| سرقت هوشنگ ایرانی از کتابفروشی علی عبدالرضایی! پرهام شهرجردی
نوشتِ نوش آذر مثلِ خیلی نوشتهای مثلن فارسی مشغلهی من نیست، خوانش من، نشئهگیی من نیست. پیشتر همکارِ «کبود»ش را یک بار چنان خواندن کردم که تا هرگز از خواندن بیافتد. افتاد! صفاری نامی را میگویم که انگار از همان برکه نوشیدن میکند با نوش آذر که داستان مینویسد انگار و چیزهایی مقاله وار و در بحثهای مرسوم، حرفهای مرسوم میزند مدام،این بار هم نوشتی کرده به عنوان مثلن نقدِ شعر. نامش را گذاشته: «ریخت شناسی شعرِ تخریب». این نوشتهی نوش آذر، فقط از یک نظر قابل توجه است: کسی، نوش آذر نام، در مورد شعر فارسی قلمفرسایی میکند. نوشتهی او گواه یکی از این دو حالت است:
بارها
گفتهام، هزاران هزار بار دیگر هم خواهم گفت شعری که ما پیش رو داریم،
شعری که من رویش پافشاری میکنم، هفتاد = پساهفتاد، مهمترین ذهنیتِ
ادبیست که در زبان فارسی پدید آمده است. ربط دادن این ذهنیت عظیمِ
ادبی به کسی مثل براهنی که وامدار خواندههای خود و نه تجربههای خود
است، یک خبط بزرگ است که نوش آذر مرتکب میشود. برای خوشایند بودن؟ از
روی ندانستن؟
شعر را
مثلن هوشنگ ایرانی نوشته، و در پانویس، منبع را هم به تفصیل آورده:
شعله ای پرده را برگرفت و ابلیس به درون خانه آمد، هوشنگ ایرانی،
۱۳۳۱.
مثل مرگِ نئون
در کتاب
فروشی آرمان
تاب فروشی رمان
اب
فرو ش ان
ب فر
و ش
ر
و ش
پت
پت
پت
این که چرا علی عبدالرضایی به هوشنگ ایرانی تغییر نام داده است، سوآلی ست که یا جوابش را نوش آذر میداند، یا میداند و نمیباید بداند. به هر حال، بین ادعای نوش آذر و زمان انتشار شعر، 38 سال فاصله داریم. در ادامه، چنان مجذوب ایرانی میشود که یک دفعه شارح شعر شده تاویلی هم به دست میدهد با این مضمون:
متاسفانه
نوش آذر چنان باور کرده، یا خواسته باور کند، یا خواسته بباوراند این
شعر از هوشنگ ایرانیست که شرح و برداشتش هم گذشته و درگذشته میشود.
بین شعری که نوش آذر از آن حرف میزند و اصل شعر، تفاوت فقط میان اسم
دو شاعر نیست. در شعر عبدالرضایی به وضوح «مرگِ نئون» را میخوانیم،
خاموش و روشن شدن تابلوی کتاب فروشی آرمان، به طوری که در هر آمد و شدِ
رهگذر (مخاطب شعر) از جلوی کتابفروشی آرمان که در فواصل مختلف زمانی
انجام میشود، یکی از لامپ های نئون خاموش شده خواننده- رهگذر با
نامیدهی تازهای بعنوان کتابفروشی روبرو میشود که خبر از آب شدن، آبی
شدن، آبکی شدن میدهد. و چقدر حقیقت دارد این آبکی شدن وقتی نوش آذر را
میخوانیم و وقتی ادبیاتِ آبکی معاصر را میخوانیم! شاعرانی که
میخواهند ساده شوند و ساده بنویسند و مثل آب آسانند و دوست دارند در
دسترس باشند در دسترس بگذارند، آب فروشی کنند، شاعران : آب فروشان.
«بفروش!» شعر آبکی ت را، خودت را هم «روُش»!، در خاموش و روشن شدن
تابلوی کتاب فروشی، ادبیات در حالِ مرگ و زندهگی ست. اما نوش آذر از
چه حرف میزند؟ از فانوس؟! چه کشفی! چه خوانشی! چطور میشود یکی از
جنجالی ترین و البته مشهورترین شعرهای زبان فارسی را اینگونه به کس
دیگری، به زمانِ دیگری، به گذشته حواله کرد؟ قبل از دست به قلم بردن،
کمی مطالعه، کمی زحمت، کمی شناخت، کمی رنج، کمی تحقیق، کمی تجربه، کمی
بلدی، بد نیست، و نشریهای که این اطلاعات غلط را به دستِ خواننده
میدهد، در کارِ دادنِ چیست؟ از نوش آذر گذشته – که گذشته! -، دهها
سایت و وبلاگ، این تکه از شعر را، منتسب به هوشنگ ایرانی میدانند. اما
بر چه اساسی؟ بر چه مبنایی؟ لابد گمان کردهاند، حدس زدهاند، از روی
حدسِ هم، از روی دستِ هم نوشتهاند. این گونه میشود که یک اشتباه
فاحش، تبدیل به باورِ عام میشود. کار به جایی رسیده که حتا پایگاههای
اسلامی و حوزوی هم این شعر را منتشر کردهاند و نام ایرانی را به آن
چسباندهاند. مثلن اینجا
اینجاها، خوانندهی آگاه، ردپای شعرهای عبدالرضایی را چه ساده پیدا
میکند. نمونههای مثلن شعری که چیزی جز رد پا نیست! خوانندهی آگاه
این را میبیند، این را میداند. اما نوش آذر؟!
و
جالبتر اینکه نوش آذر چه سعیها، چه تلاشها که نمیکند تا المثنی را
اصل بنامد، اصل بداند و اصل بخواند. خطهایی را پیش میکشد که
نمایندهاش جای دیگریست و در وقتِ دیگری، ثبت شده، ثابت شده، و نه در
فارسی که به دیگر زبان ها هم معرفی شده، پس این بازیها چیست؟ این
جریانهای الکیی مثلن شعری مثلن ادبی مثلن عصیان خواه، چرا وامدار
جریان دیگری، شعر دیگری ست؟ چرا اصل ِ جریان که ریشههای زبان و فرهنگ
و جنس و تصویر و اندیشه و خیال را مطلقن منقلب کرده میکند، یادت
میرود نوش آذر!؟ چون با صفاری کبودی؟ چون جهل کسب و کار توست؟ چون با
کاذب و کذب همدستی و مرگ شعر و شاعر را خواهانی؟ شما کارها کردهاید در
این سالها که تاریخ شعر و شعور بدان گواهی خواهد داد. انگار موفق
شدهاید، توفیق حاصل کردهاید که شعر وشعور و شاعر را در داخل و خارج
ایران سانسور کنید اما غافلاید که این شعرها دام بلاهت و جهل
شمایانند! شاعری را سانسور میکنید از هزار طرف! و بعد، شعری از او را
به نام شاعری دیگر سند میزنید که پیشتر قربانی جهل کسانی چون شمایان
شده بود. پرسشی آن نوشته مجعول را به پایان میبرد. متاسفانه نویسنده
نمیدانست و نمیداند که نوشت خلاق جز با تخریب ذهنیت پیشین زبانی ممکن
نیست و اصلن شاعر با همین رویکرد است که به اثر لذت، نشئهگی، حال
میدهد! این گونه است که اثر، اثر میشود، اثر میگذارد. شاعر در
سلیقهی مرسوم دست میبرد و با اعمال خلاقیتاش دست به تولیدِ لذت و
استتیکِ تازه میزتد و تا آنجا پیش میرود که ذائقهی خوانش را، و
ذائقهی خودش را – چون کسی که مینویسد میخواند، خودخوانی میکند و
خوانش را و خودش را متحول میکند.
|
|