی غلت خورده باشد پایین پای میزی که گارسون ِ بلغاری تعارف کرد
لبی که زنبوری درست کرده باشد در کندو داشت چشمی که درغروب پُر شده باشد و پستان هاش دو گردوی نارس بود در لرزی یواش که بی تابی ِمرا سنجاب می کرد
در هر خیالی که با دوری اش می گذاشتم قرار غایبی می کرد نمی آمد چون بوسه ای که از لب فرار کرده باشد و دیگر طاقتِ دوری نداشته باشد آمده بود حالا بفرما می زد
_ پیش غذا چه میل می فرمایین؟
لبهاش خدایی هنوز همانطورند که در آخرین بوسه بودند باز بسته واااای
زنم دستور می دهد او می نویسد دخترم که از لکاته می ترسد به آب نباتی فکر می کند که دارد می لیسد و گورِ من که مرگِ او را گم کرد هنوز نمی داند چه می کند در پرلاشز
از خاک دورم از خارک دورتر دریاچه ای هستم درست وسطِ هاید پارک تابستان پُر پَر و پاچه ای دارم و زمستانم مثل شنبه ی کلیمی ها خالی خلوت سردم! نامردم اگر دروغ بگویم به شرط یک انگشت که خیس و بعدن در گوش کرده باشی امتحانم کن بیا جلو لطفن اما یواش! مواظب باش من هم به اندازه ی خودم گودم از وقتی که قایقی در چشمهات بردم برای تو می مردم دستِ خودم که نبود نیست دریاچه ای هستم مُجرم مجبورم که قتل کنم پلیس نمی داند بیهوده لوئیس را سوال پیچ می کنند آلیس چه می داند! حتی لندن و یا حتی لندن که روسری ش یک تکه از آسمان گیلان است به سرفه افتاده ست بزن به دریا دل به شرط یک انگشت که خیس و بعدن در گوش کرده باشی بیا جلو لطفن یالله! دامنت رو بده بالا حالا به آغوش من آها خوش آمدی!
دختری که دیشب الهام شده بود اتاقم را تلف کرده بود درنمی زد
به خانه استراحت دادم زدم بیرون تنابنده ای در خیابان پر نمی زد در خیابان هیچ جنده ای هیچ مادرجنده ای به خیابان سرنمی زد مانده بودم حوالی ِچه کنم راهِ فرازی فراری نبود که من بکنم برگشتم برگشتم که با تنهائیم وتو کنم زنی را که از کنارش نبودم
من آدم پری بودم جیب های خوبی داشتم و یک نفر که در شلوارم سر کار است چنان دست و دل دار است که جمعیت من در شما بسیار است یکی بیاید یکی هم برود این که به جایی برنمی خورد بشود او یا او یا چه می دانم او که مرگ معشوق من بود یکی را بهم زده بود و از اهالی من شده بود او را به هم زدم تو مرگ معشوق من بودی ولی حرف می زدی هی حرف می زدی و من که در حرفهایت یکی را لخت کرده بودم حواسم به جای دیگری از دختری دیگر بود که بی باک آمده بود پاک از رو برده ام او را برده ام آن روبرو کرده ام او را مثل تو که یکی از آنهای او بودی
اگرآب رفته باشم چون پیراهنی بر تنت چروک شده باشم مثل پلیسه های دامنت یا چرکمرده باشم درم بیاوری می توانی از تنت این پیراهن مرا بکنی؟ نه! تو شیطان تر از کوهی هستی که در گیر لاهیجان است و من که دیگر خاله ام دائی جان است پانیستم یوز پلنگم اگرباز می دوید با بیژن می زدم به تو جرت می دادم
چه برقی پله از من می رود بالا چه تخمی قله در خود می پلنگد توی این پاساژ
غیر از نبود کسی نمی داند ماهِ من که بود؟
اگر بداند این پله را اگر بشناسد پلنگی که حکومت می کند بر قله ماه را می قاپد وعاشق دوباره می آید از او که مثل نبود دود می رود از لیلا کو
پلنگ تر از دویدنم که رفته ام در باتلاقی به این دختری فرو یکی بیاید از من حال ببرد بیزارم از زنی که لب هاش دیگر نمی تواند حالم درست کند یکی بیاید کیرم را به شمال ببرد
چقدر از خانه بی صدای نازک چقدر از حمام بدم می آید امروز هم دوباره جلق زدم
|
![]() |